هي بگو آپ كن خوب فكر اينشم بكن كه چي بنويسم؟!
۱- عين خر از همه چي عقبم! هنوز هيچي نشده كلـــي عقبم!
مثلا عربي رسيديم درس ۳ من هنوز تست هاي درس يك رو نزدم ![]()
بعد گويا شنبه امتحان ديني دارم اونم هشتاد صفحه! بعد بقيه بچه ها كلي رو اين هشتاد صفحه كار كردند من اصلا نمي دونم چي هست! بدبخت مي شم اگه بخواهم بخونم بعد اگه نخونم هم باز كلي ضايع مي شم و آبروم مي ره هم چون اينكه فقط درصد من كم خواهد بود بقيه خوب مي زنند هم اينكه احتمالا در برد درصد درخشانم ثبت خواهد شد![]()
بعد زبان هم يك كم عقبم اما سه شنبه كلاس دارم فردا مي شينم خودم رو ميرسونم خيالي نيس
۲- داره از معلم عربيم خوشم مياد كم كم!
كلا اين آقا در آموزشگاه ما طرفدارهاي بسياري داره و تعاريف بسياري شنيده شد كه خيلي باحال و توپ و اين هاست كه ما جلسه اول هي با خودمون فك كرديم كه چه مثلا؟ اين كجاش باحاله؟
بعى اومدم خونه كتابش كه خودش نوشته رو باز کردم بعد دیدم صفحه اولش نوشته "تقدیم به ماهی سیاه کوچولو" عین یک خر کیف کردم! که چه قدر آدم باحالیه! بعد کلی حال کردم من کلا هم ماهی سیاه کوچولو دوست دارم هم شدیدا فلسفه اش رو قبول دارم بعد آی کیف کردم بعد هی کتابش رو ورق زدم هی شعرهایی که پرونده بود وسطاش رو خوندم و اینا بعد خوشم اومد.
امروزم که کلاسش بودم کلی تحویلم گرفت
فک کن که من سر کلاس عربی تحویل گرفته بشم!
به جان خودم! آخه مسائل پیچ در پیچی هست که در این باره می شه مطرح کرد. مثلا یکیش اینکه که اصلا اعتماد به نفس کاذب عادت ندارم به خودم بدم به خاطر همین هی چپ و راست انقدر می گم عربیم بده بده بده که دیگه از اونی هم که هست بدتر به نظر می رسه دیگه نیفتادم که عربیمو ![]()
بعدم یک موضوعی هست درباره ی یادگیری من
اونم اینه که یا یک چیزی رو یاد نمی گیرم یا اگه یاد میگیرم همون اولش زودی یاد می گیرم بعد دیگه واقعا یاد می گیرم
بعد من عین خر
اعراب بلدم بعد امروز هی میومد یک چیزایی بگه بعد هی من می گفتم بعد هی ی چیزایی می پرسید هی من می گفتم یک تست داد. بعد هنوز نگفته من گفتم گزینه ی دو! گفت بگذار علامتاش رو بگم بعد من حواسم نبود که این اینو گفت باز گفتم دو بیشتر حواسم به سواله بود
بعد با یک لحن مسخره کردن و اینا گفت دهه هی می گه دو! صب کن من علامتای اینا رو بگم! اگه دو شد! بعد تو گزینه هاش آخر داشت که معلوم نبود آخِر يا آخر بعد یک مدلی گفتشون که بشه یک گزینه دیگه لجبازیش گرفته بود ![]()
بعد گفت بازم می گی دو؟ هیچی نگفتم گفت مثلا سه بعد اومد توضیح بده گفتم تستون غلط شد که! بازم دو درسته! هم ...
بعد با حرص و لجبازی و اینا اومد بگه دو نمی شه گزینه یک رو توضیح داد بعد رسید به دو گفت آها
راست می گه خوب
همین طور هی می گه دو می شه خوب دو می شه دیگه ![]()
۳- هفته پیچیده و سختی در پیشه! / یکشنبه عصر تازه در پیشه! به جان خودم تا جمعه شب باید مثل خر کار کنم تا از این عقب موندگی درسی در بیام که بعیده اونم
/
۴- تقصیر خودتون اصرار دارید من آپ کنم! خوب چی بگم جز چرت و پرت ![]()
پ.ن : حالم بده! يك تست ناقبل ديني! از تست هاي ديني كنكور سراسري زبان 87 گند زد به اعصاب و اعتماد به نفس و روحيات من همه با هم! چه قدر بدبختم من! كه بايد درصد ديني و عربيم توپ باشه!
-هلو! (بی تربیت! هلو/holu/ كه نه! Hello)
و اينكه من الان اومدم اينجا كه چه بنويسم را خدا داند و بس!
وقت آزاد تا دلت بخواهد دارم ها ولي تاپيك ندارم كه بيام بنويسم.
اين روزها قلب و احساس و تفكر و كتاب خواندن و انديشيدن درباره مسائل دنيايي و غير دنيايي
و هر چيزي كه بگي تعطيل! يعني اصلا انگار نه انگار كه ادم زنده باشم.
به جان خودم. قبلاها مي شستم تو تاكسي همين طور برا خودم فكر مي كردم به ي سري مسائل و ي سري چيزها و هر چيزي مي ديدم كلي با خودم بهش فكر مي كردم و كلي نتيجه گيري اخلاقي و از شما چه پنهون بعضي وقت ها هم غير اخلاقي و ديگه شرمنده روي شما ولي حتي ماوراي غير اخلاقي و...
اين روزها فقط در تاكسي غر مي زنم!
آها خوب شد يادم اومد! شانس من را داريد خدايي؟ نه! نداريد يا نداريد؟
خير سرمون مثلا ما امسال كنكور داريم.
هوا گرمتر از هر سال!
تحريم اقتصادي كه ارتباط شديدي به اين درس خوندن داره واگه تو نمي فهمي برو بمير!
همه چيز گرون شده! از شهريه كلاس ها و ورق پاپكو و روان نويس استدلر و ... بگير تا اين آبميوه هايي كه اگه بين كلاسام نخورم مي ميرم!
و مهم تر از همه اينكه برق نداريم خانومم! اونم كي؟ در peak مصرف برق!
يعني در وقتي برق مي ره رسما بايد مُرد! دقيقا اين چند روز همين كار رو مي كنم.
برق كه مي ره بلند مي شم مي رم ميشينم تو تراس خانه مان يعني دروغ گفتم. نمي شينم. مي خوابم. بعد مي ميرم يعني به هيچ چيز خاصي فكر نمي كنم هيچ كاري نمي كنم (مثلا مي شه كاري كرد؟) همين طور براي خودم ميميرم تا بشه يازده و برق بياد. فك كن روزي سه ساعت بميري برا خودت!
آب هم كه نداريم شكر خدا! انگار دمش را به دم اين برق بسته باشند!
برق كه مي ره اين عوضي كه مظهر پاكي ها هم هست بدو بدو دنباش به ناكجا آباد مي ره و اينكه اصلا كجا مي روند و چه مي كنند و اينهاش ديگه از اين بحث خارج مي شه و ربطي هم به من و تو نداره.
وقت هم كه نداريم! 1)يا كلاسيم! ( همين سه چهارتا كلاسي كه مي رم با اين گرما و شلوغي خيابون ها و ... پيرم در مياد موندم اندي از بچه ها كه در رفتن كلاس اسراف كرده و ده تا ده تا كلاس مي روند چوگونه تحمل مي كنند كه البته آن هم به من كوچكترين ارتباطي نداره.)
2)يا بين الكلاسين (عربي منم خوب شده يك جلسه كلاس كنكور عربي رفتم!) در حال بدو بدو از گوهردشت به جهانشهر از جهانشهر به مهرشهر و از مهرشهر به گوهردشت هستم يك وقت هايي خودم قاطي مي كنم ديگه! به جان خودم ديدي از يك مكاني زودي ميري يك جا ديگه مخت error مي ده
ظهر اون طوري شدم فك كن 11-2 مدرسه بودم بعد دقيقا 2 يك جا ديگه كلاس داشتم بعد انقدر بدو بدو رفتم وقتي رسيدم يك لحظه مخم قاطي كرد من الان كجام؟ كلاس چي دارم؟ قاطي كرده بودم به جان خودم!
3) خونه هم كه باشم مجبورم روزي سه دفعه! حموم برم بس كه هوا گرمه يك ساعت ميري بيرون انقدر عرق مي كني كه مثل اين آدمك هاي بازي Sims از زيربغلت (armpit) تشعشعات سبز رنگي در هوا متشعشه !!! مي شه كه حال خودت از خودت بهم مي خوره و ناچاري بري حموم. خونه هم باشي كه خوب برق نيست و از كولر خبري نيست و باز خوب گرمه و باز همون داستان تكرار مي شه و ...
/و تازه اگر صبح ها هم تا ظهر بخوابيى! ديگه وقتي مي مونه؟/
كوتاه ِ كلام:
اين است حال من ِ بي تو !!
بعدتر نوشت: من ریاضی دوست ندارم؟ من عاشق ریاضی و فیزیک ام!
- بعد از یک روز و یک شب فوق العاده اومدم ثبتش کنم و برم بخوابم!
-به هر حال روز خوبی بود! بالاخره یک روز خوب رو سپری کردم! عجبه!
- ساعت شش بلند می شم که بدرسم! هرچی باشه اولین روزیه که مثلا می خواهم برا کنکور بدرسم!
جو گرفتتم انگار چه خبره! اصلا انگار نه انگار که شب قبلش تا دو بیدار بودم! شش بلند می شم برا خودم چای درست می کنم! /لیوان و در قابلمه پیرکس که جا سینی ازش استفاده کردم هنوز زیرتخته!/
دیگه هفت شروع می کنم کلی فس فس و بی حوصلگی و به زور نشستن پا کتاب و اینا دیگه ده می بینم زرشک! خوابم میاد در حده چی! می گیرم می خوابم تا لنگ ظهر /کنکوری خوندن؟ من شاهکارم!/
بیدار که می شم صدای اول برنامه گزینه دو میاد! همین طور که چشمام رو میمالم می شینم پا tv ی کم نیگا می کنم ... می گم مرده شور برده ها بدتر آدم رو استرسی می کنند! که چی این حرفها؟
.
.
.
تا شب ی کم می درسم. بیرون می رم. کتاب می خرم. فیلم ساعت ۲۵ رو می بینم. هم ذات پنداری می کنم. گریه می کنم. می خندم. لذت می برم. از فیلم خوشم میاد. مامانم خوشش میاد.
شب می شه... منت ناژین رو می کشم که افتخار بدند با من فیلم ببینند. دعوا می کنیم. داد می زنیم. راضی می شه. می شینیم آگوست راش ! را می بینیم! فوق العاده است. اما این دفعه مامان نمی بینه که خوشش بیاد. از فیلم خوشم میاد. لذت می برم. می خندم. گریه می کنم . هیچ هم هم ذات پنداری نمی کنم. فیلم تموم می شه ساعت چهار صبحه. قصد می کنم که درسم رو تموم کنم. کتابه که عصر خریدم رو بخونم تا صبح شه! قبل از اینکه درسم رو تموم کنم صبح می شه ... درسمو تموم می کنم. کتاب نمی خونم ... میام اینجا ...
پرم (بودم) از احساس خوب! می گم خدایا! این روزها همه چیز مطابق میل باب دندان و وفق مراد است.
هر فیلمی که میبینم لذت می برم. ORPHANAGE خیلی کیف داد. آگوست راش فوق العاده بود. ساعت ۲۵ رو با لذت دیدم... و هر کتابی که می خونم کیف می ده. "انگار گفته بودی لیلی" رو می خونم. شصت صفحه می خونم. اصلا خوشم نمیاد. اما همه می دونند مریم کتاب رو نصفه ول بکن نیست که نیست!
صد صفحه می خونم. به ناژین می گم صد صفحه خوندم و هنوز سردرگمم و هیچ هم خوشم نیومده بی خودی معروفه! بازم می خونم. کتاب که می خواهد تموم شه تازه خوشم میاد. آخرش که می شه قبل از اینکه صفحه آخر رو بخونم فکر می کنم تموم شده و ی لبخند گنده می زنم! ورق می زنم. صفحه آخر رو شروع می کنم به خوندن ... چشم پزشک ... عکاس ... آشنای قدیمی ... باز هم می ریزم بهم به قول ناژین ی طوری می شم... دلم می خواهد صفحه آخر رو بکنم و کتاب رو با همون لبخند گنده تموم کنم. بعدتر فکر می کنم نه! صفحه آخر کتاب باید باشه! شراره خوش بخت نمی شه. آخر داستان اینه نه اون لبخند گنده. آخر داستان ی بغض گندست که نمی دونم چرا اصلا هرگز نمی ترکه...
.
.
.
خدایا این روزها همه چیز خوبه و لذت بخش! این خوشی ها رو از من نگیر! خدایا بابت لذت بردن از این لحظه ها مرسی! خدایا دم شما گرم!
دیروز عصر وقتی بیرون بودم خودم با خودم:
هه! چه قدر هر سال هوای بچه کنکوری هارو داشتی! چه قدر جویای حالشون بودی! چه قدر به فکرشون بودی. چه قدر برشون دعا می کردی. چه قدر دوست خوبی براشون بودی. چه قدر بهشون انگیزه دادی. چه قدر باهاشون خندیدی. چه قدر بهشون گفتی ...
هه! بدبخت! حالا که خودت نیاز داری کجان؟ نه حالت رو می پرسن. نه دوستای خوبی اند. نه انگیزه می دند. نه باهات می خندند. نه بهت می گند ...
حالا هی شب کنکور این و اون جوش بزن! پارسال شب کنکور گوشیم داغون بود دستم از همه جا کوتاه اعصابم ریخته بود بهم اومدم گوشی مامان رو بگیرم ازش خودم نفهمیدم چه کردم که اونم رفت به درک!
زرشک! به خدا اگه شب کنکور من کسی یاد من باشه چه برسه به اینکه ...
هه! دلم خواست یکی از دوستای کلی قدیمیم که خیلی رو درس خوندنم حساس بود بود! ی کم از اون حساب می بردم باز ....
بی خیال! قوی تر از این حرفام. من و این حرفها؟ بالاخره باید یک جا غر بزنم که! ولی اهمیتی نداره هیچ کدوم
.
.
.
پنج شنبه است. کنکور دارند!
۳۶۵ روز تا کنکور!
.
.
.
موفق باشی عزیزم! /خود تحویلی!/
فوتبال تماشا می کنم. یاد تو می افتم. هر چند هیچ خوش ندارم یادت بیفتم. اما چه فرقی داره خوش داشته باشم یا نداشته باشم؟! انگار دیروز بود. اما نه دیروز نبود. دو سال پیش بود...
فوتبال تماشا می کردی. فوتبال تماشا نمی کردم. طرفدار اسپانیا بودی. طرفدار هیچ تیمی نبودم.
اگر این روزها آن روزها بود.. شاید هم اگر آن روزها این روزها بود. کلی باهم جر و بحث می کردیم.
چون من هیچ هم طرفدار تیم اسپانیا نیستم. اگر آن روزها بود جر و بحث که سهل است اصلا شاید هم دعوایمان می شد! تو می گفتی اسپانیا! من می گفتم ایتالیا! تو می گفتی ... من می گفتم ...
آخرش هم مثل همیشه می گفتی "تو همیشه منو اذیت می کنی!"
اذیت می کردم؟ اذیت می کردم!
راستی! دیشب چه قدر خوشی زیر و شاید هم روی دلت رو زد؟ البته اگر هنوز هم طرفدار تیم اسپانیا باشی و البته اگر هنوز هم باشی! ...
یادم می افته که هستی! هنوز هم هستی! هنوز هم کار می کنی. هنوز هم دانشگاه می ری. هنوز هم نفس می کشی. هنوز هم سیگار نمی کشی. هنوز هم نقشه می کشی. راستی هنوز هم نقاشی نمی کشی؟ کتاب چی؟ هنوز هم کتاب نمی خونی؟
هنوز هم خودخواهی هنوز هم غدی. هنوز هم متولد همین ماه مزخرفی. با خودم فکر می کنم چی می شد اگه همه ی پسر های دنیا بهمن دنیا می آمدند؟ /لابد همه ی دختر ها هم دی و اردیبهشت/
بعدتر فکر می کنم حتی اگر بهمن هم دنیا اومده بودی باز هم یک تیرماهی غد و مزخرف بودی.
همونی بودی که بودی ... اما من هنوزم همونی نیستم که هستم!
.
.
.
می دونی.. من هیچ وش ندارم اسپانیا قهرمان شه. اما چه فرقی داره من خوش داشته باشم یا نداشته باشم؟!
۱- سلام!
۲- این یک پست کذایی است و بس!
۳- با سر افکندگی و اینها بلند شدم رفتم مدرسه کارنامه بگیرم!
۴- اوووو! جونم بالا اومد تا رفتیم مدرسه! ماشین مامان بنزین نداشت!
هی می گفت مریم میمونیم وسط راه ها! اووووو! آخرشم که رفتیم پمپ بنزین اوف شلوغ بود!
۵- حالا لررون لرزون رفتم مدرسه! دم در مونا رو دیدم! می گه به! مریم! شاگرد اول شدی!
گفتم گم شو! گفت به خدا! گفتم پس شقایق چی؟! گفت فقط معدل تو و شقایق خوب شده!
گفتم تو چی پس؟! گفتم نه بابا من که خیلی کم شدم!
خانم مدیر هم جو گیر کلی تحویلم گرفت و اینا گفتم خدارو شکر! ...
۶- خلاصه که من انقدر خاک بر سر شدم! که به خاطر معدل ۱۸.۵ روحم شاد شد!
اصلا انگار نه انگار که معدل پارسالم ۱۹.۷۰ بوده!
۷- ولی اصلا از خودم ناراضی نیستم! با توجه به درس نخوندنام و بی خیالیام و اینا واقعا راضی هم هستم! از لحاظ روحی و جسمی و فکری و فلان و بیسار هم نمی کشیدم درس بخونم واقعا!
۸- اشکال نداره! سال دیگه هم نهایی می باشد! اگر شرایط روحی و جسمی و فکری و ایناش بود می خونم که معدلم خوب شه نگند عرضه نداره نهایی معدل خوب بگیره ! به فرضم که بگند! به کسی چه!
۹- خانوم مدیر هزار و یک عالمه دفعه بهم گفت بیا کلاس دیفرانسیل تابستون! گفتم خوب نمی خواهم عجب بدبختیه ها! واقعا آخرش گفتم من الان سه سال دارم تو خونه این بحث را می کنم تورو خدا دیگه شما بی خیال! اونم گفت اوکی! ولی رتبه زبانت باید زیر ده بشه! دو رقمی بشه نه من نه توها!
تو دلم گفتم زرشک بابا تو هم! خیلی خوشم میاد ازت!
۱۰- اوه! اینم بگم برم! انضباط بهم دادند ۱۷! اومد بالا سرم ی کم کارنامم رو نیگا کرد! گفت کمترین نمرت تاریخه؟! همه بیست شدند تاریخاشون رو! گفتم خوب دوست ندارم! گفت اشکال نداره تاثیری نداره جایی! بعد صداش را آورده پایین می گه می دونی چرا انضباط ۱۷! گفتم بگم نه! که قضیه قفل را برام توضیح بده؟! گفتم بله! گفت نه! می دونی چرا ۱۷؟ هیچی نگفتم گفت اول بهت ۱۵ داده بودم! نمره هات اومد دیدم خوبه دو نمرش رو بخشیدم! تو دلم گفتم وای شما چه قدر بخشنده و بزرگوار هستین!
.
.
.
روزهای سرگردانی ! نه درس می خونم نه خوش می گذرونم!
روزهای بدیه!
بدتر از بد!
باریک ترین نوت بوک دنیا! Macbook Air
1- مي خواهم!
2- تو ايران هست؟!

* man asheghe tech haye barikam! masalan gushim 880e!
" توی دنیا دو طبقه مردم هستند: بچاپ و چاپیده. اگر نمی خواهی جزو چاپیده ها باشی سعی کن که دیگران را بچاپی. سواد زیاد لازم نیست آدم را دیوانه میکنهو اززندگی عقب میاندازه. فقط سر درس حساب و سیاق دقت بکن. چهار عمل اصلیرا که یادگرفتی کافیست. تا بتوانی حساب پول را نگهداری و کلاه سرت نره. فهمیدی؟! حساب مهمه باید هر چه زودتر وارد زندگی شد. همینقدر روزنامه را توانستی بخوانی بسه. باید کاسبی یاد بگیری. با مردم طرف بشی. از من میشنوی برو بند کفش تو سینی بگذار و بفروش خیلی بهتره تا بری کتاب جامع عباسی را یاد بگیری! سعی کن پررو باشی نگذار فراموش بشی تا می توانی عرض اندام کن. حق خودت رو بگیر از فحش و تحقیر ورده نترس. حرف توی هوا پخش می شه. هر وقت ازین در بیرونت انداختند از در دیگر با لبخند وارد بشو. فهمیدی؟! پررو وقیح و بی سواد.
چون گاهی هم باید تظاهر به حماقت کرد تا کار بهتر درست بشه.
مملکت ما امروز محتاج به این جور آدم هاست. باید مرد روز شد. اعتقاد و مذهب و اخلاق و این حرفها همه دکانداریست. اما باید تقیه کرد چون در نظر عوام مهمه. برای مردم اعتقاد لازمه. باید به آنها پوزه بند زد و گرنه اجتماع یک لانه ی افعیست هر کجا دست بگذاری میگزند. باید مردم مطیع و معتقد به قضا و قدر باشند تا با اطمینان بشه از گرده ی آنها کار کشید. چیزیکه مهمه طرز غذا خوردن سلام و تعارف معاشرت لاس زدن با مردم رقصیدن خنده های توی دل برو و مخصوصا پررویی را یاد بگیر. دوره ما اینجور چیزها باب نبود. نان را به نرخ روز باید خورد.
سعی کن با مقامات عالیه مربوط بشی با هر کس و هر عقیده موافق باش تا بهتر بتوانی قاپشان را بدزدی. من می خواهم تو مرد زندگی بار بیایی و محتاج خلق نشی. کتاب و درس و اینها دوتا پول نمیارزه خیال کن تو سر گردنه داری زندگی می کنی: اگر غفلت کردی ترا می چاپند. فقط چندتا اصطلاح خارجی و چندتا کلمه ی قلنبه یاد بگیر همین بسه. آسوده باش! من همه ی این وزرا و وکلا را درس میدم. چیزیکه مهمه بابد داد که دزد زبر دستی هستی که به آسانی مچت واز نمیشه و جزوجرگه ی آنهایی و سازش می کنی. باید اطمینان آنها را جلب کرد تا ترا از خودشان بدانند. ما توی سرگردنه داریم زندگی میکنیم.
اما عمده ی مطلب پوله. اگر توی دنیا پول داشته باشی افتخار اعتبار شرف ناموس و همه چیز داری.
عزیز بی جهت میشی میهن پرست و باهوش هستی تملقت را میگند و همه کار هم برات می کنند.
پول ستارالعیوبه. اگر پول دزدی بود می توانی حلالش بکنی و از شیر مادر حلالتر می شه و برای آن دنیا هم نماز و روزه و حج را میشه خرید. این دنیا و آن دنیا را هم داری. حتی پولت که زیاد شد آنوقت اجازه داری که بری خونه ی خدا را هم زیارت کنی. همه جا جاته و همه ازت حساب می برند و سر سبیل شاه هم نقاره میزنی. کسی که پول داشت همه اینها را داره و کسی که پول نداشت هیچکدام را نداره. گوشت رو واز کن: پول پیدا کردن آسانه اما پول نگهداشتن سخته. باید راه پول جمع کردن را یادبگیری من موهام را توی آسیاب سفید نکردم. پیدا کردن پول به هر وسیله که باشه جایزه حسن آدم حساب می شه. این را از من داشته باش. آنوقت مهندس تحصیل کرده افتخار میکنه که ماشین کارخانه ی تو را بکار بیندازه. معمار مجیزت رو میگه که خونه ات را بسازه شاعر میاد موس موس میکنه و مدحت را میگه نقاشی که همه ی عمر گشنگی خورده تصویرت را میکشه روزنامه نویس وکیل وزیر همه نوکر تو هستند. مورخ شرح حال تو را می نویسه و اخلاق نویس از مکارم اخلاقی تو مثل میاره. همه ی این گردن شکسته ها نوکر پول هستند میدانی علم و سواد چرا به درد زندگی نمی خوره؟ برای اینکه باز نوکر پولدار ها بشی. آنوقت زندگیت همه نفله شده. تو هنوز نمی دانی زندگی یعنی چی! تو گمان میکنی من از صبح تا شام بیخود وراجی می کنم و چانه ام را خسته می کنم و با مردم به جوال میرم؟!
برای اینه که پولم را بهتر نگهدارم. پول پول میاره از در و دیوار میباره. مثلا صبح ده عدل پنبه می خرم که ندیده ام و نمی دانم کجاست عصر که می فروشم پولش دو برابر توی دستم میاد!.. "
این نصایح را خود حاجی از روی خلوص نیت به کار می بست.
حاجی آقا/ صادق هدایت ۱۳۳۰
یک روز گذشت!
یک روز از روزی که دیگه اساسا از همه چیز دور شدم!
دلم تنگ می شه...
برای روزایی که صبحساعت هفت و نیم با مهسا تو اون حیاط قدم زدیم
پنج شنبه صب هایی که قصد می کردیم چرخیدنمون رو تو حیاط طول بدیم
تا معلم شیمی سر کلاس رامون نده!
همش هم یا طول نمی دادیم یا معلمه رامون می داد!
برای روزایی که هنوز از در نیومده تو دفتر حسابانمو ازم می خواستند!
که از روش تمرین کپی کنند!
منم چقدر جوشه ورقه هام رو میزدم که کثیف نشد!
به فرض که شده بودند! الان دیگه اون صفحه های تمیز رو می خواهم چی کار؟!
دلم تنگ می شه!
برای نامه هایی که یواشکی با خانم مهسا و نیو رد و بدل می کردیم!
نامه هایی که اغلب با خودکار رنگی نوشته می شد!
و معلم ادبیات که همیشه مچمون رو می گرفت!
دلم برا معلم ادبیاتمون تنگ می شه! فوق العاده است!
دیگه هیچ وقت رو اون نیمکت نمی شینم ...
دیگه هیچ وقت رو اون نیمک با مهسا زیر زیرکی و بلند بلند نمی خندیم!
دیگه هیچ وقت اونجا گریه نمی کنم!
دیگه هیچ وقت رو هیچ نیمکتی کنار مهسا نمی شینم!
دلم کلا خوشه این بود که تابستون با مهسا بریم کلاس عربی!
تنها درسی که مشترکا باید خودمون رو باهاش عذاب بدیم!
نمیاد! نمی شه که بیاد! پس نمیاد!
دیگه مهسا رو نمی بینم که نمی بینم!
حتی مثل آدم خداحافظی نکردم باهاش!
یعنی اصلا خداحافظی نکردم باهاش!
اصلا ندیدمش!
بهتر! خداحافظی می کردم که چی ...
دلم براش تنگ می شه!
.
.
.
نمی کشم!