صدای آهنگ کلاسیک رو خفه می کنم!!!!
- اعتراف می کنم که پنج شنبه روز بدی! در واقع چهار بار نه! پنج بار گریه کردم!!
و خانوم منشی بهم گفت تو که گریه نکردی! بی احساسی!! و بهش گفتم که گذاشتم برای شب!!
نمی دونم چرا وقتی نازنین یاسی و سامان داشتند گریه می کردن نخواستم گریه کنم!
هرچند ی کوچولو گریه کردم اما زود خودم رو جم کردم چون به دلیلی کاملا نامشخص نمی خواستم گریه کنم!! - خودم نمی دونم چرا! -
- اعتراف کردم که آدم بدیم! کلی چیزها یادم می ره و خیلی چیزهای دیگه!
- مترسکی که ساخته شده از من! بسیار مسخرست!!
- معلم هندسه گفت تو هم که گند زدی به امتحان هندسه! مغرور شدی؟!
- و واقعا شقایق (خر خون کلاس!) خنگه! اگه این طور باشه که :
امتحان هندسه اش رو شد ۸ از ۱۵ ! گفت نمی دونستم اصلا! روز امتحان فهمیدم امتحان داریم!
معلم گفت : یعنی اصلا نخونده بودی هشت شدی؟!
گفت : فقط ی دور!!! خونده بودم که میام سر کلاس آماده باشم!
نکته ۱ : من هندسه ی دور خوندم ۱۵ شدم (امتحان قبلی البته!)
نکته ۲ : من عادت ندارم بیشتر از ی دور بخونم! مگه این چند دور می خونه؟!
نکته ۳ : شقایق واقعا خنگه! اگه این طوری باشه!
- بر عکس آرزو ( که حسودیش غیر قابل انکاره!) از آذین بدم نمیاد!!
- گفتم آرزو!
شانس عین بختک افتاده رو زندگیش!! D:
یکی از دوستای امید اینا (داداششه!) عکسش رو دیده خوشش اومده ازش بد!
پسره از ی سالگی انگلیس بوده! (ایرانیه)
باباشم کارخونه داره خر پول و اینا!
اون وخ این آرزو را می ره می گه من فقط پیرمرد می خواهم!
(عشق پیرمرد پولداره! و من حالم بهم می خوره ... )
من جاش بودم اعتراف می کنم که ذوق می کردم! ;)
خره دیگه! نمی فهمه!
هی بهش می گم " آرزو! حداقل زبانت خوب می شه!!"
نمی فهمه که ! D:
- همین طوری الکی الکی شانس در خونه امید اینا رو زد بلند شدند رفتن انگلیس ها!
شاید داره در خونه اینم می زنه نمی فهمه D:
- هه! این چرت و پرت ها رو گفتم دردا روحیم که می خواستم ازشون بگم یادم رفت!!
- به نور نیاز دارم! مقدار زیــــــــاد!
- اعتراف می کنم که هممون مصداق واقعی "Nemiiiiikesham" ایم!
- زنگ عربی خندم گرفته بود! بی هیچ دلیلی! ولی خنده ای بود غیر قابل کنترل و وحشتناک!
- دلم ی دریچه جدید می خواهد که از اون به زندگی نگاه کنم! نمی دونی کجا می فروشند؟!
- می گه روان پزشک نه! روان شناس! می گم قبول!! برم؟!!!
۱- من کلا شر شده ام!
امروز زنگ تاریخ با نیو! sms بازی می کردیم!
آی کیف می داد! آی!
خیلی لذت بخش بود خدایی!
کیف بسیاری داشت!
- اون مریم که مظلوم و مثبت و اینا بود کجاست؟ D: -
2- مغازه هه حرف نداشت!
تو جو خارج بود مغازه هه!
فقط نون فانتزی و شکلات و پاستیل و آدامس داشت!
همین!!
بوی همه نون فانتزی ها دیوونم می کنه!
ولی این یکی واقعا فوق العاده بود!
طبقه بالا بود ولی هیچ طبقه پایینی در کار نبود!
ی طور دوست داشتنی و دلچسبی بود!
خیلی خوشم اومددددد
یادم افتاد کنکورم رو که دادم هر روز عصر برم شهرداری قدم بزنم جاهای ناشناختش رو پیدا کنم!
(برنامه های بعدکنکور ماها لیستش طوماره برا خودش D: )
3- پسر رو نشناختم!
توی خواب دیدمش! دو شب پیش!
توی خوابم نشناختمش!
اما می دونستم که آشناست! که می شناسمش ...
قدش بلند بود ...
از خواب پریدم
صورتش با تمام جزئیات جلو چشمم بود!
بازم فک کردم!
آشنا بود! می دونستم که می شناسمش!
اما هر چی فک کردم یادم نیومد پسر قد بلندی که تو خواب از دیدن من ذوق مرگ شد کی بود!
یادم نیومد که نیومد!
4- آقای تقی خانی هم با چشم های شرورش ... بله!
بهم می گه خوبی؟!
می گم آره!
می گه آخرشم نفهمیدی چت بود ؟!
میگم میکسچر چندتا مریضی!
تقی تکرار می کنه جملم رو ولی به جا میکسچر می گه کامبینیشن!
بهم می گه : از سامان تشکر کردی ؟!
گفتم : YES
باز می پرسه!
باز با قاطعیت می گم یس!
بازم می پرسه!
بعد می گه چه طوری تشکر کردی؟!
نمی دونم شایدم از سامان پرسید چه طوری تشکر کرد؟!
خلاصه سامان بش گفت : Don't pick on us :D
- taghi شرورتر از هر کس دیگریست!! -
5- نیو شدیدا دی ای بودنش رو امروز بم ثابت کرد!!
ی چیزی!
تازه فهمیدم اسم کاری که می کنم جفتک انداختنه!!
هه!
6- نمی دونم چرا سامان گفت که سوار الاغ شدن و از این زندگی ها عمرا فیت ما بشه
به خصوص you (یعنی من! )
یعنی چی؟! یعنی به من می خوره از این دختر لوسای ... باشم؟!
هر چند هستم ولی مطمئنا سوار الاغ شدن رو به سوار ماشین شدن ترجیح می دم D:
عسیرت شده ام!!!
زنگ زبان!! :
مهسا داره جبر می خونه! نیو هم! پری هم!
منم ی سری چیزایی که باید حفظ کنیم رو روی ی کاغذ نوشتم گذاشتم جلوم!
نیو می گه اینو ببین :
دفتر جبرش رو می گیرم نیگا می کنم!
می گم خوب درسته!
می گه اینو ببین :
گاج رو می گیرم! نیگا می کنم!
می گم همونه! ولی تا تونسته پیچونده!!
مهسا می گه جات رو با من عوض کن می خواهم تمرین حل کنم!!
جامون رو عوض می کنیم!!
میام می شینم سر میز !
پری پشتمه! می گه : اینو واسم توضیح بده!
بر می گردم عقب!
با صدای بلند : کا ... کا به علاوه یک ... فلان ... بیسار
ـ اصلا انگار نه انگار که زنگ زبانه!!
-
بعد یک ساعت و نیم بر می گردم رو به معلم
معلم : بلند شو برو! - بسیار مودبانه!!
-
من بر و بر نیگاش می کنم! انگار که نشنیده ام!
کمی عصابی! : برید بیرون به کارتون برسید خوب!
بر و بر نیگاش می کنم!
عصابی تر می شه : هر سه تا تون برید اصلا!
خوب برید به کارتون برسید خوب!
ی کم سرم رو می ندازم پایین به میز مثلا چوبی نگاه می کنم!
نه اینکه دارم خجالت می کشم ها! نه!
دارم خندم رو کنترل می کنم که مثلا دیوونه ها هرهر نخندم!
سرم رو میارم بالا!
هنوز عصابی ِ!
هر سه تاتون برید بیرون!
تو دلم : چه قدر رو این سه! تاکید داره!
ی نگا به بروبچ می کنم!
بلند : آخه چهارتاییم!!!!
کلاس می ترکه!
معلم عصابی : هر چهارتاتون برید خوب!
هیچی نمی گم! معذرت نمی خواهم! بی خیالم!
کاغذَ رو بر می دارم با ی مداد!
بلند می شم میرم بیرون!
بقیه هم همین طور!
در کلاس رو به رو بازه!
معلم حسابانمون داره دیفرانسیل درس می ده !!!
نه! این نباید بفهمه ما مودبانه بیرون شدیم ! آبرو داریم جلوش!
می ریم تو راهرو ! حالا مثل دیوونه ها هر هر می خندیم!
تمومی نداره خنده ی من! از ته دل می خندم!
به شرارت خودم!
به اینکه هیچی نگفتم! !
یک هو نیو می گه : گاجم رو نیاوردم!
می گم : بریم بیاریم! - با لحن خواهش!! ـ
غش غش می خندیم!
اما من شوخی نکردم! جدی گفتم!
مهسا پای شرارت نیست! پری هم نیست!
ولی نیو هست!
نه قد من! ![]()
راضیش می کنم به زور!
می گم منم میام ی کوفتی بر می دارم! بریم فقط!
می گه تو در بزن!
در می زنم!
اونم دو بار!
در رو باز می کنیم! می ریم تو کلاس!
- کسی اجازه نداد که بریم!
-
اون گاج بر می داره منم دو سالانه ی جبر!
ی لحظه نگام به بچه ها می افته!
چشماشون تعجب کرده از شرارت ما!
نیشهاشون بازه!
ی لحظه خندم می گیره!
دیگه نگاشون نمی کنم!
خیلی قشنگ میام بیرون!
باز هم مثل دیوونه ها هر هر می خندیم!
- در نبودمون گفته که اخراج! دیگه سر کلاس من نمیاند اینا!
نمی دونم کی اما یکی گفته :
خانوم ما هم بریم منفی می دین؟!
معلم زبان : نه پس مثبت می دم!
۲- حالم بد شد!!
یعنی خوب نبودا! ولی خیلی بد شد!
بی خوابی و سردرد و حالت تهوع و اینا که هیچ!
ییهو دل درد وحشتناک هم اضافه شد! دیگه نتونستم آدم وار باشم!
سر کلاس!
هی خودم رو کنترل کردم!
هی سرم رو گذاشتم رو میز!
هی گفتم باید دختر قوی باشی!
مگه شد!
دیگه دردام باعث شد قوی بودن یادم بره!
زدم زیر گریه!
نتونستم خودم رو کنترل کنم!
آی گریه کردم!!
طعم آب قند نمک ِ بد بود!
کلا دوست ندارم ![]()
به خورد خودم دادم با قرصی که یاسی بهم داد ...
باز ی کم خوب بودم!
ییهو دیگه مردم!
چشمام بسته بود! ی لحظه حس کردم الانه که بمیرم!
کلم رو از رو میز برداشتم!
تندی مداد هام رو ریختم تو کیفم!
بلند شدم!
با مظلومی و اینا به تقی نگاه کردم :
من برم؟!
سرش رو تکون داد!
به همه گفتم خداحافظ!
بدو بدو آژانس نزدیک آموزشگاه !
تمام راه تو ماشین یارو گریه کردم!!!
وقتی از ماشینش پیاده شدم دوییدم سمت در ...
خلاصه داشتم می مردم دیگه ![]()
- جبر شدم ۱۶.۵ !! بالاترین نمره کلاس!!! ![]()
اصلا فک نکنید که گند زدم ها!
فراتر از حد انتظار خودم بود جدی!
. اینا با خودشون چی فک می کنند!
این سحر می گه :
من همه ی جزوه رو خوندم!
تمام مثال هاشون حل کردم!
تو از رو چی خوندی انقدر خوب شدی؟!
من : باور می کنی من همه جزوه رو نخونده بودم؟!!
فردا شب می رم!
ی مسافرت تا جمعه!
با بروبچ مدرسه!!!
ها هاااااا !

پدر عزیزم که سالها پیش مرده ای! و اکنون صدایت را از پشت سیم ها ماه هاست که نشنیده ام!
و مادر عزیزم که هر روز دیدمت و شنیدمت !
لطفا تمامش کنید برود!!
بــــــــــــس اســـــــــت !
من با traditional life style مطابقت داده نمی شوم!
من برای زندگی که می خواهید برایم بسازید ساخته نشده ام!
من بد! من آشغال! من نفهم!
بگذارید خودم باشم! شده یک آشغال نفهم!!
چرا می خواهید من را آدم کنید؟!
آدم شدن هم زوریست؟!
مثل همان بهشت رفتن؟!
چه اهمیتی دارد که من در تعریف شما از "خوب!" صدق نکنم؟!
خودت گفتی که دیگه هیچ چیز مهم نیست!
و خودم خیلی وقتها پیش یاد گرفتم که هیچ چیز مهم نیست!
و هیچ کس مهم نیست!
و فقط "خود" است که مهم است!!
خودتان به من یاد دادید که فقط "خود" مهم است!
تو بچگی همیشه مامان می گفت :
همیشه باید راست بگی!
حتی اگه فکر کردی به ضررته!
و توی بزرگی بر عکسش رو یاد گرفتم!!
به خاطر صداقت بیش از حدم از خودم معذرت می خواهم!
مهم نیست!
تنها خواهش من در زندگی از تمام آدم های دنیا! :
بگذارید یک آشغال نفهم باشم که در تعریف خودم از "خوب!" صدق می کنه
نه یک خوب که در تعریف خودم از "آشغال نفهم" صدق می کنه!!
شنبه نصف شب تو مغزم نوشتم :
دو تا شغل هست که اگه یکی داشته باشه شوهر من نمی تونه باشه! یکی پزشک یکی پلیس!
دو تا شعل هست که اگه یکی شوهر من باشه نمی تونه داشته باشه! یکی معلم مدرسه دختروونه یکی گوینده رادیو!
- واقعا همین!!
- بی مقدمه با صراحت : موندم مردم چه جوری با هم ازدواج می کنند!
احساس می کنم همش ی فیلم ِ! هیچ کدومشون عاشق هم نیستند...
این همه سال! این همه تکرار ... چه طور ممکنه؟!
می گه : نه ! همشون هم فیلم نیست {گرچه نمی تونه انکار کنه خیلیاشون هست!}
"بعد از یه روز پر مشغله پشت فرمون به سمت خونه حرکت می کنی . تو راه همش به این فکر می کنی که چیکار کنی خوشحال شه . چه کار تازه ای باید انجام بدی .
فقط به این امید میری سمت خونه که وقتی کلید رو می ندازی در رو باز می کنی اون میاد سمتت بغلت می کنه و می بوستت و بهت میگه خسته نباشی عزیزم . بعد بهش میگی که دیوونه و عاشقشی و ازش تشکر می کنی که باهاته ! اون بهترین همسر دنیاست به نظرت !"
بقیه این نوشته رو به صورت خلاصه می تونم بگم:
برای این زندگی می کنی که اون خوش حال باشه و خوش بخت و لبخند بزنه
لبخندش برات یعنی همه ی دنیا!
- من صورتم خیسه!!! می دونی چرا؟!
چون نمی فهممممممممممممممممم!
این حس نفهمی داره کلافم می کنه :((
{شرمنده از شاهزاده ی این رویا برای کپی رویای عاشقی که واقعا عاشقشه!}
-و من نمی تونم این رُ درک کنم! شاید رویاش قشنگ باشه ولی واقعیتش نیست!
این رویا هر بار که تو راه برگشت به خونه ست تو ذهنش شکل می گیرد و بسیار لذت بخشه!
ولی تو واقعیت ... چند بار باید تکرار بشه تا دیگه لذت بخش نباشد؟! ده بار؟ صد بار؟ ها؟
خیلی زود همه چیز عادی تکراری و خسته کننده می شه...
دلزدگی می دونی چیه؟!
شاهزادش می گه : عشق ... عشق ... عشق ...
من فقط نگاش می کنم!!
نظری نمی دم! نظری ندارم! چیزی نمی گم! چیزی ندارم!
هیچ وقت عاشق نشدم!
نمی دونم یا عشق رو خیلی کشیدم بالا یا خودم رو خیلی پایین!
یادمه ی بار وقت ها پیش به یکی گفتم ادعا نکن عاشقی! عشق تو این جور رابطه ها نمی گنجه!
گفت مگه عشق چیه جز علاقه ی شدید قلبی؟!
گفتم اگه عشقی که می گی انقدر بی ارزشه! می تونی هر چه قدر دلت می خواهد ادعای عاشقی کنی!
یادم نمیاد دیگه باهاش حرف زده باشم .....
.
.
ی بار به مامان گفتم عشق که اینا نیس! آدم وقتی می تونه بگه عاشقه که برای معشوقش بمیره! که اگه معشوقش مریض شد (حتی ی سرماخوردگی کوچولو) از شدت ناراحتی و غم مریض شه ...
مامان گفت نمی شه!!
گفتم وقتی که ... کوچکترین منافع کسی را به بزرگترین منافع خودش ترجیح بده ...
آخ! از همین جاست که انگار می سوزم!
شاید هم مشکل فقط همینه که من ی احمق خودخواهم!!
ی احمق خودخواه که هیچ کس را به خودش ترجیح نمی ده ...
بعدها فکر می کنم در عوض می تونم مطمئن باشم اگر کسی پیدا بشه یعنی چه قدر لایق بوده ...
بعدترها: مشکل اینه که مشکل نالایقی دیگران نیست!!
.
.
بازم که فک می کنم می بینم من با سَتیسفَکشن هم مشکل دارم!
اصلا من با همینه که مشکل دارم!
دوست دارم یکی رو دوست داشته باشم که دوستم نداشته باشه!
نه اینکه ازم بدش بیاد... چم دونم بی تفاوت باشه ... سرد و یخ ...
و من به سختی دلش رو ببرم {در حالی که همیشه این کار رو به آسونی انجام دادم ... }
و به سختی به دستش بیارم! و فقط وقت هایی خاص و نادر بهم بگه دوسم داره
و هر بار برای شنیدن همچین جمله هایی کلی زحمت لازم باشه!
مسخره است؟! اما به نظر من خیلی قشنگ تر از اینه که هر روز n بار این جمله رو بشنوی!
- اینکه حس کنی بیشتر دوست داشته می شی تا اینکه دوست داشته باشی! حس بدیه!
انگار عمدتا ما دخترها جنبه اش را نداریم!
وقتی کسی بیش از حد دوستمان بدارد .. یادمان می رود زیاد دوستش بداریم!
1- توی سن 14-13 سالگی دوست داشتم نقش دوم این بازی باشم!!
کسی باشه که دوسم داشته باشه و من سخت این موضوع رو قبول کنم!
و بعد کسی باشه که هر روز بهم بگه دوسم داره و برای شنیدن همین جمله از من خودش رو بکشه!!
سیزده سالگی ... هفده سالگلی ... چند سال دیگه؟ کمی بعدتر؟!
این همه shifty بودن هم خودش مایه عذابه!!
2- ی جور بیماری ِ روحیه! که هر یکی دو ماه ی بار عود می کنه!
خودم رو عذاب می دم با ...
"فکر کردن درباره ی مسائلی که دلیلی نداره بهشون فک کنم!"
3- no نصیحتینگ plz ! مگر نظری که بشه روش فک کرد!!
۱- لجبازیم گل کرده!!
۲- شیطونیم هم!!
۳- حوصلم سر رفته ولی حوصله خیانت هم ندارم!!
- عکس این پست حال خودمم بهم می زد! ~> حذف!
به یک مسافرت نیازمندیم!!

دیروز وقتی ... :
نمی دونم چرا اخیرا ...
حوصله ی آدم های لوس، مسخره، بی مزه، حوصله سربر، حال به هم زن، بد اخلاق، اخمو
و در کل آدم هایی مثل خودم رُ ندارم!!!
امروز ظهر :
اگه موبایل داشتی ...
اگه موبایل داشتی ...
اگه موبایل داشتی ...
اوکی! تسلیم! تمام مشکلات همینه! من می رم پی ِ خطم!
یعنی واقعا همه ی مشکلات حل می شه؟!
الان :
چه قدر به همون که گفت احتیاج دارم!!
و اصلا حوصله ی یواشکی کاری انجام دادن ندارم!
و دیگه اصلا یواشکی هیچ کاری نمی کنم مگر فرو کردن گوشی ِ mP3 در گوش!
و اصلا قرار نیست که اجازه بگیرم!
- راستی! نمی دونی چه قدر کار سختی ِ وقتی صدا Sms گوشیم میاد نپرم روش!
اصلا واسه چی گوشیم دسته مامانه؟!
چرا دوست دایی دانشگاه ارومیه قبول شد؟!
چرا رفت؟!
اه! لعنتی!
نکاتی کمی تا قسمتی فلسفی که سر کلاس زبان مطرح می شه:
من اصلا به کلمه ی "فداکاری" هیچ اعتقادی ندارم!!
من هیچ وقت تو زندگیم سعی نکردم خودم رو با هیچ کس "مطابقت " بدم!
من کلا به "مطابقت" هم اعتقاد ندارم!
از دیگرانم انتظار ندارم خودشونو با من مطابقت بدند!
از هر کسی فقط انتظار دارم بگذاره خودم باشم! ازم هیچ گونه مطابقت و تعویضی نخواهد!
بی خیال!
من حرف شراره رو قبول دارم که ماها تو زندگیمون کلی کار می کنیم که ناراحت بشیم
که بترسیم و حس های دیگه!
چون از اینها لذت می بریم!! (فقط منو شراره اینو قبول داشتیم و بس!)
و آخرین نکته اینکه مشکلات آدم رو ناراحت نمی کنند بازم خودمونیم که خودمون رو ناراحت می کنیم
.
ی چیزی! انکار کردن اینکه مستر نیکنام جذابه امری ست محال! همان BeH که دورو ورش نپلکم و بهش نفکرم و اینا! وگرنه می ترسم کار دست خودم بدم! که البته عمرا!
این سحر که اوله واسه چی سوالاش رو باید از معلم گسسته پیش ها بپرسه؟! ها؟
این "نگار! مریم! سحر!" آخرش اگه به هدف شومشون نرسند برا نیکنام حرف در میارند گنده!
همین الانشم البته مشغول همین کارند!!!!
- به جای یک سال می گم باید نه ماه منتظر باشم! این بهم حس بهتری می ده!