تبليغاتX
دختری عجیب!
 

من خر رو بگو برا کی عشره قاطری میام!
.
.
.
مرتیکه ی الاغ! دیگه حوصله ی ناز کشیدن هم نداره!!


عاشق لباسای زمستونیم!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 آذر1386ساعت 9:30 PM توسط Odd Girl |

 

وبلاگ می نویسم:

۱- محسن چرکه! مُرد!!!
ی شیشه اتانول رفت بالا! مُرد!!!
خوبه انقدر نمی شناختمش که براش گریه کنم
ولی آدم هایی که اینجوری می میرند عجیب فکرم رو می ریزند به هم!

۲- تعادل ندارم خانومم!
از صب تا حالا ده دفعه حالم بد بوده! حالم خوب بوده!
خیلی خوب - نگران و ناراحت - باز خوب - عصبی و فکری - نه چندان خوب- فکری - اعصاب قاطی - خوب - خیلی عصبانی - عصبانی - ناراحت و اینا - الانم خوب!!!
اینم مطمئنا ی مرض روحیه!
چیه خدا می دونه!

۳- من واقعا از ایران متنفرم!!!
و این جمله رو عجیب با لذت می گم!
- نیاین بگین کوروش و داریوش و تخت جمشید و ...
گوشم پره! همش رو هم خودم بلدم!
چه اهمیتی داره چی بودیم؟!
الان رو نگاه کن ...
از اون همه اصالت و فرهنگ و تمدن چی مونده؟!
مدتی ست به این فکر می کنم که دورترین نقطه ی دنیا نسبت به ایران کجاست!
که اگه شد برم اونجا!
و داد بزنم که من واقعا از ایران دورم!
و چه قدر لذت بخشه!!
بچه تر که بودم!!
( مثلا همون دوران راهنمایی و اینا! )
از اینکه بعضی از دوستان اطراف عشق این بودند که برند خارج بدم میومد
واقعا بدم میومد
و می گفتم که چی مثلا؟!
و از اینکه تو هر رمانی بالاخره باید بگند یکی رفت خارج که یعنی خیلی خوشبخت شد بدم میومد
واقعا بدم میومد!
ولی الان از این ایران کوفتی بیرون رفتن
علاوه بر اینکه خیلی ِ!
اصلا هم شوخی بردار نیست!
از اینکه تمام عمرم رو اینجا بگذرونم!
و تو ایران بمیرم!
هیچ خوشم نمیاد!
- می بینی چه ترویج وطن پرستی می کنم  -

۴- راهنمایی که بودیم
اصلا سوم راهنمایی که بودیم
همه اطرافیان مشکل هایی داشتند که من نداشتم!
در گیری با همه چیز و همه کس!
لجبازی هایی خاص در خونه و مدرسه!
داشتن مشکلات فراوان با معلم ها و مادرها !
سرکش سرخود لجباز و از این چیزها بودن
و در یک کلمه ناسازگار بودن!
و من در آن روزها بسی سازگار تشریف داشتم :))
سر به زیر مطیع آروم و متعادل!
در یک کلمه سازگار ...
و من ِ سوم دبیرستان چه قدر شبیه دخترهای سوم راهنمایی اون موقع ها !! شده ام!
گویا سنش اونه نه این!
بلوغ و نوجوانی و کوفت و زهرمارهایش سه سال دیر گریبان گیرم شده
می شه؟!

۵- توی ی مطلب خیلی علمی خوندم تو ۱۱ تا ۱۴ سالگی اگه تونستی هم پی هنر بری هم پی ورزش هم پی یادگیری زبان و هم ...
هم روحیه ی جوونیت رو خریدی و اینا هم سلولا ذهنت رو از نابودی نجات دادی
وگرنه قانون   Use it or lose it خیلی شیک برای سلول های مغزتون اجرا می شه!!!
فک کن تا بیست و سه سالگی ادامه داره سالی هفت درصد پاکسازی مغز!!
بی خیال مگه من تاحالا اینجا مطلب علمی می نویسم؟!

۶- این چند روزه به n نفر گفتم که من از معلم عربیمون که از قضا!!
امسال معلم دینی مون هم هست بسی حساب می برم
بسی بسیاتر  از معلم حسابان که حساب بردن هم داره  (آرایه اشتقاق!!)
و همه گفتن که نه و فلان و بیسار
و من گفتم نه اینکه فقط ترسناک باشه و اینا ها
کلی زحمت می کشه زحمتش تو مدرسه گمه!
کسی هم درساش رو نمره خوب نمیاره و فلان و بیسار
خلاصه می ترسم ازش دیگه
امروز تنها گیرم آورد خیلی شیک در نهایت آرومی صدا و وجودش گفت:
خانوم ****** شما عربیت رو چند شدی؟!
خیلی شیک : سیزده و نیم
چرا امسال انقدر نمره ها عربی شما کمه؟!
همین طور موندم!
گفتم که حساب می برم ازش
واقعا اعلال رو یاد نگرفتم وگرنه خونده بودم
یعنی چی؟!
یعنی با ی بار خوندن یاد نمی گیرم (تریپ بچه خنگا )
خوب اعلال ... ترجمه؟! للعراب؟! تحلیل صرفی؟!
تحلیل صرفی و للعراب و ریشه فعل و اینا رو گرفتم!
یعنی فقط اعلال؟! (با ی لحنی که می دونم نمی شه!!)
من  ترجمه هم نخونده بودم ...
- حالا هفته دیگه هم امتحان دینی داریم هم عربی!!!
باید بخونم!

7- می گند برنامه امتحان از نهم تا بیست و پنجم
ی جورایی دو هفته!
سیزده تا امتحان رو باید تو دوازده روز بدیم!
می گم : می خواهین امتحان حسابان و جبرمون رو ی روز بدیم که وقت کم نیاریم؟!
واسه من که فرقی نداره آخرش جبر می افتم
(انقدر می گم آخرش جدی میفتم )

8- بی شعور / بی شرف / بی وجدان
با این سه تا صفت داره برا خودش حال می کنه!
تو مدرسه همه رو خریده با همین سه تا صفت!
بعدا به مشکل می خوره. مگه نه؟!

9- مثلا فک کن من آهنگ دافی شاپ رو تو وبم بنویسم
بعد بگم شعرش از خودمه
نـــــه! فک کن!

10- می گه :
هیچ کس نمی تونه با تو باشه
تا اینکه لطفا دختر آدم بشی
(یا چیزی شبیه این!)



+ نوشته شده در پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 8:46 PM توسط Odd Girl |

 

پستی بس طولانی :
هی! یادش بخیر اما زمان هایی پست هایی می نوشتم طولانی و چرت
و آی لذت می بردم!

 

5- مقدمه:
مطمئنا یک بیماری روحی ست!
شاید بعدا کشف کردم بهش چی می گند!
یک سری آدم ها هستند که عجیب به خودشون شک دارند
هرچی بگی بهشون بر می خوره
بدترین منظور ممکن (یا غیر ممکن) را برداشت می کنند
و اینا!

6- سه شنبه هفته پیش زنگ تاریخ:
معلم تاریخ برگشت گفت اگه امتحان هماهنگ شد کل کتاب رو بخونید
من : امتحان تاریخ هماهنگ نمی شه!
معلم تاریخ : چرا می شه!!
من : نه! نمی شه! همون طور که جغرافی دوم نمی شه!
یعنی برا ما ریاضی ها نمی شه!
معلم تاریخ قاطی می کند!
تو این هر و بر یکی هم بر می گرده می گه :
خانوم خیلی از مدرسه ها تاریخ ندارند
معلم تاریخ خیلی قاطی می کنه
(به قول بانو : دیونسسسسسس)
شروع می کنه داد زدن!
همش داره منو نیگا می کنه داد می زنه D:
که چی؟!
که شماها دوست دارید دیگه من نمیام سر کلاستون!!
به مدیرتون می گم نیرو جدید بیاره!
می گم این دو ساعت رو بده به درس دیگه!!
خلاصه کلی داد و بیداد با اعصاب واقعا داغون
نیگاش می کنم!
بیچاره واقعا عصبانی ِ
ولی من که چیزی نگفتم ...
کلا هم آدم خنده داریه!
چم دونم ولی خندم می گیره
عصبانیت بی خودشم خنده داره آخه
کلی خنده شد!
گذشت!

سه شنبه این هفته:
میاد سر کلاس ... چند دقیقه می گذره ... کلاس ساکت می شه
می گه : بچه ها می خواهم ی مطلبی رو بهتون بگم
بر می گردم عقب
نگاه NEW می کنم! می گم :
می خواهد بگه تاریخ هماهنگ می شه D:
واقعا با شوخی و خنده گفتم این جمله رو!
نیو ! می گه قبل کلاس همینو داشت به من می گفت!!
/ ی لحظه هنگ کردم که ی هفته داشته به این موضوع فکر می کرده!!/
شروع می کنه حرف زدن!
که فلانه! بیساره! من رفتم تحقیق کردم!
مدرسه هایی که تاریخ ندارند تابستون پاس می کنند این واحد رو!!
کلی چرت می بافه و فلان و بیسار
آخرشم می گه من هفته پیش اصلا از دستتون عصبانی نشدم
اتفاقا پیشنهاد خوبی بود که این دو ساعت رو بدند به درسای مهم ترتون
/ فک کن! بیچاره چه قدر حرص خورده D: /
ساناز که می دونی اعصاب نداره :
خانوم! شما گفتید به خانوم ایکس D: می گید نیرو عوض کنه!
/ با لحنی کمی عصبانی و کلی شاکی/
معلم تاریخ :
نه! من نگفتم!
یعنی می دونید چیه ...
بعد کلاس رو ساکت می کنه که می خواهد یک موضوع مهم بگه
می گه : از نظر ما جامعه شناسا / زرشک!/ ...
خلاصه ی حرفش اینه که تو جامعه! یکی ی حرفی می زنه هر کی یکی می گذاره روش آخرشم
یک چلاغ کل چلاغ می شه!!
اولین کسی که زد زیر خنده من بودم!!!!!
یکی بیاد منو جمعم کنه! :))
حرفش رو که تموم کرد!
به صورت جنرال از بچه ها پرسید :
من گفتم نیرو عوض کنند؟!
همه ی بچه ها : بلــــــــــــــــــــــه!
من : نه خانوم نگفتید!
/ حالا هفته پیش سر من داشت داد می زدا D:/
اینم فک کرد دارم طرفداریشو می کنم D:
برگشتم گفتم :
/ حالا خندم رو هم نمی تونم نگه دارم که!/
خانوم شما اصلا عصبانی نشدید D:
واقعا کلاس ترکید!!
زود کلاس رو جمع و جور کرد ولی من واقعا تا ده مین بعدش نمی تونستم نخندم!
- فک کن نیم ساعت بعد وقتی کلاس ساکت ساکته
صدای ویبره ی گوشیت که توی جامیزه! روی فلز!
بلند شه!!!!!

7- زنگ بعدشم معلم شیمی شروع کرد حرف زدن که اصلا مشکل شماها با من چیه!
/ گفتم که متنفرم ازش/
هی هیچ کس هیچی نگفت!
آخرشم ساناز جون ی سری استدلال آوردند که آخرش رسیدند به این نتیجه که ما مشکلی نداریم
نیو صداش بلند شد!
گفت که شما نیم ساعت می رید وای میستید !!! ته کلاس هم اشکالای ما رو رفع نمی کنید
هم انتظار دارید ساکت باشیم!
منم دیدم نیو ی چی گفت! گفتم جهنم ی چی می شه دیگه!
شروع کردم گفتن!
که من با این کار شما مشکل دارم!
با این حرفتون مشکل دارم!
خیلی شیک گفتم باید تمرین بدین به ما خونه حل کنیم!
باید تمرین پای تخته حل می کنید توضیح بدین اگه کسی نفهمید
دست بالا می کنه می پرسه نمی خواهد برید بالا سر کسی
گفتم فلان کنید بیسار کنید و ...
هر چی خواستم گفتم خلاصه D:
/ امروز خدایی همه ی حرف های منو نیو رو گوش کرد!
برای اولین بار از اول سال تا حالا از کلاس شیمی لذت بردم
اعصابم نریخت به هم. حرص نخوردم . عصبی نشدم/
می خواستم زنگ تفریح برم پیشش بگم مرسی
خودش آخر کلاس گفت بچه ها واقعا کلاس خوبی بود مرسی!
می خواستم بگم به خاطر این بود که حرف ما رو گوش کردی D:

8- کلا باید سر معلم ها داد بزنم! نمی شه نزنم D:
چهارشنبه امتحان کامپیوتر داشتیم که هیچ کس نخوانده بوددددد
جز یکی دو نفر
من که اسم نوشتم رو ورقم خواستم بدم بهش گفت مال خودت
خلاصه عده ای از بچه ها دیدند که ماها امتحان نمی دیم
کلاس شلوغه و فلان و بیسار! گفتند ما امتحان می دیم
با اینکه نخونده بودند با توجه به بیق بودن معلم با تقلب راحت 20!
نیو داشت نگاهشون می کرد!
قاطی کرد! به من گفت یعنی چی اینا اینجوری قرار نمره بگیرند بعد ماها اصلا امتحان ندیم
ی کم نیگا اینا کردم که گویا امتحان می دند
قاطی کردم! گفتم : نیو داد بزنم؟!
یعنی همین فکر از سرم گذشت و معلم رو صدا کردم!!
خانومممممممممممممم!
- بله؟!
- من امتحان گرفتن شما رو قبول ندارم!!!
شروع کردم که یعنی چی این چه وضع امتحان منم می تونستم تقلب کنم 20 شم
ولی خیلی منصفانه ورقم رو تا کردم گذاشتم تو کیفم و ...
خلاصه انقدر داد و بیداد کردم که گفت از هیچ کس نمی گیرم ورقش رو
هفته ی دیگه امتحان می گیرمD:
یو ها ها ها!

نکته ای بسیار شایان ذکر:
من از کلاس اول دبستان تا پارسال تحت هیچ شرایطی حاظر به کل کل با معلم
و هر چیزی شبیه آن نبودم
امسال با معلم ها درگیر نباشم بدن درد می گیرم D:

 

 

۱- شماها با خودتون چی فک کردین؟!
من بعد از نوشتن پست قبلی واقعا حالم خوب بود!
واقعا!
سی و هشت دقیقه گریه کنی
اون پستم بنویسی!
مسلما حالت خوب می شه دیگه!
تخلیه روحی و اینا می شی!
امروز صب به طرز عجیبی حالم خوب بود!
ی چی می گم ی چی می شنوی!!
خوب بودا حالم یعنی اصلا آخر خوب بود!
قبلا ها ی مدت زده بودم تریپ مثبت اندیشی!
خیلی بهتر از اون موقع بودم!
آی صب فکر کردم!!
آی خوب بودمممم!
یعنی می دونی چیه!
بهترین بهبود برای روح به گند کشیده شده ی من خودمم!
خود ِ خودم!

۲- عذابیس بس بزرگ و الیم و دردناک و اینا!
روز تولدت! امتحان جبر داشته باشی!
آقا من همین جوری هم از روز تولدم متنفرم هااااا!
همینجوریم فک کنم به روز تولدم قاطی می کنم هااا
چه برسه به اینکه جبرم داشته باشم! :((

۳- جایی به نام وبلاگ نوشته بودم که من عاشق اون استراکچر ِ ام و اینا!
/ یادتون نیست اصلا مهم نیست! /
خلاصه همون آرایه قلب ِ عکس ِ چم دونم همونه!
۱: از اینکه همه چیز یک چیز باشه
یا یک چیز همه چیز باشه
واقعا بدم میاد!!

/ آدم ها گنجایشش رو دارند (می کشند!) که همه چیز همه چیز باشه!! /
۲: می تونی ادعا کنی که کسی رو بیشتر از بقیه دوست داری
اما نمی تونی ادعا کنی بیشتر از بقیه کسی رو دوست داری

/ واقعا دومی رو دوست ندارم! می خواهی بگی دوست داری کسی رو بگو بیشتر از بقیه دوسش داری چی کار به بقیه داری که می گی از بقیه بیشتر دوسش داری! ها؟! بدم میاد خانومم!! /

۴- NeW می گه مریم تازگی ها خیلی با وبت حال می کنم!
می گم چرا؟!
می گه آخه همش شرارته! منم که تو همش هستم D:
می خونم آی می خندم!

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 6:38 PM توسط Odd Girl |

 

صب شدیدا احتیاج داشتم
که خودم رو بندازم تو بغل کسی
و زارزار گریه کنم!
مهسا دم دست نبود!
خودم رو انداختم تو بغل آرزو
آرزو نفهمید!
نفهمید که اگه خودم رو انداختم تو بغلش
نمی خواهم که آرومم کنه ...
نمی خواهم که بخندونتم ...
نمی خواهم حرف بزنه!
آرزو نفهمید!
آرزو نفهمید که من ازش فقط ی آغوش می خواهم!
ی آغوش باز!
که خودم رو پرت کنم توش ...
ی شونه!
که سرم رو بگذارم روش ...
بعد گریه کنم ... زار ... زار ...
آرزو نفهمید!
نفهمید که نمی خواهم چیزی بگه!
نفهمید که می خواهم ساکت باشه!
من فقط ی آغوش باز خواستم!
با ی شونه!
همین!

سی و هشت دقیقه به صورت نان استاپ گریه کردم!
سی و هشت دقیقه کامل!!
دور از هر آغوش بازی!
سی و هشت دقیقه
روی تختم
تو تاریکی
سی و هشت دقیقه ی تمام!

آی زندگی!!
یادته اینجا (جایی به نام وبلاگ! هرجا!) اومدم گفتم :
تو هر بلایی سر من بیاری دوست دارم؟!
آره ؟! یادته ؟!
غلط کردم!!
من رسما غلط کردم!!
زندگی؟!
کم آوردم !!
من رسما کم آوردم !!
زندگی؟!
چرا اینجوری شد؟!
زندگی؟!
اصلا چی شد که این طوری شد؟!
تو مدرسه همه چی بده!
دروغ گفتم!
بد نیست!!
افتضاح ِ!
هیچ درسی نیس که دوس داشته باشم
هیچ درسی که با لذت بخونم
هیچ درسی که درست حسابی بلد باشم
هیچ معلمی نیست که درست حسابی دوسش داشته باشم
از معلم شیمی متنفرمممم!
تنفر به معنای واقعی کلمه!
با معلم های بسیاری مشکل دارمم!
رابطه ام با مدیر مدرسه از همه بدتره!
اون قدر بد که دیروز مامانم زنگ زده مدرسه!
خانم مدیر با مامانم بد حرف زده! بد!
مدرسه افتضاح ِ!
اصلا خوش نمی گذره!
هیج تاثیری در بهبودی روح به گند کشیده شده ی من نداره!
و به اینکه خونه در بهبودی روح به گند کشیده شده من تاثیری نداشته باشد
عادت کردم! عادت!

دلم برای لوازم آرایشام تنگ شده!!
دلم می خواهد مداد سیاه رو بگیرم دستم! فرو کنم تو چشمام
/ و بی نهایت از این کار لذت ببرم!/
دلم می خواهد رژ لب نارنجیم رو بگیرم دستم و محکم بکشم رو لبام
همون رژ لب نارنجی ِ که ساناز بهم گفت باهاش شبیه دختر بدا می شم!!
و همون موقع! خودش ... با رژ لب سرخابی رنگش وایساده بود جلوم!
هه! کیه که به حرف اون اهمیت بده!
- دلم برای همه ی معدود چیزهایی که بهم انرژی می داد تنگ شده!!

دیشب پنجره ی اتاق رو باز گذاشتم!
خودم رو گوله کردم زیر پتو!
تا اونجا که می شد! به سوفاژ نزدیک شدم!
خوابیدم!
سه و نیم صب به خاطر سردی بیش از حد هوا از خواب پریدم!
با خودم گفتم : حالا وقتشه که با پنجره بسته از گرما لذت ببرم!

زمستون:
اگرچه همیشه می گم سرمای زمستون مال هوا نیست فقط
فراگیره
همه چی و همه کس رو فرا می گیره!
همه چی سرده! همه چی یخ زده ...
ولی تنها چیزی که لذت بخشه!
/ یا تنها لذتی که می شه از این سرما برد ... /
اینه که بافتنی تنت کنی
شب که شد
خودت رو بچپونی زیر پتو
دستت رو بچسبونی به شوفاژ کنار تخت
تنها چیزی که می شه ازش لذت برد
گرمایی که کم کم تو وجودت نفود می کنه و جای سرما رو می گیره
دلم برای این هم تنگ شده!
مامان درجه شوفاژ رو زیاد کرده!
تو خونه با آستین کوتاه و شلوارک می گردم!
شب ها می تونم بدون پتو بخوابم!
اینکه دستم رو بچسبونم به شوفاژ محاله!

 

تمام چیزهای کوچیکی که به من انرژی می دادند نیستند!
/ گوینده محبوبم هم همش داره برنامه هاش رو کنسل می کنه! /

+ نوشته شده در دوشنبه 12 آذر1386ساعت 7:39 PM توسط Odd Girl |

 

چه قدر نبودم!

۱- شنبه ساعت دو نصف شب بد ضد حال خوردم!
حیف نمی شه از گوینده ی محبوبت ناراحت بشی!
وقتی نمیاد برنامه اجرا کنه! با خودت می گی : لابد مشکلی داره بزرگ!
۲- یک شنبه عصر خونه مهسا اینها!
برای اولین بار تو عمرم رنگینک خوردم!
خوشمزه بود!
- مدیر مدرسه سرم داد زد! که درس نمی خونی گردن دبیر ننداز!!!
۳- دوشنبه! زیست شناسی که اخترشناسی درس می داد مضحک بود!
کلاس نجوم فقط دیواراش قشنگ بود! همین!
۴- سه شنبه گند زدم به امتحان شیمی که تست بود!
خونده بودم!!! سه ساعت کامل!!
خواستم به خودم ثابت کنم بخونم هم باز گند می زنم به شیمی!!
۵- چهارشنبه بعد مدت ها ی کم توسط معلم حسابان تحویل گرفته شدم!
فقط ی کم!
حالم بد شد!
مدرسه نموندم اومدم خونه!
۶- چهارشنبه عصر رسما مردم!!! آی مریض بودم آی مریض بودم!
۷- امروز صب نرفتم مدرسه!! فقط زنگ آخر رفتم!
آقای راننده آژانس بسیار آراسته و خوش تیپ تشریف داشند!
اینجوریش رو ندیده بودم! ;)
داشتم تو ماشینش برا خودم درس می خوندم!
گفت می خواهی ضبط رو خاموش کنم؟!
قاطعانه گفتم نه!
گفت آخه داری درس می خونی!
گفتم می فهمم اینجوریم!
گفت ایول!
- عصر رفتم آموزشگاه!
آی یک طوری شدم!
تقی رو هم دیدممم آی حسرت خوردم!
اصلا اعصابم ریخ بهم!
دلم پارسال رو می خواهددد
اصلا درست که فکر کنی دلم دوران راهنماییم رو می خواهد
با همه بدی هاششششش
خیابون دوست داشتنی مدرسه
شیطنت های مشترکمون با والا
سگ والا که بی نهایت بامزه بود
اون پسره سالار
که به شقی گفته بود اگه ی کاری کنه من باهاش دوست شم
بهش شیرینی میده!
هه! کی بود که قبول کنه!!
راوشی که اون روز ها فقط از کنارم رد می شد!
هر روز و هر روز!
و بعد ها اول دبیرستان که بودم با هم حرف می زدیم
هرزگاه ... همین طوری الکی
فقط ی بار همین طوری الکی نبود
ی بار دلش خیلی پر بود ... باهام حرف زد
گویا درد دل کرد گوش کردم اما خیلی یخ!
توی اون مدتی که با شراره بودم
خیلی فک کردم!
که می تونستم ی کار مفید بکنم! اما نکردم! وجدانم در عذاب نیست ...
اما برای من آسون بود ...
که راوش رو از اون گندی که بود بکشم بیرون ...
می تونستم اما نکردم این کارو
آخرشم گذاشت رفت!
رفت خارج!!
هه! مطمئنا الان گندتر از اونیه که بود...
بی خیال!
دنیای گند اون مال خودش!
من دلم دوران راهنماییم رو می خواهد!
مدرسه ی دوست داشتنیم!
دفتر خاطراتی که هر روز نوشته می شد
دختری که زنده بود!!
مریمی که هنوز اون قدر ها هم عاشق رنگ آبی نبود!
اما هر چه که بود مریمی بود عجب و دوست داشتنی!!

وقتی دیدم می تونه الکی الکی خودش خودش رو شاد کنه
اشک بود که از گونه هام می ریخت پایین ...
حیف دیگه این کارم ازم بر نمیاد!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 9:45 PM توسط Odd Girl |

 

 تمام شد !!

آخرین جلد آخرین کتاب هری پاتر تموم شد!
صفحه ی هشتصد کتاب از اون صفحه هایی بود که خوندم! گریه کردم!
کتاب رو بستم! آی گریه کردممممم!
ی صفحه ی دیگه بود خوندم! دلم خواست جیغ بزنم!
جیغ نزدم ولی دست زدم! لبخند زدم! خندیدم! هورااااااا !
چند صفحه ی آخر لذت بخش بود ولی نمی تونستم گریه نکنم!
هرچی بود آخرش بود!

تقریبا ۵ سال زندگی کردم باهاش ...
اون نصف شبایی که کلم رو می کردم تو کتابای هری پاتر و تا صب همون جوری می موندم
اون روزایی که از مدرسه میومدم زود زود کارا مدرسه رو انجام می دادم که بشینم پا هری پاتر
تمام لحظه های لذت بخشی که با هری گذروندمشون
تمام مدت هایی که اگرچه مشغول خوندن نبودم اما فکرم مشغول بود
تمام شخصیت های دوست داشتنیم
دنیای فوق العاده ای که برا خودم ساخته بودم ازشون
دوست های تخیلیم!
یعنی تموم شد؟!
هرچند که برای من و امثال من هیچ وقت تموم نمی شه!
دوستهای مجازی که حرف نداشتند تا ابد باهامند!
لحظه های عجیبی رو باهاش گذروندم ...
لحظه هایی که از نهایت نگرانی می مردم!
لحظه هایی که حس تحسین هری به خاطر شجاعت ذکاوت تدبیر از خود گذشتگی و در یک کلمه فوق العاده بودنش تمام وجودم رو پر می کرد!!
لحظه هایی که تمام وجودم می شد حسرت!
حسرت اینکه جای یکی از شخصیت ها باشم!
و اگر امروز از من بپرسند که دوست داری کی باشی شاید بگم جینی!
ولی قطعا خیلی رو این موضوع تاکید نخواهم کرد!
هرمیون بودن هم از مریم بودن لذت بخش تره!
جینی بودن ی چیز دیگه ست!
خیلی وقت ها هری کارهایی می کنه که به خودم می گم هیچ کدوم از پسرهایی که تا حالا دیدم همچین کاری نخواهند کرد!
حالا یا شجاعت و جسارتش رو ندارند!
یا هوش و ذکاوتش رو !
یا اون اخلاق های خاص هری که من رو دیوونش می کنه!
...
وقتی هری داره با پای خودش به سمت مرگ می ره ... و تو هر قدمش و هر ثانیه اش دنیایی در گذره
از زیر اون شنل نامرئی چشمش به جینی می افته!
جینی ای که شاید دیگه نبینتش ...
پیشش نمی ره ... خیلی قوی تر از اینه که خودش رو تو آغوش جینی بندازه یا ...
هری خیلی خاص ِ  و الان که فک می کنم می بینم به جای هر کس دیگه ترجیح می دم جینی باشم!

وقتی نیو بگه حاظر هرچی داره بده و بره تو دنیای اونا زندگی کنه
من که چیزی ندارم که از دست بدم ...
بچه تر که بودم!
قبول داشتم که همچین دنیایی هست! با همه ی این جزئیات!
و نویسنده شاید کسی شبیه پتونیاست که اگرچه خودش جادوگر نیست اما خبر داره چه خبره
و همچین کتابی نوشته تا ماها بفهمیم که چه خبره
می دونسته که برا ما جالبه
و در عین حال می دونسته که ما احمق تر از اونیم که باور کنیم که این کتاب حقیقت ِ

- حتی اگه قرار باشه تو دنیای جادوگرا زندگی کنم
دوست دارم تو این هفت سال زندگی کنم
نه قبل و یا بعدش که جامعه جادوگرا امن و امان بوده!

- چه دنیا عجیب دوست داشتنی و قشنگی بود!!

نیو توی یکی از کتابام نوشته : من رقیب عشقی بلاتریکسم!!!
یادم باشه توی یکی از کتاباش بنویسم: من رقیب عشقی جینی ام !!!

+ نوشته شده در جمعه 2 آذر1386ساعت 1:10 PM توسط Odd Girl |