تبليغاتX
دختری عجیب!

اینکه وبلاگ من دارد آپدیت شده می شود ی رویای دروغین بیش نیست!!
"داشتم گریانده شده می شدم!" فک کن!!
مامان راه می ره به طرز نامحسوسی این شعر رو می خونه که می گه :
" الان بغلت کنم بینمون کاپشن ِ
کاش بشه برفا زودتر آب بشه!"
خلاصه امسال از اون سرماها بود که هم حرص همرو در آورد هم کفر همرو
هم صدای همه رو !
مرده شور!

این راننده سرویس هم که صب ما رو کاشت!
تو این سرما ... بی شور!
به خاطر ی مدرسه رفتن و برگشتن چهار تومن پیاده شدم ! بی شور!
نه! این ناظم ما رو بگو!
رفتم پیشش غر زدم که یعنی چی راننده سرویس ما من رو تو سرما کاشته؟!
می گه پول آژانست رو ازش می گیرم!
می گم اگه گرفتی مال خودت! /زرشک!/
هوم! خوب شد تعطیل شدیم! خوب شد تعطیل شدیم نخوندم!
بار خداد روز وقت دادن برا امتحانای کنسل شده ی برفی!
من موندم اگه یکی حسابانش رو کم شه معلم حسابان کجای مدرسه دارش می زنه؟!
اون سری که دو روز وقت داشتیم این سری هم جمعه شنبه یک شنبه رو برامون گذاشتند!
هه! فک کن که آدم کم شه!!
هه! فک کن کامپیوترم رو هم ۲۰ نمی شم!
آها! فیزیکم رو شدم ۱۹.۲۵! هوم! زیاد ذوق نکردم اما جا ذوقیدن داشت!
کلا تو طول سال ۳ بار فیزیک خونده بودم امسال!
خدا کنه معدلم کم نشه ترم دیگه سعی می کنم! یعنی قول نمی دم!
ولی سعی می کنم بخونم جمع نشه رو هم!
.
.
.
یکی از شکنجه های این چند روز خوندن کتاب "رویکرد ها و روش ها در آموزش زبان" بود!
بعد از هفتاد صفحه امشب به چند سطر جالب برخوردم:
زبان آموزان در چین دوره هایی روزانه ده ساعت و هفته ای شش روز زبان می آموختند!...
برنامه ی آموزشی تخصصی ارتش فقط در حدود دو سال دوام آورد!
فک کن فقط دو سال!
خوندن همین دوتا جمله همچین حس زبان آموزی تو من ایجاد کرد که دو ثانیه شکل اون دفتر لغتم اومد جلو چشمام
نمی دونم چرا بعد دو ثانیه هم رفت D:

- آپ نبود! چرت بود!

+ نوشته شده در سه شنبه 25 دی1386ساعت 10:52 PM توسط Odd Girl |

 

۶ تا دونه شمع
با ۴ تا دونه عود روشن کردم!
چراغ های اتاقم رو خاموش کردم
یک تعداد معدودی آهنگ کلاسیک ریختم تو مدیا پلیر
مانیتورم خاموش کردم نور مصنوعی تشعشع نکنه!!
همه ی این شمع و عود و اینارم جایی چیدم که شانتال هم بتونه ببنیه!
شانتال هم که تیززززز!
این دیواره قفس رو گرفت رفت بالا!
{من موندم تو تعادل این! }
رفت بود ی جایی نشسته بود که بهترین دید رو داشت!
اتاق تاریک ... نور شمع ... بوی عود پرتقال...
منم نشستم برا خودم خوشحال و خندون با شانتال حرف می زنم
ی کم گذشت
دیدم واقعا این عود داره خفم می کنه
دیدم دیگه واقعا چاره ای نیست
رفتم پنجره باز کنم!
گفتم این یعنی الان فقط دود ِ عوده؟!
اومدم عودا رو جمع کنم که دستم رو سوزوندم طبق معمول!
بعد دیدم نه ی چیزی هست!
چراغ رو روشن کردم...
بلــــــــــــــه!
واقعا خیلی خوبه که من کل اتاق رو نسوزوندم! D:
نصف تختم سوخت رفت هوا !
من اصلا به روی خودم نیاورم که نیاوردم!
کلی هم خندیدم تازه!

کلا دیگه هیچ کس نیست که نصیحتم بکنه و من نخندم!
یعنی هرکی نصیحتم می کنه می گم هه!
این داره منو نصیحت می کنه!
نصیحت ناپذیر شدم! D:
یعنی کلا ماها که از بزرگترها و مادرپدرهاو معلم ها اینا که عمرا نصیحت بشنویم
مگر از یک سری هم سن و سال های خودمون که حرفاشون برامون خنده دار نباشه
که نمی دونم من چه مرگم شده هی می خندم!

اگه من جودی بشوم!
کسی هست بابا لنگ دراز من بشود؟! هوم؟!
جودی ِ خوبی می شوم!
وقتی که ده سالم بود جودی خوبی از من ساخته شده بود
یک جودی ...
با موهای بی نهایت سیاه ِ بلند ِ بافته شده ...


+ نوشته شده در جمعه 21 دی1386ساعت 0:2 AM توسط Odd Girl |

 

۱- Hoorayyyyyy
فک کن که آدم هفده سالش باشه! {ربط نداره!داره؟!}
بعد امتحان حسابان!!! داشته باشه!!
بعد برف بیاد!
بعد تعطیل بشه!

2- ذوقم ی کمش برگشته!
یعنی من از پاییز بدم میاد واقعا بدم میاد ها!
اه اه! خدا رو شکر تموم شد!
جدی! تو چه فصل خوبی دنیا اومدما
صب برف دیدم واقعا ذوق کردم!!
یعنی می گم ذوق کردم ذوق کردم ها!
از این برف پودریای سفید سفید تمیز تمیز!
همین جوری رو هم دیگه ... اصلا انگار نه انگار که برفند ...
{یعنی بهم نمی چسبند .. آب نمی شن! چم دونم! }
چند سال بود تعطیل نشده بودم من!
جدا فک نمی کنم تو دبیرستان تعطیل شده باشم تا حالا
هوم! چه قدر همه جا خوشگله! سفیـــــــد!

3- به من و دوستام و دورو بریام دیگه هیچ امیدی نیست!  
می گم هیچی یعنی هیچی ها
اون روز صبا برگشت گفت چهار تا نه برف بازی بوده جهانشهر!
من برگشتم گفتم :
قشنگ مشخصه که تو سومی! رشتتم ریاضیه! امتحان شیمی هم داری!
کلی خنده شد!
بعد فک کن پری روز خودم ی سری رفتم برف بازی! تا بعد از ظهر!
بعد ی سری با مامان اینا رفتم بیرون با ماشین دور زدیم و اینا
بعد باز بعدش با این آقا! رفتیم کل بلوار دانش و شهرداری و اینا رو قدم زدیم!
قشنگ معلومه که من سومم! رشتم ریاضی ِ! امتحان حسابان هم دارم  نه؟! معلوم نیست؟!
البته من که کلا از اول سال دیگه هیچ امیدی بهم نیست!  
بچه های درس خون کلاس ما به سه دسته تقسیم می شند
1- من {دور از جون بچه درس خونا } و دو رو وریام!
آرزو و نیو و رویا
من که گفتم ...
آرزو خانوم هم که دفتر حسابانش تا دیشب دست خودش نبوده!هیچ!
نیو هم که دیروز عصر بلند شده رفته برا خودش بیرون!
نه! می گم امیدی نیست نیست دیگه!
کلا برا هیچ کدوممون دیگه مهم نیست نمره کم بگیریم و اینا
2- شقی و بهار و سحر بهاری  و نازی و اینا
به اونا هنوز ی کم امیدی هست
3-مونا و شیما و فرناز و اینا
با اینکه کلی بیشتر از ماها می خونند معمولا گمند تو کلاس!
{هه! چه قدر چرت گفتم!}

4- سوم رهنمایی بودم!
بعد ی هفته مدرسه تعطیل شد!
چه قدر کیف می کردم برا خودم!
تا می فهمیدم تعطیله!
اولش می پردیم این نت کوفتی!
{اون موقع ها عینه مرض میومدم نت!}
بعد می شستم کتاب می خوندم

5- گفتم؟! نه! نگفتم!
نشستم ی کتاب می خونم ...
دشمن عزیر!
از این کتابایی ِ که کمتر دختری تو سن من بشینه بخونه
توضیحات : "رمانی دیگر با شخصیت های بابالنگ دراز!"
خیلی دوست دارمممممم
امروز بشینم تمومش کنم

6- اون شب که این پست آخری رو نوشتم!
عین مرض! تا ساعت سه و نیم نشستم گریه کردم!!
آی کیف داد! آی کیف داد!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 16 دی1386ساعت 10:34 AM توسط Odd Girl |

 

خسته بودم!
اول شبی خوابیدم که مثلا ۱۲ اینا بلند شم ی کم کتاب بخونم فیلم ببینم
چم دونم! ی کوفتی انجام بدم خلاصه!
روزایی که صبش امتحان می دم خیلی خوبه!
تمام عصرش بی کاری و باکاریه
هم نخوابیدم هم هیچ کاری نکردم آخرش!

خدا وکیلی راست می گه ها!
قبلا ها تولدم بود میومدم اینجا جیغ و داد
داد و بی داد
آی تولد!
آی تولد!
آی تولد!
الان اصلا ذوقش نیست !
همه کادو تولدام امسال قهوه ای بود!
دوس دارم!{برا وسایل تزئینی و اینا فقط}

فک کن با دو روز تاخیر!
رفتیم برا من کیک تولد بخریم!
رفتیم تو قنادیه ...
من از این شمع عددیا بدم میاد!
گفتم آقاهه برام از این شمع کوچولوها بیاره!
بعد پرسیدم تو ی جعبه چندتاست؟!
گفت : بیست و چهارتا!
بعد این ناژین بز!
یعنی واقعا بز!
دیگه از گوسفندی هم گذشته
با صدا بلند برگشته می گه آخه بیست و هفت سالشه!!!
واقعا نمی دونید آقاهه برگشت چه جوری نیگام کرد
بیچاره
از این پیرمرد ساده اوسکولا بود
با چشم های تعجب آلود و گشاد شده و حیرت انگیز نیگا من می کرد!
این ناژین هم زد زیر خنده!
با صدای بلند هر هر می خنده!
- فک کنید من با کی دارم زندگی می کنم!! خله دختره!

+ نوشته شده در جمعه 14 دی1386ساعت 1:17 AM توسط Odd Girl |

 

امتحان شیمی دارم!
حس کذایی بلد بودن نمی گذاره بخونم!
هی می خواهم بخونم!
هی می گم بلدم!

.

.

.

نکته شایان ذکر:
از اول سال تا حالا بیشترین نمره ام در شیمی ۱۵ بوده!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 دی1386ساعت 6:38 PM توسط Odd Girl |

 

دوست ندارم!!!!
یک شنبه اومدم اینجا پست نوشتم!
ثبت نشد که نشد ...
حیف ِ پست من که هدر شد!
حیف...
.
.
.
راستی!
تولدم هم مبارک!!

نمی دونستم حسودم!
شاید هم حسود شده ام!
به هر حال:
به این دختره حسودیم می شه بد!

+ نوشته شده در سه شنبه 11 دی1386ساعت 10:23 PM توسط Odd Girl

 

وقت نداریم خانومم!
دوشنبه زنگ تفریح اول :
نیو : مریم وبلاگ بی پست مونده! بیا ی کاری بکنیم!
نیو تصمیم می گیره در کلاس رو ی بلایی سرش بیاره!
که باز نشه!
کلی باهاش ور می ره!
آخرشم اون میله ی توش رو
{آخرش نفهمیدم اسمش لولاست! زبونست! دستگیرست! چیه!}
در میاره که دیگه عمرا در باز نشه که نشه!
نگار میله رو می بره دم پنجره!
بهم نیگا می کنه:
پرت کنم؟!
من با ذوقی سرشار : آره! آره!
دختره ی ترسو : نه! من پرت نمی کنم! بیا ...
ازش می گیرم!
می گم: پرت کنم میفته تو حیاط؟!
می گه: نه! اون طرف پنجره می مونه!
خوشحال از اینکه واقعا دست نیافتنی می شه!
پرتش می کنم بیرون!
حالا دیگه واقعا توی ی کلاس در بسته گیر افتادیم!!
آذین با همه ی باهوشیش خنگه D:
از پشت در می گه : خودیم! در رو باز کنید!
می گم : زرشک! خودمونم گیر کردیم اینجا!
20 دقیقه از زنگ هندسه می گذره!
از صدای گوش خراش معلم هندسه جون سالم به در می بریم!
بعد از 20 دقیقه مستخدم مدرسه از همون میله ها میاره در رو باز می کنه
بعدم با خودش می بره
معلم خنگ هندسه میاد تو!
تریپ عصبانی!
در رو می کوبه!
بازم ما می مونیم و در بسته!
زنگ می گذره!
زنگ تفریح می شه!
زنگ تفریح می گذره!
ولی هنوز مستخدم مدرسه بیرونه! نیست در رو باز کنه!
ماها موندیم تو کلاس و معلم هندسه!
فک کن کل لذتش این بود که این رو 20 مین کمتر ببینی!
من که همش راه می رفتم می گفتم خوبه تا دو هندسه داشته باشیم!!!!!
و واقعا اگه مستخدمه نمیومد تا 2 هندسه داشیم!!!!
فک کننننننننن!!
مقدمه:
در مدرسه ی ما ساندویچ فلافل می فروشند!
صرف نمی کند سس یک بار مصرف {ی نفره!} بیارند
از این سس ها که ظرفشون شبیه خرسه میارند!
به نسبت یک به صد توش آب قاطی می کنند!
و خلاصه آبیست که بوی سس می دهد!
دست بچه ها توی حیاط دست به دست می شه!
نمی دونم کی!
ور داشته بود آورده بودش تو کلاس!!!
منم اون زنگ تفریح که معلم هندسه سر کلاس بود حوصله ام سر رفت!
یک تخته پاک کن داریم که انگار نصف شده! ولی کامل نصف نشده!
بعد من سس را گرفتم خالی کردم بین درز تخته پاک کن
و از اون طرف گذاشتم زیر تخته!
انگار که نه انگار!!
فقط کافی بود معلم محترم برش داره بکشتش به تخته!
تا سس رو تخته جاری شه!
ادامه:
5 دقیقه هم از زنگ عربی ما بودیم و کلاس و در بسته و معلم هندسه!
باز در رو باز کردند!!
ما هم که پررو!
نه اینکه در رو ما این طوری نکرده بودیممم!!!
خواستار زنگ تفریح شدیم و ده مین رفتیم چرخیدیم!!
بعد که اومدیم بالا با نیو اینا دیدیم به به!
آذین جونم خودی نشون دادند و اینا!
باز در رو بستند!!!!
معلم عربی هم که گفتم شوخی بردار نیست!
قاطی کرد بد!!!
بازم چند دقیقه طول کشید تا در رو باز کردند!
و ما این چند دقیقه در سالن آی هوار کشیدیم و آی کلاس های دیگرو بهم ریختیم!
معلم عربی اول زنگ با ی تخته پاک کن دیگه تخته رو پاک کرد و تا وسط زنگ شاهکار من دست نخورده ماند {بهتر تر!}
سری دوم که تخته رو پاک کرد از شاهکار من استفاده کرد D:
چون مونده بود مولاریته سس گوجه رفته بود بالا D:
وقتی کشیدش به تخته سس گوجه شر شر نریخت پایین!
اصلا نفهمید چیزی شد!
فقط خیلی شیک گند زد به تخته!!!
تا 5 شنبه تخته ی ما به گند کشیده بود!
سری اول که روش نوشته بود!
دیگه اون ی تیکه گچ هاش پاک نمی شد!
چهارشنبه پای تخته بودم:
معلم حسابان:
تخته رو تمیز پاک کن!! چرا تخته تون این طوریه؟!
ی لحظه برگشتم رو به تخته! آی خندم گرفته بود!
خندم رو خوردم!!
رو به معلم:
نمی دونم چرا این طوری شده!!!! اصلا پاک نمی شه!!!!

- امروز مدرسه نرفتم!
هویجوری!
نیو گفت خوب کردی نیومدی!
هویجوری!
گوشیم رو با ممد عوض کردم!
هویجوری!
فردا که برم مدرسه دیگه تا بهمن نمی رم!
هویجوری!
خیلی قشنگ قراره افت معدل داشته باشم امسال!
هویجوری!

- 5 شنبه حسی رو تجربه کردم که تا حالا هیچ وقت تجربه نکرده بودم!!!
بسی حالم بد شد !!!

 

+ نوشته شده در شنبه 1 دی1386ساعت 3:38 PM توسط Odd Girl |