تبليغاتX
دختری عجیب!

- حالا لازم بود این ۵ مین آخر رو این طوری بگذرونم که این طوری کوفتی شم؟! -

لعنت به تو! و هر چی که مربوط به تو ِ!
لعنت به من که از همه بیشتر از تو خوشم میومد!
و بدم میاد!
و خوشم میاد!
و متنفرم!
و چه قدر به معنای واقعی I'm sick and tired of your face
و چه قدر زشتی! و اعصاب خورد کن! و هیچی نیستی!
یعنی هیچی هیچی!
کسی که به گنده ترین آدمای زندگیش ...
مامانش ... و حتی عشقش دروغ می گه!
چرا انتظار دارم /بیشتر داشتم/ که بهترین دوست من باشه؟!
که اصلا "دوست" باشه!
اوف! اونم اون! با اون هم زرزر های مفت!
و واقعا مفت!
برای من می ره جزو همون آدم هایی که دهنشون رو باز می کنند و حرف می زنند!
همین!
/ ی کم خالی شدم× /

روزهای خوبیه! که من مدرسه نمی رم!
و دیگه جدا دارم از مدرسه رفتن متنفر می شم!
متنفر ِ متنفر ِ متنفر ِ متنفر!
سه تا کتاب خوندم این چند روزه!
فرانی و زویی / پنج داستان / سنگی بر گوری!
هوم! از همه بهترشون سنگی بر گوری بود!
اصلا من کلا جلال دوست دارم!
نیو می گه معمولیه آقای دایی هم می گه سطحی ِ / به خصوص در مقایسه با جمال زاده/
ولی از اونجایی که من نوشته توصیفی دوست دارم و ...
اصلا چه اصراریه که من توضیح بدم چه مرگمه؟! ها؟!
خلاصه که نوشته ها جلال آل احمد بهم دلم می شینه!
و چهل و 5 تا از تمرین های حسابان پیک نوروزیمان را حل کردم!
اگر دارید هرهر کرکر به ما می خندید زهر مار!
دیدم من که در نهایت حسابان و فیزیکش رو حل خواهم کرد!
گفتم زودتر حل کنم تموم شه بره پی کارش!
و این مهسا هی زنگ می زنه! و هی فحش می ده!
و ابن مِموری دوربینم رو یارو با چه منتی بهم داد بیست و 5 تومن
و مهسا خانوم قیمت کرده اند 17 تومن!
و احتمالا طبق معمول یکی سر مرا کلاه گذشته است با کلی منت چیزی گران به ما فروخته!
بعله دیگه من نرم خرید که جنساشون می مونه!!
یک بار FF خانمان زنگ زده و من با اطمینانی سرشار از اینکه طرف کیه
FF را برداشته و فریاد زده که بهله؟! / با لحنی لوس و جلف!/
و آقایی از آن طرف فرمودند که ببخشیدا! ولی از کوجینی براتون غذا آوردم!
و من که نه زنگ زده بودم و نه خبر داشتم کسی زنگ زده!
انگار که زده باشند تو سرم از جلف بازی خود شرمنده و اینا ..
و دیگه اینکه کلا یکی این روزهارو گرفته کشیده!
بسی کشدار شدند و اصلا تموم نمی شند به این الکی ها!
و موندم که تا هفدهم فروردین در خانه چه کنم!
آذوقه ی کتابم که زیاد نیست ...
ارباب حلقه ها رو می خواهم بخونم ها ولی می ترسم بشه دفعه سوم!
که چی؟! که می خونم و وسط جلد اول ولش می کنم!
یعنی دقیقا سوم راهنمایی که بودم!
بعد تو اون مجله کوفتی خوندم تخیلی ترین کتاب دنیا
1- ارباب حلقه ها 2- هری پاتر
گفتم من که کشته مرده هری هستم اینم بخونم اومدیمو لذت بردم!
و هنوز که سوم دبیرستانم با تلاش های فراوان نتونستم به خورد خودم بدمش
فیلم هم فک کنم نهایتا سه چهارتا داشته باشم که بخواهم ببینم
اگه مث آدم بشینم پا تمارین پیک نوروزی! فوقش دو روزم اون وقت بگیره!
خدایا مرا از این بی کاریِ یحتمل الوقوع نجات بده!
تازه! ی کم زده است به سرم که برم سایت بخرم!
همون قریب به چهار سال پیش که قصد کردم اگه عمل هم کرده بودم...
بی خیال! یاسی الان شمال ِ! خوش به حالش!
چه قدر شور می زد که تالیا شمال آنتن نمی ده!
بهله دیگه آدم نامزد که می کنه شور این چیزا رو هم می زنه! بهله!
یکی نیست بگه اصلا به تو چه اون وقت؟! هان؟!
و چه قدر دلم می خواست دیشب سر خیابون 208 می رقصیدم!
زهر مار! هیچ هم خنده نداره!
خوب دلم می خواست دیگه! آرزو که بر جوانان عیب نیست!
هست؟! / جدا شک دارم! که نباشه!/
و این پری گفته که امشب میاد مهرشهر!
و یک طوری می گه میام مهرشهر که اصلا آدم یادش می ره خودش عمری! مهرشهر بوده!
چه خوبه حوصلشون که سر می ره بلند می شند میان این خراب شده!
بی خیال! معلوم نیست چه مرگمه از ی طرف می گم ...
بی خیال!
اصلا کلا کاملا بی خیال!


هر تولدی دنیایی است. عین ستاره ای. تو ورای پدرت زاده ای. او زاد و مرد. ستاره اش از آسمان افتاد.
اما تو هنوز نمرده ای. و ستاره ات هنوز کورسو می زند. درست است که از پدر چیزها در تو است.
ولی ببینم آیا تو فقط گوری هستی برای پدری؟!

سنگی بر گوری/ جلال آل احمد

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 5:32 PM توسط Odd Girl |

 

خدادتا پست تو این ذهن کوفتی نوشتم و نیومدم اینجا بنویسم!
آی روزای بدی بود!
آی روزای بدی هست!
آی روزای بدی خواهد بود!
آی ککم نمی گزه!
آی به روی خودم نمیارم!
آی می خندم!
آی پوچ!
آی الکی!

مرض کتاب خوندم داره رشد می کنه باز!
تو دوهفته ساحره ی پورتوبلو / کوری / جزیره ی ناشناخته رو خوندم!
کوری خوب بود! جو داستان را بسی دوست داشتم!
الانم دوتا کتاب نخونده نو دارم / که یکیش رو امروز ناخونک زدم!/
احتمالا بادبادک باز رو هم تا چند روز دیگه از مهسا می گیرم!
هوم! مرض لذت بخشی ِ! اگرچه مثل چند سال پیش نمی تونم خودم رو تو کتاب گم کنم!
که دنیای واقعی یادم بره و ...
ولی ی کم هم که از دنیا دور شی کلی می ارزه!

چه قدر حس های متفاوتی رو تجربه کردم این چند وقت!
چه حس های گندی!
اون روز که وایستادم جلو خانوم تیموریان!
و نتونستم بهش دروغ بگم! و نگفتم!
و داشتم از ی حس درونی جر می خوردم
نمی دونم ... شاید دلیل خاصی نداره ولی به این خانوم به چشم مسئولین مدرسه نیگا نمی کنم!
حتی با اون حرف احمقانه ای که اون روز بهم زد هنوز دوسش دارم!
و چه قدر رو به رو شدن با معلم شیمی پارسالمون مسخره بود!
یعنی ازش خجالت می کشیدیم؟!
و معلم حسابان هنوز چندان هم با من بد نیست!
جای شکرش بسی باقیه!
و حس اون روز که ده دفعه این جمله رو گفتم که ...
"چه جوری به خودش اجازه می ده در مورد ی نفر دیگه همچین فکری بکنه!
و بدتر چه جوری به خودش اجازه می ده که همچین حرفی رو به بقیه بگه!"
موندم اگه آخرتی در کار باشه که لابد هست! چه جوری می خواهد از پس جواب دادنش بر بیاد!
وباز حس اینکه چیزی رو که دوست نداشتم کسی بدونه همه می دوندند!
و باز حس اون چند لحظه که فک کردم دیگه همه چیز تموم شده! همه چیز!
و ی حس منفور نسبت به آقای عنایتی! که در نهایت بی شعوری به سر می بره!
هه! چه ظاهر متفاوتی داره با اون چیزی که هست!
واقعا به تمام معنا بی شعوره!
و من اصلا دوست ندارم برم سر کلاسش!
همون طور که چهارساعت هفته پیش سر کلاسش نرفتم!
و اینکه دوست ندارم برم سر کلاسش صرفا به علت فرط بیشعوری او نیست
و دلیل دیگه ای هم داره که از ذکر آن معذوریم!
و همون طور که فکرش رو می کردم خانوم حسابان مارا به زور یک شنبه به مدرسه خواهد کشید!
و چه قدر دلم می خواست فردا آخرین روز مدرسه بود!
و این چند وقت چه قدر به ترک تحصیل فکر کردم!
یک ترک تحصیل واقعی!
بیاین بگین دیوونه ام! خوب؟!
احساس می کنم حماقته!
وقت گذروندن تو مدرسه ... خوندن درس های بی خود ... بی فایده
بدون هیچ انگیزه و هدفی!
احساس می کنم اگه مدرسه نرم می تونم خیلی بیشتر از وقتم استفاده کنم!
قرار تو این مدرسه رفتن و اومدن چی یاد بگیریم؟!
سواد ؟! شعور؟! روابط اجتماعی؟!
مشتق/ انتگرال/ قاعده زنجیره ای / کوفت مرض ...
آنتالپی / آنتروپی / استوکیومتری/ مولاریته / کوفت مرض ...
بازتاب / دوران / قضیه لولا/ قضیه حمار/ کوفت مرض ...
هیچ کدومشون بهم شعور نمی ده که نمی ده!
فیزیک بهم شعور می ده!
/ اولین جلسه مغناطیس واقعا لذت بردم بعد عمری!
ی چیز درست حسابی پیدا کردن تو کتاب دبیرستان واقعا لذت بخشه!/
جبر می تونه به آدم شعور بده!
اگه ی کم روش فک کنی و ...
شیمی مضخرف امسال که همش هم محاسبه کوفتی نه!
اما شیمی که به آدم درک مواد رو بده به آدم شعور می ده!
زبان خوندن ذهن آدم رو باز می کنه ...
کسی که چندتا زبان بلده مغزش کلی قابلیت داره
کلی می تونه ازش کار مفید بکشه!
نمی دونم ... قرار نبود توصیف این حس رو انقدر طول بدم!
.
.
.
عکس ندارم!
.
.
.
به ی خیانتکار سابقه دار اعتماد کردم!
بازم بهم خیانت کرد!
مارگزیده اگز من باشم از ی سوراخ دو بار هم .... آره!

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 7:8 PM توسط Odd Girl |

 

هفته ی پیش / روی پلی بسیار نزدیک / یک آقا
ماشینش رو پارک می کنه
می ره وایمیسته کنار پل
مطمئنا یک نگاه درست حسابی به پایین پل می کنه
هر چی باشه آخرین صحنه ای که تو این دنیا می بینه!
بعد ...
یک / دو / سه!
بعدتر تو ماشینش یک کاغذ پیدا کردند
که روش فقط دوتا جمله نوشته بوده
یک : من به علت فقر شدید مالی تصمیم گرفتم خودم رو نابود کنم!
دو : لطفا ماشینم رو صرف امور خیریه کنید!
- جمله دوم آی آدم رو می سوزونه! -

شدم مث این زنایی که شوهرشون بهشون خیانت کرده!
زهر مار! هیچم خنده نداره!
هیچ کس بهم خیانت نکرده!
دروغ هم نگفته!
ولی راستش هم نگفته
می دونم ولی خلاصه حسم همون بود که گفتم!

+ نوشته شده در جمعه 17 اسفند1386ساعت 9:46 AM توسط Odd Girl |


اردیبهشت بود!
منتظر بودم تیر شه کنکور بده!
تیر شد!
/شب کنکور خودم رو کشتم نشد کوچکترین خبری ازش بگیرم!
چه قدر غصه خوردم!/
کنکور داد! نیومد!
منتظر بودم شهریور شه جواب کنکور بیاد!
/بیشتر منتظر بودم مهر شه خودش بیاد!/
شهریور شد! نیومد!
خودم رفتم!
هنوز شهریور بود!
اومد! ندیدمش!
گذشت!
منتظر بودم بهمن شه! بیاد!
بهمن شد! نیومد!
دیگه واقعا منتظر/امیدوار/ بودم عید شه بیاد!
عید نشد!
اما دیگه منتظر هم نیستم!

لعنت به من و انتظار و خیالِ تو!

+ نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 9:23 PM توسط Odd Girl |


انگار که دقیقا وسط بهشت و جهنم رو به روی خدا وایستاده باشی
هی زیر لب بگی بهشت
بهشت
بهشت
با اینکه می دونی زیر لب بهشت بهشت گفتنت تاثیری تو تصمیم خدا نداره!
بعد که خدا می گه بهشت!
همون لحظه با تمام وجودت حس کنی که دلت می خواهد بری جهنم!

اصلا این نه!

انگار که نشسته باشی تو هاگوارتز! کلاه گروه بندی هم رو سرت باشه!
{دقیقا همین حس!}
بعد هی بگی گریفندور گریفندور گریفندور!
{هرچند من باشم اینو نمی خواهم!}
بعد به محض اینکه کلاه فریاد بزنه گریفندور
همون لحظه با تمام وجودت مطمئن باشی که هیچ وقت دلت نمی خواسته یک گریفندوری باشی!

دومیه بهتر بود!
خلاصه که الان حسم اینه!

+ نوشته شده در شنبه 11 اسفند1386ساعت 3:0 PM توسط Odd Girl |


از هر گوشه ی این قبرستون بوی وایتکس می زنه تو دماغ آدم!
بوی وایتکس داره خفم می کنه.
کاش فقط بوی وایتکس بود!!
خیلی چیزهای دیگه هم هست که از درون داره خفم می کنه!
خیلی مظلومانه دارم خفه می شم.
.
.
.
کاش می شد این یک هفته ی عذاب آور و تهوع آور رو خوابید!
بعد ی هفته بلند شد!
کاش پری اینها بودند! شاید می رفتم خونه اونا می موندم ی هفته!
/حتما هم می گذاشتند!/
کاش می شد ی هفته مُرد!
کاش می شد یک ماه ... یک سال ...
کاش می شد یک عمر مَرد!
.
.
.
لعنتی!
اصلا مرده شور این کتاب "عادت می کنیم" رو ببره!
به چی عادت می کنیم؟!
کجا عادت می کنیم؟!
عادت می کنم؟!
عادت نمی کنم؟!
عادت نمی کنم!
عادت نمی کنم.
عادت نمی کنم.
عادت نمی کنم.

تو که می خواهی با این لباس ها از یکی دیگه دلبری کنی!
نظر منو چرا می پرسی؟! ها؟!

+ نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 3:6 PM توسط Odd Girl