تبليغاتX
دختری عجیب!

سلام!
بعد از مدت ها اینترنت!
یوها؟! نه یوها؟!
نمی دونم به اون صورت استخون درد نگرفتم!
عشق اینترنت و معتادش بودن و اینا مال همون دوره راهنمایی بود
الان همه چی خیلی واقعی تر از این حرفاست
/زرشک!/
خوب حالا چند تا پست بنویسم که ذوق مرگ بشین؟!

در این شهر کلاسی ست همچو گل / بچه های همچو خل
گر بشنوی باور نخواهی کرد / گر ببینی مثل آنها خواهی شد
حال از این کلاس گویم برات / ای جانت فدای این خلان
گر آرزو باشد نخست / گیسوانش هست کم پشت
بعد از آن فرفری موست رویا/قامتش چو پیچک قلیان است رویا
گویم برات از گوشه نشینان در کلاس/ که بود از شیما ،درنا، فرناز و مونا
باشد در اين مكتب كسي / كز وصف او در مانده ايم
نامش بود شقوليا / كارش درست است به خدا
هستند عاجز دبيران ز دست مهسا / كه بود پيامك باز قهار
آوا مي خندد چو بز / به مانند جادوگر شهر از
گروهكي هستند ته كلاس / كه هر دم مي زنند يك ساز
باهوش بي حواس / آذين است در كلاس
گويم ز حال ستيزه گران / كه هستند زكي و امير و الماس و بهرام
كه قفل زدند به در / كردند مدرسه را در به در

شهباز و منشي هستند بي اثر / در اين كلاس شلوغ پر خطر
بود مادربزرگ اين كلاس / سحر بهاري كه تنهاست
ماند شش تن از اين كلاس / NS3B2 كه بي حياست
نرسد فرداهايي براي صبا / كه قبولي در نهايي برايش روياست
نازي ماليده رنگ به مو / كرده ما را بي آبرو
جنيفر آمده لونگ به دست / نزد ساناز كه قلمبست
چه گويم از رقص بهار / كه مي رقصد همچو گربه اي در چمنزار
داريم فُكل به سر كجي / كس نبود به جز شزي [شهرزاد]
خوش صدايي چو بلبل / بانوست اين منگل
حال كه گفتيم ز احوال اين كلاس / خواهيم زد يك شعبه در لاس وگاس

توضيحات:
1- اين شعر توسط گروهك NS3B2 گفته شده و اينجانب هيچ مسئوليتي در قبال غلط هاي وزني نگارشي
ويرايشي زباني و فني آن ندارم.
2-اين شعر سر زنگ هندسه گفته شده! در حالي كه آذين و نيو اون طرف كلاس داشتند با خمير بازي!!
هنر هاي تجسمي كار مي كردند!!! يك تابلو خيلي خوشگل هم اونا درست كردند سر همين زنگ كه
معلم عربي زنگ بعد گير داد تا جمعش نكنيد من امتحان نمي گيرم! يعني چه؟ شماها اينجا رو با
پيش دبستاني اشتباه گرفتين!! آذين هم كه اومد جمع كنه نيم ساعت طول داد! مي گفت :
رنگاش نبايد با هم قاطي بشه!!!
3- حالا من كجاي شعر بودم؟! اونش ديگه اصولا به شما مربوط نيست! ولي حالا به خاطر اينكه دلتون
نشكنه! جز گروه ستيزه گران!
4- اين شعر استثناَ قانون كپي رايت! /حشو رو داري؟!/ داره! هر گوني كپي برداري در حد كلي و جزئي
و حتي به صورت دست نويس خلاف قانون ِ و پي گرد قانوني داره!! /زرشك!/

ستيزه گري؟!
ستيزه گري:
خواستم بيام با جزئيات بنويسم! نيو نگذاشت! كلا حس نوشتنش رفت!
بگم كه گفته باشم:
در تاريخ 12/12/86 همون زكي و امير و الماس و بهرام! با همدستي يكديگر در طبقه بالا را قفل كرده
از ورود انسان هايي به نام معلم ها به كلاس ها و حتي سالن جلوگيري كرده! به گفته مقامات عالي
بعدا از ايشان تقدير به عمل خواهد آمد. / با انضباطي چشمگير!/
طراح نقشه: امير /پايه اصلي: الماس / به خاطر جهل به فساد كشيده شدگان : بهرام و زكي
امور مالي: امير. الماس.بهرام. زكي.آرزو / خريدار قفل: برادر زكي /
توضيحات: پول گذاشتيم رو هم! خوب گرونه ديگه!!‌ قفل خريديم! برديم مدرسه! الماس و امير رفتند تو سالن بهرام موند تو كلاس هوا بچه ها خودمون رو داشته باشه. امير و الماس بودند و ي سالن خالي
از ناظم و كلاساي در بسته و ي كلاس اول!!‌ در باز!‌ خواستيم بپيچونيمشون كه سخت بود!
از خريتمون آذين رو قاطي كرديم كه همون هم لو مون داد! خلاصه! امير قفل را به در زد!
بدو بدو اومديم تو كلاس! كلاس حسابان خودمون و كلاس دو تا از اول ها دوم انساني بدون معلم موند
45 دقيقه! اگه معلم ادبيات پارسالمون بدو بدو نرفته بود كليد ساز بياره حالا حالا ها بوديم!
گويا يكي از ناظمامون داشته سكته مي كرده!! ديگه ... آها!‌ مي خواستند اخراجمون كنند! فك كن!
من كه بدم نميومد D: آخرش هم گفتند انضباطتون را در مايه ها دوازده حساب كنيد!
ما هم گفتيم دس شما درد نكنه! از سرمونم زياديه!!
من كلا ككم نگزيد چون مامانم طرفم بود D: يكي از روزهايي كه صب مي رفتم مدرسه مي رفتم تو دفتر
ظهر ميومدم از دفتر بيرون ميومدم خونهD: زكي تو دفتر بود من بعدش رفتم ديدم خانم ص مامان زكي
خود زكي چشما خيس! گريون! نشستند مامان منم خوشحال نشسته و اينا! رفتم ي كم فكر كردم
الان من بايد ناراحت باشم؟! نمي دونم خلاصه من كه اصلا به روي خودم نياوردم!
كلا خاطره خوبي بود!! كلا خوش گذشت!! كلا پشيمون نيستيم!

بازي هاي وبلاگي كه كلا دل خوشي ازشون ندارم اما بدم نمياد بنويسم!

چيزهايي كه دوست دارم حذف بشند!!
1- حذف خورش مكزيكي از غذاهايي  كه مامان هر هفته درست مي كنه!
2-حذف درس عربي از كتاب هاي درسي رشته رياضي!
3- حذف كنكور از سيستم آموزشي!‌/مهم تر از همه!/
4-حذف گوشي S500 از گوشي هاي سوني اريكسون!
5- حذف مدير مدرسه از آدماي دنيا!
6- حذف كلمه زشت ِ "آشغالي" از روي "ماموران بهداشت"!
7-حذف فيلم "دايره زنگي" از فيلم هاي روي پرده!
8- حذف هكر از وبلاگ نويسي!‌/ چه دل پري از اين يكي دارم من!/
9- حذف "من و ما" از رستوران هاي مهرشهر!
10- حذف آقاي گلزار از بازيگران معروف سينماي ايران!

 آهنگ هايي كه دوست دارم ديوانه وار:
1- Any thing but ordinary- Avril
Some times I drive so fast, just to feel the danger
I wanna screem, it makes me feel alive...
2- I'm with you- Avril
...I'm standing on a bridge,I'm waiting in dark
There is nothing but the rain...
I'm listening but there's no sound
3- Things I'll never say- Avril
I'm feeling nervous, Trying to be so perfect
because I know You worth it , You worth it
4- Tomorrow- Avril
! Tomorrow is a different day
5-Innocence- Avril
I think about the little things that make life great...
This innocence is brilliant I hope that you stay
this moment is perfect please don't go away
6-اون آهنگ عصار كه توش مي گه ...
تو در شب تولدت به شعله فوت مي كني
به چشم من كه مي رسي فقط سكوت مي كني
7-اون آهنگ خواجه اميري كه ...
از اول هم منو تو ما نبوديم . من و تو مال يك دنيا نبوديم
از اول هم تو اون سردرگمي ها . مي گفتم با هميم اما نبوديم
تمومش كن بيا از هم جدا شيم . بيا انقدر تكراري نباشم
تمومش كن تا همينجا تو ي لحظه / از اين تنهاييِ با هم رها شيم
8- track 14 -آلبوم روشناهاي دور كارينا كيميايي
9- ي آهنگ كلاسيك تو MP3 مهسا كه آخرش نفهميدم چيه! ندارمش هم!
10- آهنگ فصل تازه گوگوش!

بازي بعدي:
كسايي كه دوست داري بغل كني!
اول بگم بيشترين كسي كه تاحالا بغلش كردم ي خرس توسي با لباس قرمز بوده!
بعد ...
1- مامانم!
2- معلم ادبياتمون!!
3- خودم!‌/آي كيف مي ده!/
4- فروتن/به قول ِ سحر چيه مشكل شرعي داره؟! اولا كه خوب بازيگر مورد علاقمه!‌ بعدم كه واقعا
ادا اطوارهاي عاشقانش رو عاشقم! بعدم كه حالا نه اون طوري! بعدم كه بعدا كه فكر كنم مي بينم
اونقدرها هم دوست ندارم بغلش كنم! چت زدم!/

نمردين خوندين؟!

+ نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387ساعت 7:11 PM توسط Odd Girl |

 

I don't care what you're saying
I don't care what you're thinking
I don't care about anything

خوشم میاد!

وخیلی چیزهای دیگه که... خوشم میاد!

کتاب های دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم/سلینجر/
از رنجی که می بریم /جلال آل احمد/ یازده دقیقه /پائولو/ و بی عرضه /آنتوان چخوف/ را خوندم!

۱- این آقای احمد گلشیری /مترجم این کتاب سلینجر/ خیلی حرص آدم رو در میاره!
وقتی می گم بدم میاد مترجم بشم واسه ایناست دیگه!
اسم اصلی کتاب Nine stories هستش! بعد احتمالا ایشون فکر کردند که اگه اسم کتاب
را بگذارند "نه داستان" نظر کسی رو جلب نمی کنه! واسه همین اسم کتاب رو عوض کردند!
تازه جالبترش می دونین چیه؟! مجموعه داستان ِ!
بعد این "دلتنگی ..." اسم یکی از داستاناشه مثلا!
این داستان که داستان هشتم باشه رو باز می کنی که بخونی!
بعد همون صفحه اول پاورقی داره که :
نام این داستان در اصل "دوران ِ آبی ِ دو دومیه- اسمیت" است. م /یعنی مترجمD:/
{مترجم؟! امانت دار نویسنده؟! به نظر من که بیشتر ویراستار بوده D:}
به این می گند یک ویراستار به اصطلاح مترجم ِ کثافت بی وجدان!
بعد هی به من بگین برو مترجم شو!
خوب یا باید مث این یارو ی مترجم صفت کثافت شم!
یا مثل اون یکی که خدای وجدان کاریه کتابم بمونه تو وزارت ارشاد خاک بخوره!
توضیحات: کتاب ِ نمی دونم چی چی رو ترجمه کرده بهش گفتند یک خطش رو حذف کن
گفته نمی کنم! من که ننوشتم که حذف کنم!
منم مترجمم! امانت دارم! وجدان دارم! کثافت نیستم!
بهش گفتند اوگی!
پس کتاب ترجمه شده ی شما باشد در وزارت ارشاد انقدر خاک بخورد تا بمیرد!

2- کتاب یازده دقیقه تو ایران نیست. بعد همون طور که تو اون سایت نوشته بود
"کتاب یازده دقیقه در ایران چاپ نشده و به دلایلی احتمال چاپ این کتاب نیز نیست!"
بعد جالبه که می گند همین PDF اش هم که هست سانسور شده است!
واقعا حرص سگ آدم رو در میارند اینا /به قول نیایش اینای نیوشا اینا D:/
که چی مثلا؟! یعنی ما آدم نیستیم ی کتاب درست حسابی بخونیم؟!
یعنی شعورمون اون قدر کمه که کتابای خارجکینی باید سانسور شند برسند دست ما؟!
یعنی کلا هی داره به شعور ما توهین می شه تو این مملکت(؟)

3- ی جایی ی آقایی بعد از خواندن سنگی بر گوری نوشته بود:
خاک برسر مملکتی که روشنفکرش ایشون /جلال آل احمد/ باشه!
فک کن!! خوب حرص سگ آدم در میاد دیگه!
که چی؟! نه واقعا الان دارم فک می کنم ..
سنگی بر گوری را داشته می خونده به چی فک می کرده؟!
خدا وکیلی حرصم در میاد! یارو دنبال چی بوده؟ فکرش چی بوده؟ اه! کثافت!D:

4-یک کتابی هست به اسم "روسپیان سودازه من" مال ِ گابریل گارسیا مارکز!
بعد این کتاب با اسم "دلبرکان غمگین من" در ایران چاپ شده بود که توقیف شد!
حالا آقای امیر حسین فطانت /مترجم/ همین کتاب رو با اسم واقعیش!
از"نشر ایران"تو آمریکا چاپ کرده.
فعلا هم که دست خر/که من باشم D:/ کوتاه! (از آمریکا! D:)

5- غریب ترین تفاوت میان خوشبختی و شادی این است که خوشبختی جامد است و شادی مایع.
از داستان دوران ِ آبی ِ دو دومیه- اسمیت از کتاب نه داستان سلینجر!! /چی هست؟!/

6- چند روز پیش خانم یولیا واسیلی یونا، معلم سر خانه ی بچه ها را به اتاق کارم دعوت کردم.
قرار بود تا او تسویه حساب کنم. گفتم: بفرمایید بنشینید یولیا واسیلی یونا! بیایید حساب و کتابمان را روشن کنیم لابد به پول احتیاج دارید اما مشاءالله آنقدر اهل تعارف هستید که به روی مبارکتان نمی آورید  خوب قرارمان با شما ماهی 30 روبل.
- نخیر 40 روبل! -نه،قرارمان 30 روبل بود. من یادداشت کرده ام به مربی های بچه ها 30 روبل می دادم
خوب دو ماه کار کرده اید. - دوماه و 5 روز. - درست دو ماه. من یاداشت کردم. بنابراین جمع طلب شما می شود 60 روبل. کسر می شود 9 روز بابت تعطیلات یکشنبه شما که روزهای یکشنبه با کولیا کار نمی کردید جز استراحت و گردش که کاری نداشتید و سه روز تعطیلات عید.
چهره ی یولیا واسیلی یونا ناگهان سرخ شد به والان پیراهن خود دست برد و چندین بار تکانش داد اما لام تا کام نگفت. - بله سه روز هم تعطیلات عید. به عبارتی کسر می شود دوازده روز 4 روز هم که کولیا
ناخوش و بستری بود که در این چهارروز فقط با واریا کار کردید. 3 روز هم گرفتار درد دندان بودید با کسب
اجازه از زنم نصف روز یعنی بعدازظهر ها با بچه ها کار کردید. 12 و 7 می شود 19 روز.  60 منهای 19
باقی می ماند 41 روبل. هوم... درست است؟
چشم چپ یولیا واسیلی یونا سرخ و مرطوب شد چانه اش لرزید و باحالت عصبی سرفه ای کرد و آب بینی اش را بالا کشید اما لام تا کام نگفت.
- در ضمن شب سال نو یک فنجان چای خوری با نعلبکی اش از دستتان افتاد و خرد شد پس کسر می شود دو روبل دیگر بابت فنجان البته فنجانمان بیشتر از اینها می ارزید یادگار خانوادگی بود اما بگذریم.
به قول معروف آب که از سر گذشت چه یک نی؛ چه صد نی گذشته از اینها، روزی به علت عدم مراقبت شما کولیا از درست بالا رفت و کتش پاره شد این هم 10 روبل دیگر. وباز هم به علت بی توجهی شما کلفت سابقمان کفش های واریا را دزدید شما باید مراقب همه چیز باشید. بابت همین چیزهاست که حقوق می گیرید بگذریم... کسر می شود 5روبل دیگر. دهم ژانویه مبلغ ده روبل به شما داده بودم.
به نجوا گفت: من که از شما پولی نگرفته ام! - من که بی خودی اینجا یادداشت نمی کنم!
- بسیار خوب باشد. - 41 منهای 24 باقی می ماند 14.
این بار هم دوچشم یولیا واسیلی یونا از اشک پر شد.قطره های درشت عرق بینی دراز و خوش ترکیبش را پوشاند. دخترک بینوا! با صدایی که می لرزید گفت: من فقط یک دفعه آن هم از خانمتان پول گرفتم.
فقط همین! پول دیگری نگرفتم. - راست می گویید؟ می بینید؟ این یکی را یادداشت نکرده بودم.
-14 منهای 3 می شود 11. بفرمایید این هم یازده روبل طلبتان! این 3روبل این هم سه اسکنان روبلی دیگر! و این هم دو اسکناس 1 روبلی جمعا یازده روبل. بفرمایید. و پنج اسکناس سه روبلی و یک روبلی را به طرف او دراز کردم. اسکناس ها را گرفت. آنها را با انگشتان لرزانش در جیب پیراهن گذاشت و زیر لب گفت: مرسی! از جایم جهیدم و همانجا در اتاق مشغول قدم زدن شدم. سراسر وجودم از خشم و غضب پر شده بود.پرسیدم: مرسی بابت چه؟! - بابت پول! - آخر من که سرتان را کلاه گذاشتم. لعنت بر شیطان. غارتتان کردم. علنا دزدی کردم. مرسی؟! چرا؟! -پیش از این هرجا کار کردم همین را هم از من مضایقه کردند. - مضایقه می کردند؟! هیچ جای تعجب نیست! ببینید تا حالا با شما شوخی می کردم قصد داشتم درس تلخی به شما بدهم. 80 روبل طلبتان را می دهم. همه اش توی آن پاکتی است که ملاحظه اش می کنید. اما حیف آدم نیست که انقدر بی دست و پا باشد؟! چرا اعتراض نمی کنید؟!
چرا سکوت می کنید؟! در دنیای ما چه طور ممکن است انسان، تلخ زبانی بلد نباشد؟!
چه طور ممکن است انقدر بی عرضه باشد؟!
به تلخی لبخند زد. درچهره اش خواندم بله ممکن است. به خاطر درس تلخی که به او داده  بودم از او پوزش خواستم و به رغم حیرت فراوانش 80روبل طلبش را پرداختم! با حجب و کمرویی تشکر کرد و از در بیرون رفت. به پشت سر او نگریستم و با خود فکر کردم" در دنیا ما قوی بودن و زور گفتن چه سهل و ساده است!"

بی عرضه/آنتوان چخوف

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 2:17 PM توسط Odd Girl |

 

اسمم ... نه این مهم نیست!
هفده سالمه!
سوم دبیرستان!
با شرمندگی فراوان رشتم ریاضی ِ!
خیر سرم شاگرد اولم!
معدلم نوزده و خورده ای!
و هنوز نمی دونم!
نمی دونم می خواهم برم دانشگاه یا نه!
نمی دونم ایران می مونم یا نه!
نمی دونم کنکور ریاضی خواهم داد یا نه!
نمی دونم قصد دارم رتبه ام خوب شه که بمونم تهران یا نه!
یا نه! دلم می خواهد رتبم ی طوری شه که برم ی شهرستانی گم و گور شم!
مامان می گه من شهرستان زندگی نتوان کرد!
هی! نمی دونم ...
به این می گند سرگردانی تحصیلی !
/زرشک!/

صرفا زنگ زده که بگه عیدت مبارک!
می گه : عیدت مباررررررک!
می گم اوهوم!
تو ذهنم می گم باز می خواهی بگه ....
سعی خودم رو می کنم !
می گم: عید شما هم مبارک! /هوق!/
اه! چه جمله زشتی!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 4 فروردین1387ساعت 5:45 PM توسط Odd Girl |