ساعت نه و نیم باید مدرسه باشم!
ساعت شش و نیم بلند می شم هفت و ربع هم مدرسه ام ...
ساعت نه و ربع میام بالا ...
نیوشا رو می بینم با یک آرایش ِ به قول خودمون ملوح!
اما من كه ديگه قرار نيست گول بخورم ...
قبل از اينكه بخواهم برم پيشش خانوم شقايق صدام مي كنه
اول صبحي مي خواهد به يكي از سوال هاي درسي كه يك هفته است تو مخ منه جواب بده
دروغ چرا الانشم يادم نيست چي گفت ...
دست نيوشا رو مي گيرم مي گم بلند شو بريم بيرون...
باز هم از اون پله هاي كذايي با هم مي ريم بالا
پارسال وقتي كلاس مي پيچونديم مي رفتيم اينجا ...
ي جور مخفي گاه كه حداقل وقتي معلم ميره سره كلاس تو مسير تو رو نمي بينه ...
اون گريه ... من بغض ... من گريه ... اون بغض ...
كلاس فيزيك بي كلاس فيزيك!
.
.
.
معلم فيزيك مي گه مگه تو مشاوري؟
يك ساعت بعد معلم فيزيك مي گه مشاورش از خودش بدتره!
يك ساعت بعد معلم فيزيك مي گه هر چيزي هر چه قدرم ارزش داشته باشه ارزش نداره!
يك ساعت بعد معلم فيزيكي نيست اما خانوم مدير هي حرف از مسافرت مي زنه
منم تو خواب خيال ... بعد تازه مي فهمم اين همون مسافرت است كه من حاضرم هر چي دارم بدم برم ... همون مسافرتي كه دو سال پيش هم اومدم اينجا نه! تو وبلاگ خودم پست زدم ...
با چه ذوقي رفتم ... چه قدر بهم خوش گذشت ... با چه خوشحالي برگشتم ...
چه قدر جوون بودم!
از ياداوري اين خاطره تو ماشين خانوم مدير بغض مي كنم و مي زنم زير گريه ...
نيم ساعت بعد... در حياط رو وا مي كنم ...
يك ماشين روشن ... يادم ميفته اينا دارند مي رند مسافرت!
خيلي خونسردانه از كنار ماشين رد مي شم ...
مريم ؟!
بله
عذا رو گازه
پول رو ميز ارايش منه /مامان/
واقعا نفهميدم چي گفت اولش!
اومدم تو خونه ...
در رو بستم
در اتاقم رو ب ا ز ك ز د م
ن ش س ت م
ز ا ن و ه ا م ر و ب غ ل ك ر د م
ز د م ز ي ر گ ر ي ه ه ه
.
.
.
.
.
.
.
دروغ چرا
الان فقط دلم مي خواهد زنگ بزنم به يك ادم خاص!
آي گريه كنم ... اونم از روي شعور بيش از حدش نگه چه مرگته
فقط گريه كنم
فقط گوش كنه
نهايتا اونم گريه كنه
و بعد...
End Call
آزمون اول سنجش ...
ادبیات ۵۳
عربی ۸۰
معارف ۸۰
زبان ۸۴
زبان اختصاصی ۷۰
رتبه در شهر ۳ /از ۲۹۴/
در استان ۴ / از ۵۹۶/
در کشور ۴۳ /از ۱۰۴۸۴/
.
.
.

گویا آبان ماه سال دیگر در دانشگاه تهران خواهیم چرید! /charid/
گفتم گويا! هيچ تضميني در كار نيست!
مریضم
.
.
.
به عبارتی دارم می میرم!
.
.
.
هر گونه مسائل درسی تعطیل!

عجيب ِ كه يك نفر عجيب دلش براي من تنگ شده!!
زنگ دیفرانسیل!
کلافه کلافه ام!!
معلم هم کلافه است!
هیچ کس اصلا انگار تو فاز این حرف ها نیست
چه برسد به اینکه بخواهد جواب سوال های بی سر و ته معلم رو بده
ما کلا با ادبیات این معلم خیلی بیشتر مشکل داریم
تا با ریاضیات!
معلم به اوج کلافگیش می رسه ...
الانه که پاهاش رو بکوبه رو زمین و موهای سرش رو بکنه
با خونسردی خاصی نگاش می کنم...
می گم خوب می شه به جای اون کسر ِ دو تا كسر بنويسيم كه ...
معلم ديفرانسيل ناخودآگاه ذوق مي كنه
با غلظت خاصي مي گه مرسي خانوم فلاني!!
تو دلم مي گم پس بگذار برم بيرون اما كو آزادي بيان!!
.
.
.
تمام فكر و ذكر خانوم فلاني تو حياط ِ و صداي باروني كه مياد عجيب بي قرارش كرده
دروغ چرا! مي ترسيدم زنگ ديفرانسيل كه تموم شد بارونم تموم شه
.
.
.
حسرتش نموند به دلم!
می گه " خوش بختی نسبیه اما ما در ایران نه به طور نسبی بلکه به صورت مطلق بدبختیم."
با خودم می گم خیلی راست می گه!!
با این حال می خندم! و در این ثانیه در فاز مثبت عجیبی به سر می برم!!
.
.
.
دیروز از عصر تا شب با اندوه خاصی گریه کردم!
این فاز عجیب لازمه انگار!!