تبليغاتX
دختری عجیب!
 

۱- چه قدر نوشتن سخت شده
۲- خواندن هم
۳- به خودم می گویم یادت نرود کتاب "گزارش یک مرگ" مارکز را بخوانی
یادت نرود مجله رویش بخری
یادت نرود بروی و نوشته های وبلاگ محبوبت را بخوانی
که چی؟ نمی دونم!
۴- گنجایش ذهنم پایین اومده!
بعد از دو جلسه کلاس فرانسه امروز جایی خوندم "پقی زدم زیر خنده"
و من پقی را paghi تلفظ كردم تو ذهنم.و زود هم ترجمه كردم پاريس!
و بعد هم هر هر به ريش خودم خنديدم!
اگرچه دروغ مي گويم و هيچ هم حوصله خنديدن نداشتم!
5- حس عجيبيه! وقتي انگليسيت انقدر خوبه كه ديگه كاملا advanced حساب مي شوي
بعد مياي با يك زبوني مواجه مي شي كه حتي حروفش را نمي توني درست بخواني
و تا e مي بيني زودي  ِ تلفظ مي كني و بعد خودت از خودت حرصت مي گيره
و وقتي معلم مي برتت پايه تخته تا فعل "جست و جو كردن" را صرف كني
مي ميري تا اين كار را انجام مي دهي
نامردي بود!‌ معلم يك فعل با تلفظ آسون را...
صرف كرد / خواند / پاك كرد / گفت مريم تو بيا!
گونا داشتم!
در كل حس عجيبيه حس مبتدي بودن!‌ بعد اين همه وقت!‌ تو اين سن و سال!
6- اگر بعضي ها مي گويند آسون است لابد آسون است ديگر!
امتحان teaching داديم آموزشگاه خودمون
بعد به من زنگ نزدند كه برم مصاحبه بدم
حالا منم مي دونم محال ممكنه كه از اون امتحان "آسون" هفتاد و پنج درصد نزده باشم ها
مي دونم محال ممكنه من قبول نشم بعضي ها قبول بشوند ها!
ولي دنبالش نمي رم!
شايد يكي از دلايلش اينه كه تو مخ من كردند نمي خواهد از الان كار كني!
داييم كه قشنگ مي خنده!‌ مي گه كار؟
الان دوست داري!‌ بري كار كني ديگه دوست نداري!
اصلا تو برا چي بايد كار كني خودت را خسته كني؟
لازم نكرده به درست برس ...
خلاصه!‌ ديروز از آموزشگاه زنگ زدند يك شنبه بيا امتحان بده!
گفتم مصاحبه؟
گفت نه! كتبي! گفتم ببخشيدا من امتحان دادم!‌ گفت كي؟
گفتم سه هفته پيش!‌ گفت نه!‌ امتحان ندادي!
گفتم بابا به جون خودم! به جون خودت!‌ به جون همون آقاهه!‌
امتحان دادم!‌ گفت حالا زنگ مي زنم!
زنگ زد!‌ مطمئني امتحان دادي؟
مي خواستم بگم خاك تو سرا ورقه منو گم كردين صحيح نكردين
يك بلايي سرش آوردين ديگه من كه مي دونم امتحان دادم يا نه!
گفت خوب پس اگه مطمئني كه هيچ!
* من هيچ وقت تو هيچ برهه زماني هيچ شانسي نداشتم!
7- صبح چهار تا داستان كوتاه از كتاب "سگ ولگرد" آقاي هدايت خوندم
"تاريك خانه" معركه بود!
و من وقتي فكر مي كنم كه آقاي هدايت اين داستان را سال 1321 نوشته
از اينكه يك آدم اون موقع اين همه مي فهميده هم كيف مي كنم هم شرمنده مي شم
كه هيچ چيز نمي فهمم!
8- "براي يك روز ديگر" ميچ آلبوم را هم خوندم!
فوق العاده نبود!‌ اما اگر آدم دنبال يك كتابي باشه كه متن آسوني داشته باشه!
زود ورق بخوره!‌ يك روزه خونده بشه و يك كم هم ابتكاري و جديد باشه!
كتاب خيلي خوبيه!
- هرچي فكر مي كنم آخر كتاب "شيطان و دوشيزه پريم" يادم نمياد
همه ي اينها ته بدبختي است!

9- كسي را كه دوست دارم  تو اين سه سال و سه ماهي كه مي شناسمش فقط سه بار ديدمش!
بدون شرح!

.
.
.
دلم گرفته!
اين كه تابستون بعد كنكورت مسافرت نري!‌ ته ظلم ِ !

- قسمت هايي از داستان "تاريك خانه" صادق هدايت:

" من اصلا تنبل آفريده شدم. كار و كوشش مال مردم تو خاليس ، باين وسيله ميخوان چاله يي كه تو خودشونه پر بكنن. مال اشخاص گدا گشنس كه از زير بته بيرون آمدن. اما پدران من كه تو خالي بودن ، زياد كار كردنو و زياد زحمت كشيدندو ،‌فكر كردندو ديدندو دقايق تنبلي گذروندن.
اين چاله تو اونا پر شده بود و هميه ارث تنبليشونو بمن دادن. من افتخاري به اجدادم نميكنم. علاوه بر اينكه توي اين مملكت طبقات مثه جاهاي ديگه وجود نداره و هر كدوم از دوله ها و سلطنه ها رو درست بشكافي دو سه پشت پيش اونا دزد، يا گردنه گير، يا دلقك درباري و يا صراف بوده ،‌وانگهي اگه زياد پاپي اجدادم بشيم بالاخره جد هر كسي به گريل و شمپانزه ميرسه. اما چيزي كه هس ،‌من براي كار آفريده نشده بودم. اشخاص تازه بدورون رسيده ي متجدد فقط ميتونن بقول خودشون توي اين محيط عرض اندام بكنن ، جامعه يي كه مطابق سليقه  و حرص و شهوت خودشون درس كردن و در كوچكترين وظايق زندگي بايد قوانين جبري و تعبد اونا رو مثه كپسول قورت داد! اين اسارتي كه اسمشو كار گذاشتن و هر كسي حق زندگي خودشو بايد او اونا گدايي بكنه! توي اين محيط فقط يك دسته دزد ، احمق بي شرم و ناخوش حق زندگي دارند و اگه كسي دزد و پست و متملق نباشه مي گن "قابل زندگي نيس!"

+ نوشته شده در جمعه 23 مرداد1388ساعت 10:8 PM توسط Odd Girl |

 ... 

يكراست به اتاق خواب رفت و با لباس و كفش و جوراب روي تخت افتاد و سرش را در بالش فرو كرد. درد از دور چشم ها و گوش و فك چپ گسترش پيدا كرده بود و مي انديشيد: اگر آرام نگيرد شبشان را خراب مي كنم
يك لحظه تصميم گرفت دوتا فرص آسپيرين بخورد اما به ياد حرف دكتر عبداله خان افتاد و منصرف شد. پيرمرد داناي اسرار بود.
چه طور با يك نگاه از آن چشم هاي درخشان به راز حاملگي زن پي برد.
كسي تو آمد و كليد چراغ را زد و چراغ روشن شد. زري آمرانه گفت خاموشش كن!
صداي يوسف را شنيد كه پرسيد تو خوابيده اي؟
زري گفت خواهش مي كنم چراغ را خاموش كني
يوسف چراغ را خاموش كرد و كنارش آمد و پايين تخت نشست و پرسيد اتفاقي افتاده؟
زري گفت سرم درد مي كند
يوسف كفش هاي زنش را از پايش در آورد و آهسته زمين گذاشت. بعد نزديكتر آمد و پشت گردنش را مالش داد
شقيقه هايش را مالش داد و به نرمي گفت
مي خواهي سركه بياورم بو كني؟
زري گفت تو برو پيش مهمانت حالم كه خوب شد من هم مي آيم
يوسف گفت مي توانم عذرش را بخواهم
زري گفت نه اما اگر تو بروي من راحتترم
يوسف رفت و مدتي طول كشيد تا باز آمد چراغ روميزي را روشن كرد و گفت سرت را برگردان تا معالجاتم را شروع كنم
شرط مي بندم حالت خوب بشود
زري برگشت. يوسف يك سيني دستش بود كه روي عسلي جلو ميز آرايش گذاشت.
در سيني يك كاسه آب گرم بود كه از آن بخار بلند مي شد. حوله كوچك را در آب گرم خيس كرد و فشار داد و گذاشت روي صورت زنش
دوبار... سه بار... بعد سرش را در آغوش گرفت و گفت سعي كن همه اش را بخوري
شربت عسل و ليمو ترش بود. آن وقت بوسيدش. پيشانيش را، روي چشم هايش را، بنا گوشش را و گفت : حالا بخواب و چشم هايت را بگذار روي هم
دوتا پنبه ي مرطوب از گلاب روي چشم هاي بسته ي زري گذاشت و پرسيد چرا خودت را به اين حد خسته مي كني؟
زري ناگهان گريه اش گرفت. هق هق كنان گفت چرا بايد اين همه بدبختي باشد؟
يوسف پنبه ها را كه روي بالش افتاده بود برداشت. از نو در گلاب خيس كرد، فشار داد و روي چشم هاي زري گذاشت و گفت مسوول بدبختي ها تو نيستي
زري پا شد و نشست و پنبه ها در دامنش افتاد و گفت: تو هم نيستي
پس چرا خودت را به خطر مي اندازي؟
تاملي كرد و افزود: فتوحي را ديدم. از همكاري با شما عذر خواست
يوسف گفت: حالا فهميدم و تو ترسيدي و سرت درد گرفت
زري گفت : همه اش اين نبود. خواهرش به من حمله كرد. خانم مسيحادم مرا جاي يكي از مريض هايش گرفت كه
سر زا رفته... خدايا اين همه بدبختي!‌اين همه بي كسي!
يوسف گفت يك نفر بايد كاري بكند
زري گفت: اگر به تو التماس كنم كه اين نفر تو نباشي، قبول مي كني؟
يوسف گفت: ببين جانم اگر تو كلافگي نشان بدهي حواسم پرت مي شود
زري خود را در آغوش شوهرش انداخت و گفت
سه تا بچه داريم يكي هم در راه است. خيلي مي ترسم
.
.
.


چه قدر عاشقند!
این خانوم دانشور فکر نکرده آدم هی هوس می کنه سردرد بگیره؟!
اصلا این یوسف خیلی بسیار زیاد آقای خوبیه! حالا هی من بگم!

+ نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 3:1 PM توسط Odd Girl |

 

دلم جواهرات می خواهد پول هم ندارم!
دو جفت گوشواره/ دو تا انگشتر/ یک دستبند / یک ساعت لازم دارم!
پول ندارم!
خوب هر کی یک جایزه به من بده تمومه ها
اصلا انگار نه انگار من سه رقمی شدم!
تازه می خواهم کامپیوتر و لپ تاپم را بفروشم
یک چی درست حسابی بخرم
کتاب خونه و میز تحریرم را هم می خواهم عوض کنم
فرش اتاقم هم
- بمیرم برا خودم! بدبخت


حسرت!

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 11:28 PM توسط Odd Girl |

 

اشک هام رو پاک می کنم و یک لبخند زورکی می زنم!
رتبه ام شد ۱۲۵!
الان هم اومدم مشورت کنم!
پشتیبانم می گه بین دانشگاه تهران و علامه طباطبایی
هر کدوم را بیشتر دوست داری بزن!
احتمال خیلی زیاد هم انتخاب اولت را قبولی
حالا اگه انتخاب دومم بشه اصلا ناراحت نمی شم
ولی بین این دوتا می خواهم درست حسابی تصمیم بگیرم
بعدا حسرت نخورم
خیلی های می گند تهران بهتر ِ
پشتيبانم مي گه علامه از نظر علمي بالاتره
هم مي گه اگه مي خواستي شاخ باشه
شاخ ترين رشته مترجمي علامه است
ولي تو كه كلا مترجمي نمي خواهي
بين ادبيات تهران و ادبيات علامه فقط مهم ِ‌ كه كدوم را تو ترجيح مي دي!
////////////////////////////
فک کنم تهران!
نرم افزار خود سنجش تهران را بالا علامه می زنه!
خیلی ممنون کمکم کردین!
هر کی هر دانشگاهی بوده گفته اونو بزن!
شهید بهشتی؟!
خوب اونو که معلومه بعد اینا میزنم!
کلا با تشکر که هیچ کس کمک نکرد!

+ نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 4:51 PM توسط Odd Girl |

 

بعد کنکورم مسافرت که نرفتم!باشگاه هم نرفتم!
در نتیجه refresh نشدم و خيلي حال و حوصله كتاب و فيلم را ندارم
كلا اين ها رو خوندم:
يك زرافه و نصفي سيلور استاين
براي بار دهم قطعه گم شده و اون يكيش! ديدار قطعه گم شده با دايره (؟)
غرور و تعصب -->جين آستين
خداحافظ گاري كوپر-->رومن گاري
صد سال تنهايي-->گابريل گارسيا ماركز

* صد سال تنهايي:
1-جون كندم تا خوندم!
فك كنم دو هفته طول كشيد!
مدلش با مود من سازگار نبود!
2-لايق گرفتن نوبل ادبي بود!
3-اوايل داستان را دوست داشتم
اواسط مايل به آخرا رو به زور خوندم
 آخراش رو خيلي دوست داشتم
4- اگه خواستين نصفه ولش كنيد
مقاومت كنيد!

* جاهايي كه underlined شد:

1-تاريخ آن خانواده زنجيروار تكرار مي شود. زنجيري كه به دور خود مي چرخيد و اگر
پوسيدگي ناخواسته در آن رخ نمي داد تا ابد به چرخش خود ادامه مي داد.

3- گذشته چيزي جز دروغ نيست و خاطره هرگز بازگشت ندارد
هر بهاري كه مي گذرد ديگر باز نمي گردد
وپرحرارترين و ديوانه كننده ترين عشقها هم واقعيت هايي ناپايدار هستند
كه عمري بسيار كوتاه دارند.

4-... در تنهايي، در عشق و در تنهايي عشق خلوت كرده بودند.

5-روي يك صندلي راحتي نشست
همان كه ربه كا روي آن نشسته و گلدوزي ياد گرفته بود.
همان كه آمارانتا روي آن نشسته و با سرهنگ خرينلدو ماركز تخته نرد بازي كرده بود.
همان كه آمارانتا اورسولا روي آن نشسته و براي بچه لباس دوخته بود.
- من مرور خاطرات دوست دارم!
كيف كردم!

*حالا مي خواهم سووشون بخوونم
-شرمنده ام كه تا حالا نخوندم!
مي خواهي باور كن مي خواهي باور نكن!
بازش كردم. اينو خواندم:
"به ياد دوست،
كه جلال زندگيم بود و در سوگش
به سووشون نشسته ام
                        سيمين"
گريه كردم!
خوب آدم عاشق جلال باشه!
اينم بخونه!
معلومه گريه مي كنه ديگه!!


Gabriel Garcia Marquez


بيدار موندم
چون خوابم نمي برد
چون عصباني بودم

+ نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 5:28 AM توسط Odd Girl |