حتی فکرش را هم نمی کردم از کتاب "عطر سنبل ، عطر کاج" این همه لذت ببرم!
خیلی وقت بود کتاب این طوری کیف نداده بود.
نویسنده : فیروزه جزایری دوما
داستان: واقعی! زندگی ِ فیروزه یک دختر ایرانی که از هفت سالگی آمریکا بوده.
بسیار خلاقانه نوشته شده. بسیار خواندی. بسیار مفید و اطلاع رسان!
* اما به نظرم مهم نیست که تو ایران به چاپ پانزدهم رسیده و کلی آدم ایرانی خوندنش
برام مهمه که چند تا آمریکایی کتاب Funny in Farsi را خواندند! این مهمه!
قسمت هایی از کتاب:
* ازدواج در فرهنگ ما کاری به عشق و عاشقی ندارد. بیشتر انتخابی مصلحتی ست. اگر آقا و خانم احمدی از آقا و خانم نجاتی خوش شان بیاید، فرزندانشان باید با هم ازدواج کنند. از طرف دیگر اگر پدرمادرها از هم خوش شان نیاید ولی بچه هایشان همدیگر را دوست داشته باشند، خب، همین وقت هاست که اشعار غمگین عاشقانه سروده می شود. اگرچه این پیوندهای مصلحتی از دید دنیای غرب عجیب به نظر می رسد، موفقیت آن ها شاید کمتر از ازدواج هایی نباشد که با برخورد دو نگاه توی کلاب پایه ریزی می شود.
* بعد از یک توصیف عالی از مسافرت تو بچگی به شمال ایران: ...در آمریکا توی ناحیه ساحلی کالیفرنیا زندگی می کردیم اما به ندرت می رفتیم کنار دریا. آب زیادی سرد بود و موج ها زیادی بلند. یک سال به امید آب گرم، تصمیم گرفتیم تعطیلات برویم هاوایی. پدر برای یک هفته توی جزیره ی وای کی کی جا رزرو کرد و گفت "درست وسط ساحل اتاق گرفتم!" من که هیچ وقت به هاوایی نرفته بودم، انتظار یک بهشت آرامش بخش گرمسیری داشتم.
در وای کی کی فهمیدم اتاقی "با منظره ی اقیانوس" یعنی بایستیم توی بالکن و گردن بکشیم تا لکه ی آبی رنگی در یک گوشه ی دور ببینیم. لا به لای آسمان خراش ها، فروشگاه هایی بود که جمله ی "من در هاوایی حال کردم" را روی تی شرت، لیوان و حوله می فروختند.سعی می کردم سخت نگیرم اما وای کی کی بیشتر شبیه یک فروشگاه ساحلی بود.
* بینی: در فرهنگ ایرانی، بینی یک زن بسیار مهم تر از یک ابزار تنفسی است. سرنوشت اوست. دختری با بینی زشت به زودی یاد می گیرد که تنها در رویای یک چیز باشد: یک جراح پلاستیک زبردست. تنها خانواده های بسیار فقیر هستند که دست به تصحیح اشتباه های دماغی طبیعت نمی زنند. هیچ مقداری از جذابیت ، استعداد و هوش نمی تواند دماغ نازیبا را برای یک دختر جبران کند، بی برو برگرد باید تصحیح شود. ...به آن زنان ایرانی فکر کردم که پول می دادند تا دماغ شان شکسته شود و تغییر شکل یابد فقط برای اینکه کسی آن ها را لایق عشق بداد. به یاد آوردم که وقتی کلاس چهارم در تهران بودم چه قدر بینی جین فوندا را تحسین می کردم و چقدر از بینی خودم بدم می آمد. با فکر کردن به آن همه انرژی تلف شده می خواستم فریاد بزنم و به مردان و زنان هم وطن بگویم که یک بینی هر شکلی که داشته باشد فقط یک بینی است. نمی تواند روح انسان را در خود جا دهد. هر چه قدر بینی ما بزرگ باشد، روح ما بسیار بزرگ تر است.
* پدر در هفده سالگی به عنوان دانشجو به استخدام شرکت نفت ایران در آمد. با تلاش خود مراحل ترقی را در شرکت گذراند و سرانجام شد مدیر پروژه ی ارشد. یک عمر تجربه ی او در کار پالایشگاه باعث شد به آمریکا بیاییم... اما با وقوع انقلاب ایران زندگی پدر زیر و رو شد. ساخت پالایشگاه های جدید در ایران به تعویق درآمد و یک شبه ، تخصص پدر دیگر مورد نیاز نبود... در کمتر از دو هفته یک شغل مهندسی توی یک شرکت آمریکایی پیدا کرد. تازه داشت کار جدید را شروع می کرد که تعدادی از آمریکایی ها توی سفارت آمریکا در تهران به گروگان گرفته شدند. پدر بیکار شد. هر روز عصر می نشستیم جلوی تلویزیون و اخبار گروگان ها را دنبال می کردیم. 444 روز انتظار کشیدیم. هر روز که میگذشت تنفر آمریکایی ها بیشتر می شد. تنفری نه فقط از گروگان گیرها، بلکه از تمام ایرانی ها... سرانجام گروگان ها آزاد شدند. بعد از آن ها و خانواده هاشان ، هیچ کس خوش حال تر از ایرانی های مقیم آمریکا نبود.
1- توصیه می کنم بخوانید!
2- سیزده آبان هیچ غلطی نکردم! همون طور که قبلا موضع خود را مشخص کرده بودم
like good girls اومدم خونه. البته کلاس نرفتم. با بچه ها راه افتادم انقلاب. بعد چون قبلا گفته بودم نمیام و اینا، مجید : eee مریم ِ بنده خدا! تو نیا! من: جایی نمیام! دارم میرم خونه
انقلاب یک کم چرخیدم نیگا کردم
بعدم سرم را انداختم پایین اومدم.
بدون هيچ دليل خاصي به اين نتيجه رسيدم که يک پست بگذارم در راستاي اينکه من چه جور پسري دوست دارم!
قبل از هر چيزي اين رو بگم که حق داريد هر چه قدر که دلتون مي خواهد و به هر روشي که مي خواهد
(نخودي ، ريز ريز، هرهر ، کرکر ، قاه قاه و ... ) بخنديد ، اما من عين حقيقت را مي نويسم!
?- مهندس باشد!![]()
توضيحات: هر مهندسي باشه، اما هرچي فيزيکي تر بهتر! مکانيک به هر مهندسي ارجحيت داره.
نتيجه: خيلي منطقي ِ که من به پسرهاي دانشکده به چشم هم دانشکده اي نگاه مي کنم و لاغير!!
?-شيطون باشه!![]()
توضيحات: شيطون مودب! ازين شيطنت هايي که از رو باهوشيه!
?-خوش تيپ باشه!![]()
توضيحات: خيلي خوش تيپ! خيلي فشن نه ها! بدم مياد! فرمال /formal/ هم نه بدم مياد! خيلي متعادل و خيلي خوش تيپ! تو دانشکدمون که نداريم همچين کسي. يک سر بايد دانشکده فني بزنم ![]()
4- خوش قيافه باشه!![]()
توضيحات: خوش قيافه ي کمرنگ نه ها! اصلا نه دختر کمرنگ دوست دارم نه پسر کمرنگ! خوش قيافه ي پر رنگ! پوست سبزه، موهاي تيره. چشم عسلي هم ارجحيت داره ![]()
5- با خدا باشه!![]()
توضيحات: از آدم الکي پلکي ِ بي خدا خوشم نمياد!
6- خوش اخلاق باشه!![]()
توضيحات: اخلاق خوش شامل مهرباني ِ بيش از حد و کوتاه آمدن بيشتر از بيش از حد مي شود!
چون من قسمت کوتاه اومدنم خراب شده کلا بلند ميام ![]()
7- پولدار باشه!![]()
توضيحات: مهندس ها عموما پولدار هستند! حالا اگه يک باباي مهندس هم داشت خوب باز ارجحيت داره
8-خيلي قد بلند نباشه!
توضيحات: تمام زندگيم آقاي قد بلند دوست داشتم اما الان که بزرگ شدم عقلم مي رسه خودم قدم بلند نيست خوب نيست تفاوت قدمون زياد باشه! بالاي 170 معذوريم
9- شناش خيلي خوب باشه!![]()
توضيحات: اگه من يک وقت داشتم غرق مي شدم بياد نجاتم بده
10- سازم بلد باشه بزنه!
/ديگه داره توقعات بيجا مي شه؟! همينه که هست!/
توضيحات: خوب شايد من يک روز حالم بد باشه يکي واسه آدم ساز بزنه خيلي کيف مي ده. مهسا برام گيتار کلاسيک مي زد من کلي حالم خوب مي شد چه برسد به ...
هر سازي قبوله ولي پيانو و سنتور ارجحيت داره ![]()
11-دکتر يا هر شغل و رشته تجربي ديگه اي نباشه!![]()
توضيحات بي توضيحات از آقاي تجربي خوشم نمياد!
۱۲-شکمو باشه!![]()
توضیحات: عمرا یک پرس غذای کامل نمی خورم، می ریم بیرون غذا اسراف نشه/ای مریم خسیس
/
۱۳-در کنار مهندسی بازیگر هم باشه!![]()
توضیحات: خیلی کیف می ده آدم بشینه پا تلویزیون یا بره تئاتر بعد partner خود را به عنوان یک شخصیت درست حسابی رویت کنه! همیشه به زن فروتن حسودیم شده!
14- معتاد باشه!![]()
توضیحات: چه خمار چه ...
شیشه اینها نه ها ! معتاد ِ آدم. ازین آقاهایی که یک روز صدات رو نشنوه مریض می شه
دو ساعت ازت بی خبر باشه نگران می شه. چمی دونم نمی تونی یک هفته پاشی بری مسافرت. کلا ازین خل بازی های کوهیار تو فیلم پارک وی ![]()
15- سوپر غیرتی باشه!![]()
![]()
توضیحات: دوست دارم! اگرچه عمرا کوتاه نمیام
ولی همین که الکی گیر بده بعد تو بگی نه بعد بحث کنیدددد بعد کوتاه بیاد خیلی کیف داره. عمده کیفش تو همون بخشه اولشه!
* این شماره ها به معنی اولویت نیستند!
* من جسارت کردم نوشتم! بازی نیست که دعوت کنم! اما خوشحال می شم دوستان هم جسارت کنند بنویسند!!
۱- زنده بودم اما دسترسی به اینترنت نداشتم!
۲- فکر کنم بی ذوق ترین دانشجوی ترم اولی ِ دانشگاه تهران من باشم!
۳-کلا ۵ تا استاد داریم که من فقط یکی شون را دوست دارم!
یکی شون را هم هنوز ندیدم!!
یکی شونم آقای تقی خانی را گذاشته تو جیبش از بس کلاسش استرس داره
آدم همش منتظره یک چیز عجیب غریب از آدم بخواهد.
۴-من اصلا ذوق و خوشحالی ندارم ها! جدی می گم!
۵- اورازان یادتونه تو کتاب ادبیات پیش دانشگاهی؟!
از کنار خیابون خریدم! تا حالا تک نگاری نخونده بودم خوب!
۶- من هیچ ادعایی ندارم که زبانم خوبه!
آدم های زیادی در بین این ۶۰ نفر هستند که خیلی باسواد هستند!
۷- عقلم نمی رسه!
این استاده می گه تا حالا چیزی درباره فلان شنیدید؟
یا می دونید معنی فلان لغت چی می شه؟
بعد من چون واقعا برام عجیب غریبه و گرخیدم زودی می گم No
بعد از اون ور کلاس صدا بلند می شه که یعنی فلان!
بعد من خودم از خودم حرصم می گیره! دیوانم!
8- کلاس فرانسه می خوامممم! تا 5 آذر باید صبر کنم. نیمی خوام!
9- راستی! هنوز هیچی نشده تو تظاهرات شرکت نکرده بودم! نت نداشتم!
10- یک روز رفتیم دانشکده هنرهای زیبا کف کردیم برگشتیم! خیلی توپ بود!
11- 5 ساعت رفت و آمد در روز خیلی مفته! اه اه! منم لوس! حالم بد می شه!
بعد می گم تهران خونه بگیرم می گه نه :(
12- با پرستو رفتیم کیف پول بخرم. گفتم به این کیفه نمی خوره آدم کلی پولش را داده باشه! دعوام کرد که یعنی چی می خوره نمی خوره خوشت اومده بخر دیگه! دیدم راست می گه خریدم اومدم خونه مامانم دعوام کرد این همه پوله اینو دادی؟! ![]()
13- گیر دادم به توسی! شال + سوئی شرت + امروزم این کیف پوله. خیلی نازه خوب به من چه![]()
14- یعنی oh! چه آقای نازی!
15-من می خواهم هفته دیگه برم مسافرت هیچی هم حالیم نیست×
16- سر کلاس یک استاده به صورت داوطلبانه بلند شدم در باره اعدام حرف زدم بعد بحث راه انداختم
بعد این حرص می خورددددددددد
بعد آخر کلاس گفت خوب! پس بگذارید نتیجه گیری کنیم! بعد نظر خودش را گفت
آی حرصم درومد! اون همه دلیل ارائه کرده بودم!
17- اون استاده که گفتم استرس می ده! هی می گه داستان بنویسید. شاید باورتون نشه ولی 6تا داستان تا حالا! آی منم چرت و پرت می نویسم! مخم نمی کشه خوب ![]()
18- نمی دونید چه قدر عذاب آوره! وقتی 8 صبح کلاس داری اما 5 باید از رو تخت بلند شی
دلم می خواهد موهام را بکنمممممم آی لجم می گیره!
_ کلا داغونم. هم داغونم هم داغونتم ![]()
اینجانب فلانی با اطلاع از لایحه قانونی اصلاح مواد هفت و هشت قانون تامین وسایل و امکانات تحصیل اطفال و نوجوانان ایرانی که در جلسه مورخ فلان شورای انقلاب اسلامی ایران
به تصویب رسیده است و قبول تکالیف وظایف خود علاقمند هستم در طول تحصیل دوره کارشناسی پیوسته از مزایای آموزش رایگان طبق قانون مذکور استفاده نموده و تعهد می نمایم که برابر مدت استفاده از تحصیلات رایگان در هر موسسه که وزارت علوم تحقیقات و فناوری مقرر نمود ، خدمت نمايم.
من بايد اينو امضا كنم![]()
كسي نمي دونه يعني چي؟ كه چي؟ پوق كوآ؟! {جنبه ندارم كه
مي گند نرم كلاس فرانسه ها!}
اینجا ایران است.
و من این پست را با نفرت تمام می نویسم.
امروز صبح الطلوع بلند شدم طبق دستورات سایت سازمان سنجش رفتم تهران
برو تهران! برو برو برو
منم که لوس!
مقداری مانده به تهران نفس کشیدنم زورکی شد
تا الان که الان ِ!
الانم حس مي كنم قسمت پاييني ريه هام يك مقداري خاك و غباره![]()
خلاصه اينكه نفس كشيدن نمي توانم!![]()
رسيديم ونك. بعدم كارگر شمالي. بين پانزدهم و شانزدهم
حالا اونجا چه خبره؟!
كسي را راه نمي دادند داخل!![]()
يك تكه كاغذ هم چسبوندند كه چي؟!كه ثبت نام اينترنتي تا آخر هفته![]()
ثبت نام حضوره پنجم مهر ماه!![]()
امتحان سطح بندي ششم مهر ماه!![]()
خدايا امتحان؟!![]()
حالا صد تا چيز را بايد اسكن كرد و براشون فرستاد.![]()
اونم چه سايتي! از ظهر هر كاري مي كنم باز نمي شه!
بعد پنجم مهر بلند شي همه ي اصلاشون را ببري بدي دانشگاه.
مرض داريم اسكن كنيم بفرستيم؟!
امتحان سطح بندي چيه از خودشون در آوردند؟![]()
همه ي اينها بساطي است براي... ؟!
اگه آره خاك بر سر مملكتي كه ...
بعد مي گم مي رم سياسي مي شم![]()
مي گند تو بي خود مي كني ![]()
بعد اون شب گفتم ژو دتست ایقان ![]()
بازم دعوام کردند ![]()
- توضیحات اضافی یک:
یکی از دوستام با رتبه ۲۸۰ زبان هیچی قبول نشده بود
اعتراض کرده و اینا
هم کلاسی شدیم
با پرستو هم هم کلاسیم.
چه شود
{البته اگر دانشگاه برویم و دانشجو بشویم!
}
- توضیحات اضافی دو:
من کلا کارت ملی ندارم.
کلا بهونه زیاده که من را راه ندند! ![]()
فیزیک علوم تحقیقات + ادبیات انگلیسی دانشگاه تهران
=> قبول شدم!!!!
بیب بیب هورا!
تو این مملکتی که شمردن چهل ملیون رای کمتر از یک روز طول می کشه.
و چیزی به نام قلم چی وجود داره که صبح امتحان می دی عصر کارنامه می ده دستت!
درست تو همین مملکت آومدن جواب کنکور بیشتر از دو ماه و نیم طول می کشه!
سایت سازمان سنجش:
به اطلاع كليه داوطلبان آزمون سراسري سال 1388 ميرساند كه براساس برنامه زماني پيشبيني شده فهرست اسامي پذيرفتهشدگان نهايي رشتههاي مختلف تحصيلي گروههاي آزمايشي پنجگانه دورههاي روزانه، نوبت دوم(شبانه) و نيمهحضوري دانشگاهها و مؤسسات آموزش عالي، دانشگاه پيام نور (آموزش از راه دور)، مؤسسات آموزش عالي غيرانتفاعي و غيردولتي، مراكز تربيت معلم وابسته به وزارت آموزش و پرورش و رشتههاي تحصيلي مجازي و بينالمللي دانشگاهها و مؤسسات آموزش عالي در آزمون سراسري سال 1388 تا آخر اين هفته از طريق شبكه اينترنت سازمان به نشاني: www.sanjesh.org در دسترس داوطلبان قرار خواهد گرفت.
من : این همه صغری کبری نداره که! بگو هنوز (توژوق!) نیومده!
و درست تو همین مملکت می خواهند برای یک ساعت تدریس زبان شیرین انگلیسی به من هزار و پونصد تومن پول بدند!
=> کار نمی کنیم!
اضافات: فکر کنم با تمام عدم علاقه ام بزنم تو کار ترجمه!
داستان تخت ابونصر - كتاب سگ ولگرد- صادق هدایت - ۱۳۲۱
اگر با نظر عمیق تری از علوم متداول که در مدرسه ها میاموزند و اعتقادات و خرافات مذهبی به زندگانی نگاه بکنیم ، خواهيم ديد كه در زندگي همه چيز معجز است. همين وجود من و شما كه اينجا نشسته ايم و با هم حرف ميزنيم يك معجز است. اگر موهاي سرم يكمرتبه نميريزد معجز است ، اگر گيلاس شربت با شيشه اش در دستم تبديل به بخار نمي شود يك معجز است. معجزهاي مسلمي كه به آنها خو گرفته ايم. برايمان امر طبيعي شده و هرگاه بر خلاف اين اعجاز امر طبيعي ديگري اتفاق بيفتد كه به آن معتاد نيستيم برايمان معجز به شمار ميايد. اگر امروز يكي از دانشمندان موفق بشود كه در لابراتوار خود يك موجود زنده را مدتي در حالت موت كاذب نگهدارد و بدلخواه خود اين حالت را توليد بكند و بعد براي اثبات مدعاي خود كتابي با فورمولهاي رياضي و طبق قوانين فيزيكي و شيميائي بنويسد ، همه باور خواهند كرد. چون امروز بشر از روي خودپسندي اعتقادش از طبيعت بريده شده و بواسطه كشفيات و اختراعاتي كه كرده خودش را عقل كل مي پندارد و ادعا دارد كه همه ي اسرار طبيعت را كشف كرده است. ولي در حقيقت از پي بردن به ماهيت كوچكترين چيزي ناتوان است.
انسان مغرور ، پرستش معلومات خود را مدرك فرار داده و ميخواهد حادثات طبيعت مطابق فرمولهاي او انجام بگيرد.{حس حماقت و شرمندگي در آدم ايجاد ميشه!} در قديم بشر ساده تر و افتاده تر بود و بيشتر به معجزه اعتقاد داشته، بهمين جهت بيشتر معجزه اتفاق ميافتاده. مي خواهم بگويم كه نزديكتر به طبيعت و قوانين آن بوده و بهتر مي توانسته از قواي مجهول آن استفاده بكند. گمان نكنيد كه من مخالف علوم دقيق امروزه هستم، برعكس معتقدم كه هر اتفاقي از آن غريب تر نباشد بشر كشف نكرده است. اگر غير از اين نباشد چيز مضحك و باور نكردني خواهد بود.
* نمي شه هدايت خوند و با تعليماتش زندگي نكرد!
* من خودم قبل اينكه هدايت بخوانم خيلي تفكرات بدي دربارش داشتم!
نمي دونم چرا! اما فكر مي كردم مردم صرف كلاسش هدايت مي خوانند!
* ببخشيد آقاي هدايت!
* با اين زبان روزه براي آمرزيده شدن روحي كه احتمالا تا حالا آمرزيده شده دعا مي كنم ![]()
۱- چه قدر نوشتن سخت شده
۲- خواندن هم
۳- به خودم می گویم یادت نرود کتاب "گزارش یک مرگ" مارکز را بخوانی
یادت نرود مجله رویش بخری
یادت نرود بروی و نوشته های وبلاگ محبوبت را بخوانی
که چی؟ نمی دونم!
۴- گنجایش ذهنم پایین اومده!
بعد از دو جلسه کلاس فرانسه امروز جایی خوندم "پقی زدم زیر خنده"
و من پقی را paghi تلفظ كردم تو ذهنم.و زود هم ترجمه كردم پاريس!
و بعد هم هر هر به ريش خودم خنديدم!
اگرچه دروغ مي گويم و هيچ هم حوصله خنديدن نداشتم!
5- حس عجيبيه! وقتي انگليسيت انقدر خوبه كه ديگه كاملا advanced حساب مي شوي
بعد مياي با يك زبوني مواجه مي شي كه حتي حروفش را نمي توني درست بخواني
و تا e مي بيني زودي ِ تلفظ مي كني و بعد خودت از خودت حرصت مي گيره
و وقتي معلم مي برتت پايه تخته تا فعل "جست و جو كردن" را صرف كني
مي ميري تا اين كار را انجام مي دهي
نامردي بود! معلم يك فعل با تلفظ آسون را...
صرف كرد / خواند / پاك كرد / گفت مريم تو بيا!
گونا داشتم!
در كل حس عجيبيه حس مبتدي بودن! بعد اين همه وقت! تو اين سن و سال!
6- اگر بعضي ها مي گويند آسون است لابد آسون است ديگر!
امتحان teaching داديم آموزشگاه خودمون
بعد به من زنگ نزدند كه برم مصاحبه بدم
حالا منم مي دونم محال ممكنه كه از اون امتحان "آسون" هفتاد و پنج درصد نزده باشم ها
مي دونم محال ممكنه من قبول نشم بعضي ها قبول بشوند ها!
ولي دنبالش نمي رم!
شايد يكي از دلايلش اينه كه تو مخ من كردند نمي خواهد از الان كار كني!
داييم كه قشنگ مي خنده! مي گه كار؟
الان دوست داري! بري كار كني ديگه دوست نداري!
اصلا تو برا چي بايد كار كني خودت را خسته كني؟
لازم نكرده به درست برس ...
خلاصه! ديروز از آموزشگاه زنگ زدند يك شنبه بيا امتحان بده!
گفتم مصاحبه؟
گفت نه! كتبي! گفتم ببخشيدا من امتحان دادم! گفت كي؟
گفتم سه هفته پيش! گفت نه! امتحان ندادي!
گفتم بابا به جون خودم! به جون خودت! به جون همون آقاهه!
امتحان دادم! گفت حالا زنگ مي زنم!
زنگ زد! مطمئني امتحان دادي؟
مي خواستم بگم خاك تو سرا ورقه منو گم كردين صحيح نكردين
يك بلايي سرش آوردين ديگه من كه مي دونم امتحان دادم يا نه!
گفت خوب پس اگه مطمئني كه هيچ!
* من هيچ وقت تو هيچ برهه زماني هيچ شانسي نداشتم!
7- صبح چهار تا داستان كوتاه از كتاب "سگ ولگرد" آقاي هدايت خوندم
"تاريك خانه" معركه بود!
و من وقتي فكر مي كنم كه آقاي هدايت اين داستان را سال 1321 نوشته
از اينكه يك آدم اون موقع اين همه مي فهميده هم كيف مي كنم هم شرمنده مي شم
كه هيچ چيز نمي فهمم!
8- "براي يك روز ديگر" ميچ آلبوم را هم خوندم!
فوق العاده نبود! اما اگر آدم دنبال يك كتابي باشه كه متن آسوني داشته باشه!
زود ورق بخوره! يك روزه خونده بشه و يك كم هم ابتكاري و جديد باشه!
كتاب خيلي خوبيه!
- هرچي فكر مي كنم آخر كتاب "شيطان و دوشيزه پريم" يادم نمياد
همه ي اينها ته بدبختي است!
9- كسي را كه دوست دارم تو اين سه سال و سه ماهي كه مي شناسمش فقط سه بار ديدمش!
بدون شرح!
.
.
.
دلم گرفته!
اين كه تابستون بعد كنكورت مسافرت نري! ته ظلم ِ !
- قسمت هايي از داستان "تاريك خانه" صادق هدايت:
" من اصلا تنبل آفريده شدم. كار و كوشش مال مردم تو خاليس ، باين وسيله ميخوان چاله يي كه تو خودشونه پر بكنن. مال اشخاص گدا گشنس كه از زير بته بيرون آمدن. اما پدران من كه تو خالي بودن ، زياد كار كردنو و زياد زحمت كشيدندو ،فكر كردندو ديدندو دقايق تنبلي گذروندن.
اين چاله تو اونا پر شده بود و هميه ارث تنبليشونو بمن دادن. من افتخاري به اجدادم نميكنم. علاوه بر اينكه توي اين مملكت طبقات مثه جاهاي ديگه وجود نداره و هر كدوم از دوله ها و سلطنه ها رو درست بشكافي دو سه پشت پيش اونا دزد، يا گردنه گير، يا دلقك درباري و يا صراف بوده ،وانگهي اگه زياد پاپي اجدادم بشيم بالاخره جد هر كسي به گريل و شمپانزه ميرسه. اما چيزي كه هس ،من براي كار آفريده نشده بودم. اشخاص تازه بدورون رسيده ي متجدد فقط ميتونن بقول خودشون توي اين محيط عرض اندام بكنن ، جامعه يي كه مطابق سليقه و حرص و شهوت خودشون درس كردن و در كوچكترين وظايق زندگي بايد قوانين جبري و تعبد اونا رو مثه كپسول قورت داد! اين اسارتي كه اسمشو كار گذاشتن و هر كسي حق زندگي خودشو بايد او اونا گدايي بكنه! توي اين محيط فقط يك دسته دزد ، احمق بي شرم و ناخوش حق زندگي دارند و اگه كسي دزد و پست و متملق نباشه مي گن "قابل زندگي نيس!"
...
يكراست به اتاق خواب رفت و با لباس و كفش و جوراب روي تخت افتاد و سرش را در بالش فرو كرد. درد از دور چشم ها و گوش و فك چپ گسترش پيدا كرده بود و مي انديشيد: اگر آرام نگيرد شبشان را خراب مي كنم
يك لحظه تصميم گرفت دوتا فرص آسپيرين بخورد اما به ياد حرف دكتر عبداله خان افتاد و منصرف شد. پيرمرد داناي اسرار بود.
چه طور با يك نگاه از آن چشم هاي درخشان به راز حاملگي زن پي برد.
كسي تو آمد و كليد چراغ را زد و چراغ روشن شد. زري آمرانه گفت خاموشش كن!
صداي يوسف را شنيد كه پرسيد تو خوابيده اي؟
زري گفت خواهش مي كنم چراغ را خاموش كني
يوسف چراغ را خاموش كرد و كنارش آمد و پايين تخت نشست و پرسيد اتفاقي افتاده؟
زري گفت سرم درد مي كند
يوسف كفش هاي زنش را از پايش در آورد و آهسته زمين گذاشت. بعد نزديكتر آمد و پشت گردنش را مالش داد
شقيقه هايش را مالش داد و به نرمي گفت
مي خواهي سركه بياورم بو كني؟
زري گفت تو برو پيش مهمانت حالم كه خوب شد من هم مي آيم
يوسف گفت مي توانم عذرش را بخواهم
زري گفت نه اما اگر تو بروي من راحتترم
يوسف رفت و مدتي طول كشيد تا باز آمد چراغ روميزي را روشن كرد و گفت سرت را برگردان تا معالجاتم را شروع كنم
شرط مي بندم حالت خوب بشود
زري برگشت. يوسف يك سيني دستش بود كه روي عسلي جلو ميز آرايش گذاشت.
در سيني يك كاسه آب گرم بود كه از آن بخار بلند مي شد. حوله كوچك را در آب گرم خيس كرد و فشار داد و گذاشت روي صورت زنش
دوبار... سه بار... بعد سرش را در آغوش گرفت و گفت سعي كن همه اش را بخوري
شربت عسل و ليمو ترش بود. آن وقت بوسيدش. پيشانيش را، روي چشم هايش را، بنا گوشش را و گفت : حالا بخواب و چشم هايت را بگذار روي هم
دوتا پنبه ي مرطوب از گلاب روي چشم هاي بسته ي زري گذاشت و پرسيد چرا خودت را به اين حد خسته مي كني؟
زري ناگهان گريه اش گرفت. هق هق كنان گفت چرا بايد اين همه بدبختي باشد؟
يوسف پنبه ها را كه روي بالش افتاده بود برداشت. از نو در گلاب خيس كرد، فشار داد و روي چشم هاي زري گذاشت و گفت مسوول بدبختي ها تو نيستي
زري پا شد و نشست و پنبه ها در دامنش افتاد و گفت: تو هم نيستي
پس چرا خودت را به خطر مي اندازي؟
تاملي كرد و افزود: فتوحي را ديدم. از همكاري با شما عذر خواست
يوسف گفت: حالا فهميدم و تو ترسيدي و سرت درد گرفت
زري گفت : همه اش اين نبود. خواهرش به من حمله كرد. خانم مسيحادم مرا جاي يكي از مريض هايش گرفت كه
سر زا رفته... خدايا اين همه بدبختي!اين همه بي كسي!
يوسف گفت يك نفر بايد كاري بكند
زري گفت: اگر به تو التماس كنم كه اين نفر تو نباشي، قبول مي كني؟![]()
يوسف گفت: ببين جانم اگر تو كلافگي نشان بدهي حواسم پرت مي شود
زري خود را در آغوش شوهرش انداخت و گفت
سه تا بچه داريم يكي هم در راه است. خيلي مي ترسم
.
.
.
چه قدر عاشقند!
این خانوم دانشور فکر نکرده آدم هی هوس می کنه سردرد بگیره؟!
اصلا این یوسف خیلی بسیار زیاد آقای خوبیه! حالا هی من بگم!
دلم جواهرات می خواهد پول هم ندارم!
دو جفت گوشواره/ دو تا انگشتر/ یک دستبند / یک ساعت لازم دارم!
پول ندارم!
خوب هر کی یک جایزه به من بده تمومه ها ![]()
اصلا انگار نه انگار من سه رقمی شدم! ![]()
تازه می خواهم کامپیوتر و لپ تاپم را بفروشم
یک چی درست حسابی بخرم
کتاب خونه و میز تحریرم را هم می خواهم عوض کنم
فرش اتاقم هم ![]()
- بمیرم برا خودم! بدبخت ![]()



حسرت!
اشک هام رو پاک می کنم و یک لبخند زورکی می زنم!
رتبه ام شد ۱۲۵!
الان هم اومدم مشورت کنم!
پشتیبانم می گه بین دانشگاه تهران و علامه طباطبایی
هر کدوم را بیشتر دوست داری بزن!
احتمال خیلی زیاد هم انتخاب اولت را قبولی
حالا اگه انتخاب دومم بشه اصلا ناراحت نمی شم
ولی بین این دوتا می خواهم درست حسابی تصمیم بگیرم
بعدا حسرت نخورم
خیلی های می گند تهران بهتر ِ
پشتيبانم مي گه علامه از نظر علمي بالاتره
هم مي گه اگه مي خواستي شاخ باشه
شاخ ترين رشته مترجمي علامه است
ولي تو كه كلا مترجمي نمي خواهي
بين ادبيات تهران و ادبيات علامه فقط مهم ِ كه كدوم را تو ترجيح مي دي!
////////////////////////////
فک کنم تهران!
نرم افزار خود سنجش تهران را بالا علامه می زنه!
خیلی ممنون کمکم کردین!
هر کی هر دانشگاهی بوده گفته اونو بزن!
شهید بهشتی؟!
خوب اونو که معلومه بعد اینا میزنم!
کلا با تشکر که هیچ کس کمک نکرد!
بعد کنکورم مسافرت که نرفتم!باشگاه هم نرفتم!
در نتیجه refresh نشدم و خيلي حال و حوصله كتاب و فيلم را ندارم
كلا اين ها رو خوندم:
يك زرافه و نصفي سيلور استاين
براي بار دهم قطعه گم شده و اون يكيش! ديدار قطعه گم شده با دايره (؟)
غرور و تعصب -->جين آستين
خداحافظ گاري كوپر-->رومن گاري
صد سال تنهايي-->گابريل گارسيا ماركز
* صد سال تنهايي:
1-جون كندم تا خوندم!
فك كنم دو هفته طول كشيد!
مدلش با مود من سازگار نبود!
2-لايق گرفتن نوبل ادبي بود!
3-اوايل داستان را دوست داشتم
اواسط مايل به آخرا رو به زور خوندم
آخراش رو خيلي دوست داشتم
4- اگه خواستين نصفه ولش كنيد
مقاومت كنيد!
* جاهايي كه underlined شد:
1-تاريخ آن خانواده زنجيروار تكرار مي شود. زنجيري كه به دور خود مي چرخيد و اگر
پوسيدگي ناخواسته در آن رخ نمي داد تا ابد به چرخش خود ادامه مي داد.
3- گذشته چيزي جز دروغ نيست و خاطره هرگز بازگشت ندارد
هر بهاري كه مي گذرد ديگر باز نمي گردد
وپرحرارترين و ديوانه كننده ترين عشقها هم واقعيت هايي ناپايدار هستند
كه عمري بسيار كوتاه دارند.
4-... در تنهايي، در عشق و در تنهايي عشق خلوت كرده بودند.
5-روي يك صندلي راحتي نشست
همان كه ربه كا روي آن نشسته و گلدوزي ياد گرفته بود.
همان كه آمارانتا روي آن نشسته و با سرهنگ خرينلدو ماركز تخته نرد بازي كرده بود.
همان كه آمارانتا اورسولا روي آن نشسته و براي بچه لباس دوخته بود.
- من مرور خاطرات دوست دارم!
كيف كردم!
*حالا مي خواهم سووشون بخوونم
-شرمنده ام كه تا حالا نخوندم!
مي خواهي باور كن مي خواهي باور نكن!
بازش كردم. اينو خواندم:
"به ياد دوست،
كه جلال زندگيم بود و در سوگش
به سووشون نشسته ام
سيمين"
گريه كردم!
خوب آدم عاشق جلال باشه!
اينم بخونه!
معلومه گريه مي كنه ديگه!!

Gabriel Garcia Marquez
بيدار موندم
چون خوابم نمي برد
چون عصباني بودم
بعد خواندن "خداحافظ گاری کوپر" اعتراف می کنم
که من هم یک "مادر سالار" هستم
و این مادر سالاری همانی است که آقای نیچه می گه:
"در هر شکلی از عشق زنانه چیزی از عشق مادرانه نیز خود را باز می نمایاند."
هی می گم نیام اینجاها!
بیا! انقدر که از همه بی خبر بودم مجبور شدم بیام!
۱- سه هفته است درس نخوندم!
۲- در طول یک سال در بین همه ی آدم هایی که در راستای کنکور می شناختنم کلی آبرو داشتم
به خدا! همش تو همین سه هفته پرید!
حالا مردم که چشم ندارند ببینند من درس نمی خونم که! منتها بدبختی شانس ندارم!
هفته پیش یک سوتی اساسی جلو معلم عربی دادم دیگه روم نمی شه نیگاش کنم!
یک سال با این معلم ِ ديني داشتم نپيچوندم امروز همايشش رو پيچوندم!
حالا در همين راستا كه پيچوندم اين مشاوره كه كلي قبول داشت منو ديدم
يك چپ چپ نيگا كرد! رفت باز اومد ديد من تو سالن برا خودم نشستم!
يك ذره آبرو برام نمونده خوب!
3-ديروز بيرون بودم انقدر كه ته اختناق بود گريه ام گرفته بود!
حالا خوبه من كلا مي گم كرج مردم بي بخارند! همه جا پليس بود!
بابا از اينا كه صدايي در نمياد نگراني نداره كه
بعد شب شلووووغ شد. گفتم غلط كردم!
4- رو تخته ها هي بنويس where is my vote معلم ِ مياد پاك مي كنه انگار نه انگار!
اينا زبانشون زياد خوب نيس آخه!
5-من كه كلا بي طرف بودم و بي موضع ولي كلا خيلي باحالند به خدا!!
6- من تازه امروز فهميدم به كي مي گند ويكتور هوگو ايران!
البته ببخشيدا خيلي بي جا كردند! من از كتاب اين نويسندهه متنفرم!
يعني واقعا يكي از بدترين كتابايي بوده كه تا حالا خوندم!
بعد مي رم كتاب فروشي مي بينم رو جلدش نوشته چاپ دوازدهم جايزه نقد فلان گرفته
آي دلم مي خواهد بزنم ياروو رو! انگار ما مسخره ايم!
بشينيم كتاب بخونيم بعد وسطاي مايل به آخرش قاطي واقعيت بشه؟!
مث كتابا مودب پور! فك كن آخه!
بعد اونم چي! تهش بنويسند اين كتاب رو نوشتم كه بچم نگه بابام كافه منِ!
بعد تازه بازم چي! يك تقليد ناشيانه از سلينجر!
اصلا اصلا اصلا قشنگ نبود ديگه! الكي منو گول نزنيد!
۷- همتون ته خسيس نامرد بي معرفتيد به خدا!
خو اس ام اس قطعه ديگه همه خطا كه قطع نيست
از هيچ كس خبر ندارم يعني! زنگم كه مي زنم بر نمي دارند!
شايدم گرفتنشون من خبر ندارم برا خودم خوشحال!
.
.
.
.
خدايا ناآرامي ادامه پيدا كنه كنكور كنسل شه! خيلي مخلصيم!
من برای خودم متاسفم!
که غزاله علیزاده رو نمی شناختم!
.
.
نویسنده ای که نهایتا خودش رو از یک درخت حلق آویز می کند!
و قبرش جایی همین نزدیکی هاست
.
.
.
آثار:
خانه ادریسی ها
دو منظره
شب های تهران
بعد از تابستان
سفر ناگذشتنی
چهار راه
تالارها
رویای خانه و کابوس زوال
کاش نمی دونستم که اینا همش نقاب ِ

شايد اون وقت خيلي راحت خيلي قبل تر از اينا ...
پ.ن:
۱- خدا رو شکر که همش نقابه!
چیزهایی که ارزش بیشتری دارند به این الکی ها به دست نمی آیند!
جر ِ هندوستان ... ![]()
۲-هیچ کس منو نمایشگاه کتاب نبرد! ![]()
۳- مامانم را دوست دارم! چه famed چه unfamed ![]()
همه ی اینها تا جایی ادامه داره
که گمان می کنه هنوز دوستش داری!
کافی بدونم نداری!
.
.
.
.
بعد یک سال ایمیل چک می کنم!
عجیبه که ایمیل های واقعی در بین توده ای از ایمیل های الکی بود!
ایگنورنس کجا بود؟!
.
.
.
از شنبه هیچ روزی خونه نبودم! به جز خود شنبه! لعنتی!
.
.
چهارشنبه صب
بلند می شم می رم خونه پرستو اینا!
هرهر کرکر!
عصرشم با هم میریم بیرون کتاب فروشی چرخ می زنیم!
میام خونه!
دیگه واقعا می خواهم بدرسم!
ناژین:
هوا خوبه بریم بیرون!
من :
من که نمیام من درس دارم ![]()
بلند می شم با ناژین می رم بیرون!
بعد بازم کتاب فروشی می ریم!
شبم میام خسته ام خوب می خوابم
/نازی خسته نباشی!/
پنج شنبه اولین امتحان ترم!
طبق معمول ۱۹.۷۵
ای خدا! نشد من ادبیات ۲۰ بگیرم
فک کنم فقط دوم ۲۰ شدم وگرنه همیشه ۱۹.۷۵
از مدرسه میام بیرون می رم اون مغازه سر کوچه مدرسه cd بنيامين مي خرم!
ميام خونه ... صداي ضبط بلند!
مامانم اين طوري نيگا مي كرد ![]()
ديروز عصرم مهموني بودم تا نيمه هاي شب!
.
.
.
خدايا همه ي اينها را شهريور از دماغمان درنيار
جواب اولین سنجش جامع اومد!
شدم ۷۸ از ۱۹۰۰۰! بغض كردم!
اگه مامان اون طوري نمي گفت زده بودم زير گريه ...
وقتي جواب كنكور بياد بي شك گريه مي كنم!
چه خوب باشه چه بد! شرط مي بندم!
-كسي زبان نبوده سنجش مي داده بوده بگه چه طوري مي بوده بوده؟!
.
.
.
كلا حس خوبي ندارم!
پدرم در اومده عربيم رو به اينجا رسوندم بعد هفتاد نفر صد زدند؟!
خوب ديگه چي كار كنم
اه! مرده شور هر چي به كنكور ربط داره ببره!
.
.
.
"همنوايي شبانه ي اركستر چوب ها" مي خونم!! خيلي بسيار زايد الوصف قشنگه!
توصيه مي شود بخوانيد!
يك كافه كتاب خوب هم پيدا كرده ام كه بعد كنكور پاتوق خواهد بود!
منتظرم تموم شه فقط!

کلاس عربی دارم...
سر کلاس نشستم اما معلم هنوز نیومده
ته informal نشستم و دارم حرف مي زنم و مي خندم![]()
آقاي مشاور از جلو در كلاس رد مي شه
{آقاي مشاور يك پسر ماكسيموم بيست و شش ساله مجرد كه خيلي از بچه ها آموزشگاه مي ميرن براش
و كلي هم بدخواه داره باهاش لجن و اينا}
اصلا حواسم نيست يعني حتي نمي بينمش
با صداي بلند : " رتبه يك تا ده من چه طوره؟!"
واقعا اول صداشو شنيدم بعد ديدمش ![]()
{تو دلم : نه بابا ناراحت نيستم ازت!
- آخه پنج شنبه ي چيزي شد فك كنم فك مي كنم ازش ناراحتم}
حالا اين رفت!
دختره بدو بدو بدو بدو دوييده تو كلاس
: به كي گفت رتبه يك تا ده؟!!
گفتم هيچ كي! بعد هي گير داد! نه بگين!
گفتم خوب من!
بعد پرو كفاثت برگشته تو رو من مي گه :
آخه اين تا حالا ي حرف راست هم نزده!!
حالا من كه يك تا ده نمي شم يك تا صد هم نمي شم ولي واقعا كفرم درومد![]()
![]()
.
.
.
دري ري رينگ!
خدا زدش! مي گن چوب خدا صدا نداره ![]()
استاد {خداي عربي - بي شوخي معلم خيلي توپيه!} : سنجش چه طور بود؟!
من : خيلي آسون بود!
استاد: آسون بود اون؟!
از كنكور سخت تر بود!
- : من 96 زدم!
استاد :
واقعا كارت درسته! يعني مي شه گفت بالاتر از اين ديگه چيزي نيست!
حالا بقيه عمومي ها رو چي كار كردي؟!
منم به جز ادبيات همه بالا 90!
ولي عربيم از همه بالاتر!
بعد آقاي استاد گفت خوب تو برو عربي درس بده! خنديدم! گفت نه جدي دارم مي گم!
تدريس دوست داري؟! خوشت مياد موقع دانشجويي تدريسم كني؟!
بعد كنكور بيا پيشم خودم تو رو معرفي مي كنم به بچه ها خصوصي درس بده!
بعد شقايق گفت بخواهد درس بده زبان درس مي ده كه رشتشه خوب!
نه عربي خيلي درآمدش خوبه بعدم بچه ها ياد نمي گيرند 50 جلسه خصوصي ميان پيشت ![]()
بعد كنكور بيا پيشم حتما!![]()
دختره رو مي ديدي! خيلي خنده دار نگام مي كرد! ![]()
آي كيف كردم ! آي كيف كردم! بسيار چسبيد!
- شل سيلور استاين مي خونم! آگاتا كريستي مي خونم! يك كم شعر مي خونم! گلي ترقي مي خونم!
كلا هي كتاب مي خونم! كنكور نداريم كه!![]()
- بعد اين همه وقت نيومدم بگم درسم خوبه! الكي خياله باطل نكنيد!
به قول خانومه فلاني جنازمم بره سر كنكور زير هزار مياره ولي اگه نخونم زير 500 نميارم
منم كه زير 500 نيارم يك سال ديگه هستيم در خدمتشون!
شعور درس خوندم كه ندارم
فقط یک ساعت است که ۱۸ ساله شدم...
بهترین دوست زندگیم را دوست دارم. "پریس همیشه خوردنی" که ۱۲:۲۰ تولدم را تبریک می گه دوست دارم. دوستی که از قصد دوم میشه را دوست دارم. گل های آبی دور گردنم را دوست دارم.
لیوان نسکافه روی میز رو دوست دارم. این که new بر مي گرده مي گه "چه مي دونم عجيب غريبي گفتم شايد ناراحت شي" رو هم دوست دارم. دوستي بي نهايت بي رياي خانم مهسا را خيلي دوست دارم. خنديدن آدم ها را دوست دارم. بي تابي 5شنبه شب خودم رو دوست دارم!
جعبه اين مداد نوكي را خيلي دوست دارم! آبي و غير صيقلي! اين كه امشب گريه گردم رو دوست دارم!
اشكام رو پاك كرد دوست دارم. آقاي حافظ شب يلدا رو دوست دارم. اينكه چند ماه پيش از اين ور سه راه رفتم اون ور سه راه و دست اين دختر "اليكا" را گرفته بودم دوست دارم. اين كه درونم انقدر انسان دوستانه است و خيلي ها فكر مي كنند بدم را دوست دارم. فردا كيك شكلاتي بخورم دوست دارم!
كادو نمي گيرم اما بازم دوست دارم! ماژيك رنگي دوست دارم. ساعتم نميره و احيا بشه دوست دارم!
اينكه تمام آدم هاي دوروبرم رو مطابقت مي دم با كتاب "قطعه گم شده" و هيچ كس "از هيچ چيز هيچ چيز نمي فهميد" نيست ... و هنوز هم از بغل كرم ها و پروانه ها بي توجه رد نمي شم. و از قطعه اي كه FIT هست هم خبر دارم... و هنوز آواز مي خونم ... من كلا "قطعه گم شده" دوست دارم... صحنه اي كه كتاب بادبادك باز تموم مي شود را بي نهايت دوست دارم. آخر بادبادك باز و اول ورونيكا رو دوست دارم!
پارسال / روز تولدم / برف/ كافي شاپ/ ياسي/ قرار كاري/ زرشك / شير نسكافه خوردم دوست دارم.
صحفه تموم شد! MINOR بودنم تموم شد.
من __ زندگي__ نخورده مستي __ دوست__ دارم!
هجده سالم شد و هنوز هم تو/ آبي كمرنگ/ هري پاتر/ ورونيكا/ داستان هاي آقاي آل احمد و نعره هاي خانم AVRIL را دوست دارم!
- شب تولدم نوشتم!!
الان دقیقا درک می کنم وقتی که شانتال تکرار می کنه
"دیگه مردها برای دیدن من سر نمی چرخانند!"
و این شانتال پرنده ی من نیست همون شانتالِ رمان هویت ِ آقاي كوندراست!
و مي بينيد كه اگر درس نمي خونم كتاب كه مي خونم!
و اين حس من هيچ ربطي به نگاه مردها نداره!
اما دقيقا همون حسه ...
ي حس زوال ... ناجذابي! مرگ!
وقتي مي گم بلند شو برو برام شارژ بخر لابد ي مرگيم هست ديگه!
و انگار كه همه ي آدم ها حق منو خورده باشند!
دلم مي خواد خرخرشان را بجووم!
اينكه ديگه به موقعش دل آدم از خانوم ي هم برنجه!
و صب فكر مي كردم يكي پاش رو گذاشته روي ققسه سينه ي من و چه قدر محكم فشار مي داد
باز زار زدنم گرفت!
و داشتم خفه مي شدم!
هيچ وقت تو زندگيم مشكلي با نفس كشيدن نداشتم!
و چند روزه كه چه قدر مشكل دارم!
انگار هر نفسي كه بكشم درد عجيبي رو وارد بدنم كنم ...
و به زور نفس بكشم و همش فكر كنم كه هواي اطرافم هر چيزي داره به جز اكسيژن
و اين آقاهه همش به من مي گه خانوم!
سلام خانوم خداحافظ خانوم آفرين خانوم درد خانوم مرض خانوم لطفا خانوم!
يعني همه دعوت بودند به جز من!
اما يك دعوت خشك و خالي جاي كسي را تنگ نمي كرد!
و هيچ هم دلم براي تو! تنگ نشده! و چه قدر از تو! بدم مياد!
و اصلا انگار كه اينكه شقايق با اون معدل خنده دار شاگرد اول شه توهيني حساب مي شه به من
و اين معلم ديفرانسيل چه قدر بد من را تحقير اجتماعي مي كنه
مي دوني بعد تو تو دنيا چيرو از همه بيشتر دوس دارم؟ نچ!نمي دوني!
صد و هشتاد و هفت!چه خبره؟!
من بودم مي رفتم از همون قاب عكسا مي خريدم ...
مهم نيست كه هفت ماه طول كشيد!
اما بعدش ديگه وقتي صبح بلند شدم به خودم دروغ نگفتم!
نمي فهمي دلم تنگه!
يك بار بهش گفتم الاغ! نگرانتم!
و اون موقع هيچ كلمه اي جز اين الاغ! كاربرد نداشت
حس مي كردم دريغ از يك نقطه فهميدن ِمن!
چه قدر هوا سنگينه!من ميميرم!
همتون عذابم مي دين!
انگار دراز كشيده باشم روي زمين
و همه ي اطرافيان از اين پوتين هاي وحشتناك پاشون باشه
و پاشون رو بگذارند روي قفسه سينه من
و آي فشار بدند!
مردم!

{رمئو خدا بيامرز اين جوري مرد! يادته؟!}
آقاي ال احمد! بعد سال ها من از حيثيت شما در راستاي كتاب سنگي بر گوري دفاع مي كنم!
حتي اگر معلم ادبيات با خنده بگه تو هم عجب كتاب هايي مي خونيا!
حرف نداري! درست مثل نعره هاي خانوم آوريل و يك سوپاپ قهوه اي!/معدود چيزهاي خوب دنيا!/
گفته بودم: {دوشنبه 13 اسفند1386}
اردیبهشت بود!
منتظر بودم تیر شه کنکور بده!
تیر شد!
/شب کنکور خودم رو کشتم نشد کوچکترین خبری ازش بگیرم!
چه قدر غصه خوردم!/
کنکور داد! نیومد!
منتظر بودم شهریور شه جواب کنکور بیاد!
/بیشتر منتظر بودم مهر شه خودش بیاد!/
شهریور شد! نیومد!
خودم رفتم!
هنوز شهریور بود!
اومد! ندیدمش!
گذشت!
منتظر بودم بهمن شه! بیاد!
بهمن شد! نیومد!
دیگه واقعا منتظر/امیدوار/ بودم عید شه بیاد!
عید نشد!
اما دیگه منتظر هم نیستم!
- منتظرتم!
-دل تنگتم!
به قول آقاي شاعر:
اگر آنهادر انبوه هم بیگانه ی هم اند، ما در خلوت خویش آشنای همیم!
- تولدت مبارك!
همه چیز دقیقا به همون رو هوایی هست که هست!
هیچ کس باور نمی کرد و شاید هنوز هم باور نکرده ...
من کم آوردم آیا؟
آری این چنین است!
اگر دیشب بود یا منو می کشت یا داداش خودش رو یا خودش رو!
شاید هم همه با هم!
دیشب چه قدر تلخ خوابیدم...
دیدن یک کامیون بزرگ و یک خونه ی خالی و یک اتاق پر و یک فکر مریض و ...
سخته!
همه چیز به همون سختیه که هست!
"مریم فلاني!" چه قدر الكي كلي آدم كه منو نمي شناسند با اين اسم سر خوشند
انقدر كه اين آقاي استاد زبان اختصاصي همه جا آوازه ي ما رو جار زده
فكر نمي كنم هيچ دختر يا پسري با اين كلاس داشته باشه و اسم منو نشنيده باشه
زرشك! خوشم نمياد!
خيلي تابلو شدم! خوشم نمياد!
من خودم رو هوا ... ريشم رو آب ... بعد تو اومدي به من تكيه كردي؟!
منم مهربون ....
دلم تنگ شده خوب!
يعني از همون خوشي هاي الكي مربوط به تو هم محروم شم؟!
بعضي وقت ها دو هفته مي گذره به خودم مياد ميبينم يادم رفته بود زبان بخونم!
كنكور زبان؟ زرشك!
اتاقام فاجع اند اما خوبه كه هنوز هستند ...
چه جوري مي شه مرد؟
هيچ كدوم از چاقو هاي آشپزخانه ما براي خون راه انداختن كافي نيست!
انگار نمي شه مرد!
دلم سكوت محض مي خواهد ...
آب پرتغال خنك ...
نسكافه داغ ...
زل زدن تو چشم هاي عسلي رنگ يك آدم ...
و نهايتا مرگ!!!
.
.
.
اين داستان ادامه ندارد!
ساعت نه و نیم باید مدرسه باشم!
ساعت شش و نیم بلند می شم هفت و ربع هم مدرسه ام ...
ساعت نه و ربع میام بالا ...
نیوشا رو می بینم با یک آرایش ِ به قول خودمون ملوح!
اما من كه ديگه قرار نيست گول بخورم ...
قبل از اينكه بخواهم برم پيشش خانوم شقايق صدام مي كنه
اول صبحي مي خواهد به يكي از سوال هاي درسي كه يك هفته است تو مخ منه جواب بده
دروغ چرا الانشم يادم نيست چي گفت ...
دست نيوشا رو مي گيرم مي گم بلند شو بريم بيرون...
باز هم از اون پله هاي كذايي با هم مي ريم بالا
پارسال وقتي كلاس مي پيچونديم مي رفتيم اينجا ...
ي جور مخفي گاه كه حداقل وقتي معلم ميره سره كلاس تو مسير تو رو نمي بينه ...
اون گريه ... من بغض ... من گريه ... اون بغض ...
كلاس فيزيك بي كلاس فيزيك!
.
.
.
معلم فيزيك مي گه مگه تو مشاوري؟
يك ساعت بعد معلم فيزيك مي گه مشاورش از خودش بدتره!
يك ساعت بعد معلم فيزيك مي گه هر چيزي هر چه قدرم ارزش داشته باشه ارزش نداره!
يك ساعت بعد معلم فيزيكي نيست اما خانوم مدير هي حرف از مسافرت مي زنه
منم تو خواب خيال ... بعد تازه مي فهمم اين همون مسافرت است كه من حاضرم هر چي دارم بدم برم ... همون مسافرتي كه دو سال پيش هم اومدم اينجا نه! تو وبلاگ خودم پست زدم ...
با چه ذوقي رفتم ... چه قدر بهم خوش گذشت ... با چه خوشحالي برگشتم ...
چه قدر جوون بودم!
از ياداوري اين خاطره تو ماشين خانوم مدير بغض مي كنم و مي زنم زير گريه ...
نيم ساعت بعد... در حياط رو وا مي كنم ...
يك ماشين روشن ... يادم ميفته اينا دارند مي رند مسافرت!
خيلي خونسردانه از كنار ماشين رد مي شم ...
مريم ؟!
بله
عذا رو گازه
پول رو ميز ارايش منه /مامان/
واقعا نفهميدم چي گفت اولش!
اومدم تو خونه ...
در رو بستم
در اتاقم رو ب ا ز ك ز د م
ن ش س ت م
ز ا ن و ه ا م ر و ب غ ل ك ر د م
ز د م ز ي ر گ ر ي ه ه ه
.
.
.
.
.
.
.
دروغ چرا
الان فقط دلم مي خواهد زنگ بزنم به يك ادم خاص!
آي گريه كنم ... اونم از روي شعور بيش از حدش نگه چه مرگته
فقط گريه كنم
فقط گوش كنه
نهايتا اونم گريه كنه
و بعد...
End Call
آزمون اول سنجش ...
ادبیات ۵۳
عربی ۸۰
معارف ۸۰
زبان ۸۴
زبان اختصاصی ۷۰
رتبه در شهر ۳ /از ۲۹۴/
در استان ۴ / از ۵۹۶/
در کشور ۴۳ /از ۱۰۴۸۴/
.
.
.

گویا آبان ماه سال دیگر در دانشگاه تهران خواهیم چرید! /charid/
گفتم گويا! هيچ تضميني در كار نيست!
مریضم
.
.
.
به عبارتی دارم می میرم!
.
.
.
هر گونه مسائل درسی تعطیل!

عجيب ِ كه يك نفر عجيب دلش براي من تنگ شده!!
زنگ دیفرانسیل!
کلافه کلافه ام!!
معلم هم کلافه است!
هیچ کس اصلا انگار تو فاز این حرف ها نیست
چه برسد به اینکه بخواهد جواب سوال های بی سر و ته معلم رو بده
ما کلا با ادبیات این معلم خیلی بیشتر مشکل داریم
تا با ریاضیات!
معلم به اوج کلافگیش می رسه ...
الانه که پاهاش رو بکوبه رو زمین و موهای سرش رو بکنه
با خونسردی خاصی نگاش می کنم...
می گم خوب می شه به جای اون کسر ِ دو تا كسر بنويسيم كه ...
معلم ديفرانسيل ناخودآگاه ذوق مي كنه
با غلظت خاصي مي گه مرسي خانوم فلاني!!
تو دلم مي گم پس بگذار برم بيرون اما كو آزادي بيان!!
.
.
.
تمام فكر و ذكر خانوم فلاني تو حياط ِ و صداي باروني كه مياد عجيب بي قرارش كرده
دروغ چرا! مي ترسيدم زنگ ديفرانسيل كه تموم شد بارونم تموم شه
.
.
.
حسرتش نموند به دلم!
می گه " خوش بختی نسبیه اما ما در ایران نه به طور نسبی بلکه به صورت مطلق بدبختیم."
با خودم می گم خیلی راست می گه!!
با این حال می خندم! و در این ثانیه در فاز مثبت عجیبی به سر می برم!!
.
.
.
دیروز از عصر تا شب با اندوه خاصی گریه کردم!
این فاز عجیب لازمه انگار!!
قبول کنید که هیچ کدومتون برام دوست خوبی نبودین!
.
.
.
قبول کنید!
- دلم گرفته!
دلم تنگ شده!
دلم شش سال پیش رو می خواهد
یکی از شب هایی که می شستم روی تخت..
کتاب هری پاتر رو می گذاشتم رو بالش می خوندم ... می خوندم ...
بعدتر دراز می کشیدم و می خوندم ...
صب که بلند می شدم! می دیدم چراغ هنوز روشن و کتاب هنوز باز ...
.
.
.
اعتراف می کنم که هری یکی از بهترین دوست های زندگیم بود!
تو این دلتنگی عجیب یادش افتادم!
یک اتفاق خارق العاده در حال اتفاق افتادنه!
یعنی بگم کلی هاتون شاخ در میارین خیلی هاتون می خندین
ولی در کل می شه بهم گفت اوسگل عاقل!
ی کار عاقلانه اما خنده دار دارم انجام می دم!
.
.
.
گفتم که عمرا بت نمی گم!!

- آقای مشاور گفت با ترازت می تونستی دوبار کارشناسی ادبیات انگلیسی کرج قبول شی![]()
چرا تهران نزده بودم نمی دونم چه مرگی بود
سلام
- من که کلا امروز درس نخوندم وب هم آپ کنم بره پی کارش ![]()
جواب آزاد اومد! نمی دونی چه قدر جریانات پیچیده ای داشت
اول که سامان بهم گفت "جواب کنکورو دیدی" بعد من ذوقیده و اینا
بدو بدو اون گرامر اختصاصی که فردا امتحان دارم
رو ول کردم
بدو بدو اومدم رفتم ی سایت دیگه بعد فک کردم که چمی دونم الکی گفته فلان بیسار
بعد کلی قاطی کردم کلی عصبانی بودم حرصمم در اومده بود
بعد ی ساعت تازه فهمیدم چی به چیه ![]()
خولاصه!
- کارشناسی ادبیات انگلیسی کرج قبول شدم!
تراز ۷۱۰۰ رتبه ۳ ! ![]()
![]()
زبان ۱۰۰
ادبیات ۷۰
- می گم چه مرگی بود کرج زدم؟ کاش تهران می زدم!
اگرچه فرقی نمی کرد ![]()
من آزاد سال دیگم رو یک می شم!
این خط این نشون ![]()
سراسری که عرضه ندارم حداقل آزادم رو یک بیارم ![]()
.
.
.
نیو فیزیک کرج قبول شده!
/رتبه ۸۹/
مهسا هم موسیقی شیراز!!/رتبه۷۶/ هم هنرهای نمایشی تنکابن/رتبه ۴۵/ ![]()
- کلا هممون نیشامون بازه ![]()

من الان همون قدي كه اول دبيرستان بودم ذوق وبلاگ نويسي داشتم ذوق دارم ![]()
- حالا ي چي مي گم شما زياد جدي نگيريد![]()
۱- امروز با اين كه ي كم خابالو ام و اينا ولي كلا رو مود خوبيم
صب كلاس عربي فوق العاده به من خوش گذشت
اولين كلاس عربي ايه كه اين طوري خوش مي گذره ![]()
اين معلم عربي ما آقاهه بعد از اين آفا خشك و جدي و بداخلاقا و اينا نيست اصلا
از اين آقا شوخا و خنده روا و ايناست كه ي كم هم آره ![]()
يعني ببين ي سري معلم آقاها هستند كه واقعا بي شعورند و نظر دارند و كثافتند و اينا ![]()
كه اين از اوناش نيست. بعد ي سري ديگشون هستند مثل تقي خاني
اينم اونجوريه
يعني اصلا جدي نيستند بگو بخند بعد ي كم هم آره
يعني چه مي دونم ي كم كرم دارند
ي وقتايي ي چيزايي مي گند كه مي موني تو كف و فلان و بيسار /
يادم نمي ره ي سري تقي داشت در مورد ي مساله واقعا بد
به طرزي خارق العاده و نامحسوس مي حرفيد منم مونده بودم بخندم نخندم ديدم همه دارند مي خندند منم خنديدم
چه قدر چرت گفتم...
خلاصه اينم صب كلي حرف و فلان و بيسار خلاصه آخرش رسيديم كه اگه خواست به عنوان جريمه
ماها رو بدوونه خودشم بايد بدو ِ! بعد گفت باشه خوب منم مي دوم! ولي فقط بايد پيرهنم رو بگيرين ها
پرو! ![]()
۲- تو عمرم قدر ديروز از حرف زدن خودم خجالت نكشيده بودم
باز حال ندارم تعريف كنم! اه! بگذار بگم
حرف شد كه بچه ها از معلم ادبيات راضي نيستند و اينا
بعد كه اومديم بريم بيرون از كلاس آخرين نفر بودم طبق معمول
بعد معلممون برگشت گفت تو بودي اينجوري گفتي؟
ي كم انكار و اينا بعد ي طوري گفت كه آره مي دونم تو گفتي![]()
منم چند شب پيش به مامانم گفته بودم كلاس خوب نيست
موندم كه يعني مامان من به گوش اينا رسونده! عمرا!![]()
بعد گفتم چه مي دونم الكي انكار كنم بدونه واقعا من گفتم خيلي زشته
گفتم نه من تنها مشكلم اينه كه "كلاستون شله!"![]()
واقعا گفتم بعد موندم كه اين چي بود من گفتم
بعد اومدم درستش كنم
گفتم "يعني شما آدمش نيستيد!"![]()
![]()
خاك به سرم داشتم رسما چرت مي گفتم!
بعد اومدم توضيح بدم كه يعني شما كلا مهربون و اينا ايد ![]()
برگشتم گفتم "من معلم سخت گير دوست دارم"
يعني تو رو دوست ندارم ![]()
![]()
واي هر چي مي گفتم هي گند مي زدم خيلي چت بودم!
بعدش بگو چي شد! معلممون تا دم در خونه رسوندم با ماشين ![]()
بعد كلي با هم صحبت هاي ادبي و غير ادبي /با بي ادبي فرق داره
/ كرديم
چند دفعه هم رسما دلم ي طوري شد
شوهرش فوت شده بعد ي زندگي خيلي خاصي داشته و اينا
/چه قدم كه قرار بود ي نفر بزنگه براش تعريف كنم!/
بعد كاملا هر روز با شوهرش زندگي مي كنه الانم!
بعد واسم تعريف كرد خونه اي كه الان بغل خونشونه خونه دخترياشه بعد عروسيش اونجا بوده
/از تصور اينكه چه عروس خوشگلي بوده كف مي كنم /
بعد اين خونه هه كه الان توشن زمين بوده
بعد اينو شوهرش براش ساخته ![]()
بعد خيابون ما خيابون رو به روييه ايناست بعد كه اومد منو برسونه
گفت آها! خونتون اينجاست... منو شوهرم انقدر اينجا ميومديم پياده روي ![]()
- من مي گم چون خدا خيلي دوسشون داشته شوهرش فوت كرده!
هر كي هم قبول نداره به من ربطي نداره! ولي من واقعا حرف خودم رو قبول دارم!
اگه شوهرش ميموند ي جايي بالاخره همه ي خوشي هاي عشقشون تموم مي شد
اما اينجوري تا وقتي ... بغض كردم! ![]()
۳- با اين كه واقعا از "زن بودن" خوشحالم
بارها و بارها محكوم بودن به زن بودن و خفه شدم
به زن بودن و چرت شنيدن
به زن بودن و ترسيدن
به زن بودن و مردن
خيلي خيلي خيلي خيلي خيلي بعضي وقتها ي چيزايي عصبيم مي كنه.
تا چه قدش كوتاه بيايم و آروم باشيم؟
ظهر بعد مدرسه با بانو و رويا و آرزو تاكسي سوار شديم كه واقعا هم تاكسي بود!
بعد آقا اولش هي بانو رو نيگا كرد بعد به بانو گفت ولومت رو كم كن
بعد آروم آروم باهامون حرف مي زد محل نمي داديم
بعد آرزو كه پياده شد برگشت بم گفت همه سر و صداتون اون بودا
رفت ساكت شدي!!
چرا هيچي بهش نگفتم؟ چرا سكوت كردم؟
چرا هميشه سكوت مي كنم؟ نه من ها!
سكوت مي كنيم... و بعد از تاكسي پياده مي شيم
بانو مي گه يارو ي بي شرف به تمام معنا بود
مي گم اره بي شعوره كثافت!
بعد مي مونم كه چرا به اينو امثال اينو بدتر از اينا/ كه شكر خدا!!! هر روز هم با يكي دوتاشون
سر و كله مي زنيم/ هيچي نمي گيم؟!
بعد ناخدا اگاه ياد فيلم واكنش پنجم مي افتم
" از ترس آبرو مون"
۴- عصري كتابخونه بودم!
اين سري بهم ساخت خوب خوندم
يعني همش دو ساعت ولي دو ساعت خيلي مفيد بود
ولي آي عذاب كشيدم
مقنعه اي كه سرم بود
مانتو اي كه تنم بود
سالن گرم
صندلي هاي نچندان استاندارد
خوب آخه خداااااااااااا
تو اين مملكت كه همه چي مردونه زنونه داره
چرا زنونه هاش حداقل واقعا زنونه نيست
چرا من حق نداشتم امروز عصر مقنعه و مانتوم رو بكنم و با ي آرامش رواني درست حسابي تر بدرسم
حقم نبود؟ حقمون نيست؟
- آخ كه من باز افتادم رو مود ناليدن!
- ي دختره تو كتابخونه داشت ايتاليايي مي خوند!
فك كنم رشتش انگليسي بود بعد زبان دوم ايتاليايي مي خوند
ي ليست فعل بود تو بساطش ايتاليايي بعد جلوش معني هاش به انگليسي
بعد همشون فعلاي خيلي ابتدايي بودند خوردن و خوابيدن و نوشتن و ...
ديگه شاخ ترينشون كه دختره علامت اينا زده بود كنارش كمبود داشتن بود
بعد كلا تابلو بود رشتش ايتاليايي نيست ديگه!
بعد يادم افتاد آقاي سين سيبيلو مي گفت :
اگه مي خواهي تجارت كني انگليسي بخون (؟)
اگه مي خواهي ادبيات بخوني فرانسه بخون
اگه مي خواهي با GFت به حرفي ايتاليايي بخون
بعدم دلم خواست بعدا كه ي كم ادم تر شدم
ايتاليايي ياد بگيرم
بعد به ذهنم خورد كه چه مرگيه من هم خودم فرانسه بخونم
هم زبان دوم دانشگام رو فرانسه بردارم
زبان دومم رو ايتاليايي بردارم ![]()
به قول خودم هيچي نيستم حداقل جو گيرم!
انگار رتبه زير 500 آوردم دانشگاه تهران رام دادند بعد دارم واسه بعدش برنامه مي ريزم ![]()
اين "پست مطلب جديد" كه مي گند يعني چه؟ ![]()
سلام
احوال اينجانب: مرسي بد نيستم!
البته ديروز در حد مرگ مريض بودم. شايد ي كم كمتر ![]()
۱- عصري در كتابخانه!
آخه يكي نيست بگه جوجه
تو را چه به كتابخانه!
بلند شدم با اين خانم پري دخي رفتم كتابخونه.
بعد من درس كه ميخونم با كتاب و دفتر و شخص آقاي جوكار و روان نويسام و ... حرف مي زنم!
حالا تو بخند! ولي جدي باهاشون حرف مي زنم!
تازه بعضي وقت ها با تست هاي كنكورهاي سال قبل هم صحبتي داريم كه البته بيشتر با طراحشون صحبت مي شه كه البته مطمئنا با خودشون حرفي نيست و بيشتر در مورد خواهر و مادرشان صحبت مي شه
... و البته كه دارم شوخو مي كنم!
خلاصه كه ما در كتابخانه بسي شلوخ لوخ (به قول معلم ديفي!) كرديم و كم مونده بود با اردنگي و اينها ما رو بندازند بيرون كه پري دخت گفت بلند شو بريم!
بعد اومديم بيرون جيغ و داد و اينا. مي گه چه مرگته؟ مي گم آخيش داشتم لال مي شدم ![]()
مي گه چه قدرم كه ساكت بودي ![]()
- خلاصه كه كتابخونه به ما نساخت ![]()
۲- موجودي لجباز در وجود ما ساخته شده كه دستم بهش برسه خفش مي كنم ![]()
اون شب ساعت يازده رفتم تو تخت! مي گم بخواب! مي گه نمي خوابم! مي گم دهه!مي گه اوهوم!
مامان اومده تو اتاق مي بينه چراغ خاموشه مي گه تو واقعا خوابي؟
مي گم واقعا مي خواهم بخوابم! ميگه مطمئني كار ديگه اي نمي كني؟؟ ![]()
تا ساعت يك سعي مي كنم با اون موجود لجوج كنار بيام كه نميام
ساعت يك بلند مي شم ميام بالا مي بينم مامان بيداره هنوز ![]()
مامان مي گه چه قدرم كه خوابيدي تو ![]()
- صب مي گم خوب عزيزم بلند شو ديگه ! مي گه دهه! مي گم خوب بخواب ![]()
بعد مي گيره تا ظهر مي خوابه!
- كلا هر كاري بهش مي گم انجام بده نمي ده حرصم در مياد ![]()
۳- معلم گسسته = Mr نيكنام
اسم آوردم چون پرسال ازش ي چيزايي نوشته بودم كه بچه ها خوششون مياد و اينا ...
اندي پيش به مهسا گفتم ازش بدم مياد!
گفت واسه چي تو كه كلاسا اينو نمي ري!
گفتم مطمئنم ازش بدم خواهد آدم حسم مي گه لجبازه و حرص در آر!
- ديروز آرزو مي گه مريم گفته اين دو فصل گسسته اي را كه درس داده به هيچ وجه مهر درس نمي ده
گفتم نمي تونه!ما مدرسمون از كلاس كنكوراش جداست /واقعا هم جداست!
/
نيو گفت مي تونه!
آرزو گفت من بهش گفتم اوني كه نمي خواهد كنكور رياضي بده و اينا چي
گفته بهش بگين بره ي مدرسه ديگه
گفتم باشه خوب شد گفت ![]()
- اميدوارم لج بازيش نگيره! و درس بده! اگر ندهد ما هم لجبازيمان مي گيرد
و ناچاريم يك بيست گسسته هم به برنامه امان بيفزاييم كه ترجيح مي دم لجبازيش نگيره! ![]()
4- چيزي بود كه يادم نيست هيچ!
همیشه با خود گمان کرده که این بچه های کنکوری چه آدم های مزخرف و لوسی هستند
که این وبلاگ لامصب بی صاحاب خود را آپ نمی کنند
و اینک در یافته که عمرا حرفی برای زدن نخواهند داشت و نداریم و ندارم
درس هم نمی خونیم کماکان استرس هم داریم فقط شب به شب عذاب وجدان می گیریم
یعنی دیگه نیو هم که بی خیالی بود برگرده اون طوری بگه دیگه خودت بگیر
از دم همه ناامید! نه اینکه نا امید ها ولی امید خاصی هم به موفق شدن نیست
۱- همگی آدم هایی را دیده که بسیار بیشتر از ما کوشیده و آخرش هویج شناسی قبول شده اند
یا زرشک شناسی و کشک سابی که البته اینها تجربی بودند
بچه های ریاضی هم که مهندسی تشتک سازی و از این قبیل رشته ها!
منم که اصلا هیچ! امسال هرچی این دفترچه ی آزاد رو می گشتم علی آباد کتول زبان نداشت!
جدی اگه داشت برا خندش می زدم!
آینده این جانب سه حالت داره ۱- یا تا اول شهریور بالاخره یک فرجی می شود و مثل بچه آدم می شینم می خونم و همین طور آدم وار تا سال دیگه ادامه می دم و در نتیجه زیر ۲۰۰ می شم و منو دانشگاه علامه راه می دند! زرشک! شتر در خواب بیند پنبه دانه و اینا مث اینکه!
۲- یا یک کم کمتر فرج می شود ولی باز تا سال دیگه می خونم و می شم زیر ۵۰۰ حالا علامه نشد ![]()
جهنم درک
تهران و شهید بهشتی هم قبول!
۳- یا کلا اوت می شم از درس خوندن مگر بعد عید جو بگیرتم ی کم بوخو نم. بعد مثلا!! ۷۰۰ می شم بعد مسلما الزهرا و تربیت معلم نمی رم مثلا شبانه تهران می رم.
یک حالت چهارم هم وجود داره که دیگه در اون حالت مایه ی ننگ خانواده و فامیل و دوستان و آشنایان و مدرسه و غیره! خواهم بود مثلا یک چیزی در مایه های هزار و اندی فکر کنید شما. اون وقت دیگه اینجاست که اینجانب تعیین رشته (به قول ناژین تغییر رشته!!!!) نمی کنم! و یا ننگ دانشگاه آزاد را بر خود خواهم دید یا ننگ پشت کنکوری بودن و این بدبختی ها!
--- ناژین می گه خوبه مثلا هفت هزار شی!
شعورش نمی رسه دیگه اون قدر ها هم وضعم بد نیست
شما جدی نگیرید
محتویات جامدادی اینجانب:
۱- چه خوبه مثلا رشته ام ریاضی سر کلاس اصلا وقت نمی شه از اینا استفاده کرد (چه قدم
)
مثلا هنرستان بودم چه می شدم
/ عاشق رنگ و رنگ بازی ام مخصوصا رو کاغذ
۲- مهسا چند روز پیش می گفت به خدا زشته می خواهی دانشگاه بری!
(به خودمون تلقین می کنیم
)

اتاق اینجانب:
- خوبه هیچ کسی هیچ کاری به مرتب نبودن این اتاق نداره وگرنه واقعا روانی می شدم

من رژ و لاک نارنجی بسی دوست دارم! چند روزم هست کلا صبا از رو مود میک آپ بلند می شم![]()
کلا هممون چت زدیم!
چند روز پیشا نیو زنگ زده سوال جبر می پرسه!!!
بعد می گه وای فرموژم گم شده!
خندیدم گفتم دغدغه های یک خانم کنکوری! ![]()
گفت خوب بالاخره اینم مهمه دیگه! ![]()
![]()
- آخر نوشت : مهسا می گه : عزرائیل داره به صورت اقساط جونت رو می گیره!!
باز همش هی مریض و داغونم
معلومه نه؟!
هي بگو آپ كن خوب فكر اينشم بكن كه چي بنويسم؟!
۱- عين خر از همه چي عقبم! هنوز هيچي نشده كلـــي عقبم!
مثلا عربي رسيديم درس ۳ من هنوز تست هاي درس يك رو نزدم ![]()
بعد گويا شنبه امتحان ديني دارم اونم هشتاد صفحه! بعد بقيه بچه ها كلي رو اين هشتاد صفحه كار كردند من اصلا نمي دونم چي هست! بدبخت مي شم اگه بخواهم بخونم بعد اگه نخونم هم باز كلي ضايع مي شم و آبروم مي ره هم چون اينكه فقط درصد من كم خواهد بود بقيه خوب مي زنند هم اينكه احتمالا در برد درصد درخشانم ثبت خواهد شد![]()
بعد زبان هم يك كم عقبم اما سه شنبه كلاس دارم فردا مي شينم خودم رو ميرسونم خيالي نيس
۲- داره از معلم عربيم خوشم مياد كم كم!
كلا اين آقا در آموزشگاه ما طرفدارهاي بسياري داره و تعاريف بسياري شنيده شد كه خيلي باحال و توپ و اين هاست كه ما جلسه اول هي با خودمون فك كرديم كه چه مثلا؟ اين كجاش باحاله؟
بعى اومدم خونه كتابش كه خودش نوشته رو باز کردم بعد دیدم صفحه اولش نوشته "تقدیم به ماهی سیاه کوچولو" عین یک خر کیف کردم! که چه قدر آدم باحالیه! بعد کلی حال کردم من کلا هم ماهی سیاه کوچولو دوست دارم هم شدیدا فلسفه اش رو قبول دارم بعد آی کیف کردم بعد هی کتابش رو ورق زدم هی شعرهایی که پرونده بود وسطاش رو خوندم و اینا بعد خوشم اومد.
امروزم که کلاسش بودم کلی تحویلم گرفت
فک کن که من سر کلاس عربی تحویل گرفته بشم!
به جان خودم! آخه مسائل پیچ در پیچی هست که در این باره می شه مطرح کرد. مثلا یکیش اینکه که اصلا اعتماد به نفس کاذب عادت ندارم به خودم بدم به خاطر همین هی چپ و راست انقدر می گم عربیم بده بده بده که دیگه از اونی هم که هست بدتر به نظر می رسه دیگه نیفتادم که عربیمو ![]()
بعدم یک موضوعی هست درباره ی یادگیری من
اونم اینه که یا یک چیزی رو یاد نمی گیرم یا اگه یاد میگیرم همون اولش زودی یاد می گیرم بعد دیگه واقعا یاد می گیرم
بعد من عین خر
اعراب بلدم بعد امروز هی میومد یک چیزایی بگه بعد هی من می گفتم بعد هی ی چیزایی می پرسید هی من می گفتم یک تست داد. بعد هنوز نگفته من گفتم گزینه ی دو! گفت بگذار علامتاش رو بگم بعد من حواسم نبود که این اینو گفت باز گفتم دو بیشتر حواسم به سواله بود
بعد با یک لحن مسخره کردن و اینا گفت دهه هی می گه دو! صب کن من علامتای اینا رو بگم! اگه دو شد! بعد تو گزینه هاش آخر داشت که معلوم نبود آخِر يا آخر بعد یک مدلی گفتشون که بشه یک گزینه دیگه لجبازیش گرفته بود ![]()
بعد گفت بازم می گی دو؟ هیچی نگفتم گفت مثلا سه بعد اومد توضیح بده گفتم تستون غلط شد که! بازم دو درسته! هم ...
بعد با حرص و لجبازی و اینا اومد بگه دو نمی شه گزینه یک رو توضیح داد بعد رسید به دو گفت آها
راست می گه خوب
همین طور هی می گه دو می شه خوب دو می شه دیگه ![]()
۳- هفته پیچیده و سختی در پیشه! / یکشنبه عصر تازه در پیشه! به جان خودم تا جمعه شب باید مثل خر کار کنم تا از این عقب موندگی درسی در بیام که بعیده اونم
/
۴- تقصیر خودتون اصرار دارید من آپ کنم! خوب چی بگم جز چرت و پرت ![]()
پ.ن : حالم بده! يك تست ناقبل ديني! از تست هاي ديني كنكور سراسري زبان 87 گند زد به اعصاب و اعتماد به نفس و روحيات من همه با هم! چه قدر بدبختم من! كه بايد درصد ديني و عربيم توپ باشه!
-هلو! (بی تربیت! هلو/holu/ كه نه! Hello)
و اينكه من الان اومدم اينجا كه چه بنويسم را خدا داند و بس!
وقت آزاد تا دلت بخواهد دارم ها ولي تاپيك ندارم كه بيام بنويسم.
اين روزها قلب و احساس و تفكر و كتاب خواندن و انديشيدن درباره مسائل دنيايي و غير دنيايي
و هر چيزي كه بگي تعطيل! يعني اصلا انگار نه انگار كه ادم زنده باشم.
به جان خودم. قبلاها مي شستم تو تاكسي همين طور برا خودم فكر مي كردم به ي سري مسائل و ي سري چيزها و هر چيزي مي ديدم كلي با خودم بهش فكر مي كردم و كلي نتيجه گيري اخلاقي و از شما چه پنهون بعضي وقت ها هم غير اخلاقي و ديگه شرمنده روي شما ولي حتي ماوراي غير اخلاقي و...
اين روزها فقط در تاكسي غر مي زنم!
آها خوب شد يادم اومد! شانس من را داريد خدايي؟ نه! نداريد يا نداريد؟
خير سرمون مثلا ما امسال كنكور داريم.
هوا گرمتر از هر سال!
تحريم اقتصادي كه ارتباط شديدي به اين درس خوندن داره واگه تو نمي فهمي برو بمير!
همه چيز گرون شده! از شهريه كلاس ها و ورق پاپكو و روان نويس استدلر و ... بگير تا اين آبميوه هايي كه اگه بين كلاسام نخورم مي ميرم!
و مهم تر از همه اينكه برق نداريم خانومم! اونم كي؟ در peak مصرف برق!
يعني در وقتي برق مي ره رسما بايد مُرد! دقيقا اين چند روز همين كار رو مي كنم.
برق كه مي ره بلند مي شم مي رم ميشينم تو تراس خانه مان يعني دروغ گفتم. نمي شينم. مي خوابم. بعد مي ميرم يعني به هيچ چيز خاصي فكر نمي كنم هيچ كاري نمي كنم (مثلا مي شه كاري كرد؟) همين طور براي خودم ميميرم تا بشه يازده و برق بياد. فك كن روزي سه ساعت بميري برا خودت!
آب هم كه نداريم شكر خدا! انگار دمش را به دم اين برق بسته باشند!
برق كه مي ره اين عوضي كه مظهر پاكي ها هم هست بدو بدو دنباش به ناكجا آباد مي ره و اينكه اصلا كجا مي روند و چه مي كنند و اينهاش ديگه از اين بحث خارج مي شه و ربطي هم به من و تو نداره.
وقت هم كه نداريم! 1)يا كلاسيم! ( همين سه چهارتا كلاسي كه مي رم با اين گرما و شلوغي خيابون ها و ... پيرم در مياد موندم اندي از بچه ها كه در رفتن كلاس اسراف كرده و ده تا ده تا كلاس مي روند چوگونه تحمل مي كنند كه البته آن هم به من كوچكترين ارتباطي نداره.)
2)يا بين الكلاسين (عربي منم خوب شده يك جلسه كلاس كنكور عربي رفتم!) در حال بدو بدو از گوهردشت به جهانشهر از جهانشهر به مهرشهر و از مهرشهر به گوهردشت هستم يك وقت هايي خودم قاطي مي كنم ديگه! به جان خودم ديدي از يك مكاني زودي ميري يك جا ديگه مخت error مي ده
ظهر اون طوري شدم فك كن 11-2 مدرسه بودم بعد دقيقا 2 يك جا ديگه كلاس داشتم بعد انقدر بدو بدو رفتم وقتي رسيدم يك لحظه مخم قاطي كرد من الان كجام؟ كلاس چي دارم؟ قاطي كرده بودم به جان خودم!
3) خونه هم كه باشم مجبورم روزي سه دفعه! حموم برم بس كه هوا گرمه يك ساعت ميري بيرون انقدر عرق مي كني كه مثل اين آدمك هاي بازي Sims از زيربغلت (armpit) تشعشعات سبز رنگي در هوا متشعشه !!! مي شه كه حال خودت از خودت بهم مي خوره و ناچاري بري حموم. خونه هم باشي كه خوب برق نيست و از كولر خبري نيست و باز خوب گرمه و باز همون داستان تكرار مي شه و ...
/و تازه اگر صبح ها هم تا ظهر بخوابيى! ديگه وقتي مي مونه؟/
كوتاه ِ كلام:
اين است حال من ِ بي تو !!
بعدتر نوشت: من ریاضی دوست ندارم؟ من عاشق ریاضی و فیزیک ام!
- بعد از یک روز و یک شب فوق العاده اومدم ثبتش کنم و برم بخوابم!
-به هر حال روز خوبی بود! بالاخره یک روز خوب رو سپری کردم! عجبه!
- ساعت شش بلند می شم که بدرسم! هرچی باشه اولین روزیه که مثلا می خواهم برا کنکور بدرسم!
جو گرفتتم انگار چه خبره! اصلا انگار نه انگار که شب قبلش تا دو بیدار بودم! شش بلند می شم برا خودم چای درست می کنم! /لیوان و در قابلمه پیرکس که جا سینی ازش استفاده کردم هنوز زیرتخته!/
دیگه هفت شروع می کنم کلی فس فس و بی حوصلگی و به زور نشستن پا کتاب و اینا دیگه ده می بینم زرشک! خوابم میاد در حده چی! می گیرم می خوابم تا لنگ ظهر /کنکوری خوندن؟ من شاهکارم!/
بیدار که می شم صدای اول برنامه گزینه دو میاد! همین طور که چشمام رو میمالم می شینم پا tv ی کم نیگا می کنم ... می گم مرده شور برده ها بدتر آدم رو استرسی می کنند! که چی این حرفها؟
.
.
.
تا شب ی کم می درسم. بیرون می رم. کتاب می خرم. فیلم ساعت ۲۵ رو می بینم. هم ذات پنداری می کنم. گریه می کنم. می خندم. لذت می برم. از فیلم خوشم میاد. مامانم خوشش میاد.
شب می شه... منت ناژین رو می کشم که افتخار بدند با من فیلم ببینند. دعوا می کنیم. داد می زنیم. راضی می شه. می شینیم آگوست راش ! را می بینیم! فوق العاده است. اما این دفعه مامان نمی بینه که خوشش بیاد. از فیلم خوشم میاد. لذت می برم. می خندم. گریه می کنم . هیچ هم هم ذات پنداری نمی کنم. فیلم تموم می شه ساعت چهار صبحه. قصد می کنم که درسم رو تموم کنم. کتابه که عصر خریدم رو بخونم تا صبح شه! قبل از اینکه درسم رو تموم کنم صبح می شه ... درسمو تموم می کنم. کتاب نمی خونم ... میام اینجا ...
پرم (بودم) از احساس خوب! می گم خدایا! این روزها همه چیز مطابق میل باب دندان و وفق مراد است.
هر فیلمی که میبینم لذت می برم. ORPHANAGE خیلی کیف داد. آگوست راش فوق العاده بود. ساعت ۲۵ رو با لذت دیدم... و هر کتابی که می خونم کیف می ده. "انگار گفته بودی لیلی" رو می خونم. شصت صفحه می خونم. اصلا خوشم نمیاد. اما همه می دونند مریم کتاب رو نصفه ول بکن نیست که نیست!
صد صفحه می خونم. به ناژین می گم صد صفحه خوندم و هنوز سردرگمم و هیچ هم خوشم نیومده بی خودی معروفه! بازم می خونم. کتاب که می خواهد تموم شه تازه خوشم میاد. آخرش که می شه قبل از اینکه صفحه آخر رو بخونم فکر می کنم تموم شده و ی لبخند گنده می زنم! ورق می زنم. صفحه آخر رو شروع می کنم به خوندن ... چشم پزشک ... عکاس ... آشنای قدیمی ... باز هم می ریزم بهم به قول ناژین ی طوری می شم... دلم می خواهد صفحه آخر رو بکنم و کتاب رو با همون لبخند گنده تموم کنم. بعدتر فکر می کنم نه! صفحه آخر کتاب باید باشه! شراره خوش بخت نمی شه. آخر داستان اینه نه اون لبخند گنده. آخر داستان ی بغض گندست که نمی دونم چرا اصلا هرگز نمی ترکه...
.
.
.
خدایا این روزها همه چیز خوبه و لذت بخش! این خوشی ها رو از من نگیر! خدایا بابت لذت بردن از این لحظه ها مرسی! خدایا دم شما گرم!
دیروز عصر وقتی بیرون بودم خودم با خودم:
هه! چه قدر هر سال هوای بچه کنکوری هارو داشتی! چه قدر جویای حالشون بودی! چه قدر به فکرشون بودی. چه قدر برشون دعا می کردی. چه قدر دوست خوبی براشون بودی. چه قدر بهشون انگیزه دادی. چه قدر باهاشون خندیدی. چه قدر بهشون گفتی ...
هه! بدبخت! حالا که خودت نیاز داری کجان؟ نه حالت رو می پرسن. نه دوستای خوبی اند. نه انگیزه می دند. نه باهات می خندند. نه بهت می گند ...
حالا هی شب کنکور این و اون جوش بزن! پارسال شب کنکور گوشیم داغون بود دستم از همه جا کوتاه اعصابم ریخته بود بهم اومدم گوشی مامان رو بگیرم ازش خودم نفهمیدم چه کردم که اونم رفت به درک!
زرشک! به خدا اگه شب کنکور من کسی یاد من باشه چه برسه به اینکه ...
هه! دلم خواست یکی از دوستای کلی قدیمیم که خیلی رو درس خوندنم حساس بود بود! ی کم از اون حساب می بردم باز ....
بی خیال! قوی تر از این حرفام. من و این حرفها؟ بالاخره باید یک جا غر بزنم که! ولی اهمیتی نداره هیچ کدوم
.
.
.
پنج شنبه است. کنکور دارند!
۳۶۵ روز تا کنکور!
.
.
.
موفق باشی عزیزم! /خود تحویلی!/
فوتبال تماشا می کنم. یاد تو می افتم. هر چند هیچ خوش ندارم یادت بیفتم. اما چه فرقی داره خوش داشته باشم یا نداشته باشم؟! انگار دیروز بود. اما نه دیروز نبود. دو سال پیش بود...
فوتبال تماشا می کردی. فوتبال تماشا نمی کردم. طرفدار اسپانیا بودی. طرفدار هیچ تیمی نبودم.
اگر این روزها آن روزها بود.. شاید هم اگر آن روزها این روزها بود. کلی باهم جر و بحث می کردیم.
چون من هیچ هم طرفدار تیم اسپانیا نیستم. اگر آن روزها بود جر و بحث که سهل است اصلا شاید هم دعوایمان می شد! تو می گفتی اسپانیا! من می گفتم ایتالیا! تو می گفتی ... من می گفتم ...
آخرش هم مثل همیشه می گفتی "تو همیشه منو اذیت می کنی!"
اذیت می کردم؟ اذیت می کردم!
راستی! دیشب چه قدر خوشی زیر و شاید هم روی دلت رو زد؟ البته اگر هنوز هم طرفدار تیم اسپانیا باشی و البته اگر هنوز هم باشی! ...
یادم می افته که هستی! هنوز هم هستی! هنوز هم کار می کنی. هنوز هم دانشگاه می ری. هنوز هم نفس می کشی. هنوز هم سیگار نمی کشی. هنوز هم نقشه می کشی. راستی هنوز هم نقاشی نمی کشی؟ کتاب چی؟ هنوز هم کتاب نمی خونی؟
هنوز هم خودخواهی هنوز هم غدی. هنوز هم متولد همین ماه مزخرفی. با خودم فکر می کنم چی می شد اگه همه ی پسر های دنیا بهمن دنیا می آمدند؟ /لابد همه ی دختر ها هم دی و اردیبهشت/
بعدتر فکر می کنم حتی اگر بهمن هم دنیا اومده بودی باز هم یک تیرماهی غد و مزخرف بودی.
همونی بودی که بودی ... اما من هنوزم همونی نیستم که هستم!
.
.
.
می دونی.. من هیچ وش ندارم اسپانیا قهرمان شه. اما چه فرقی داره من خوش داشته باشم یا نداشته باشم؟!
۱- سلام!
۲- این یک پست کذایی است و بس!
۳- با سر افکندگی و اینها بلند شدم رفتم مدرسه کارنامه بگیرم!
۴- اوووو! جونم بالا اومد تا رفتیم مدرسه! ماشین مامان بنزین نداشت!
هی می گفت مریم میمونیم وسط راه ها! اووووو! آخرشم که رفتیم پمپ بنزین اوف شلوغ بود!
۵- حالا لررون لرزون رفتم مدرسه! دم در مونا رو دیدم! می گه به! مریم! شاگرد اول شدی!
گفتم گم شو! گفت به خدا! گفتم پس شقایق چی؟! گفت فقط معدل تو و شقایق خوب شده!
گفتم تو چی پس؟! گفتم نه بابا من که خیلی کم شدم!
خانم مدیر هم جو گیر کلی تحویلم گرفت و اینا گفتم خدارو شکر! ...
۶- خلاصه که من انقدر خاک بر سر شدم! که به خاطر معدل ۱۸.۵ روحم شاد شد!
اصلا انگار نه انگار که معدل پارسالم ۱۹.۷۰ بوده!
۷- ولی اصلا از خودم ناراضی نیستم! با توجه به درس نخوندنام و بی خیالیام و اینا واقعا راضی هم هستم! از لحاظ روحی و جسمی و فکری و فلان و بیسار هم نمی کشیدم درس بخونم واقعا!
۸- اشکال نداره! سال دیگه هم نهایی می باشد! اگر شرایط روحی و جسمی و فکری و ایناش بود می خونم که معدلم خوب شه نگند عرضه نداره نهایی معدل خوب بگیره ! به فرضم که بگند! به کسی چه!
۹- خانوم مدیر هزار و یک عالمه دفعه بهم گفت بیا کلاس دیفرانسیل تابستون! گفتم خوب نمی خواهم عجب بدبختیه ها! واقعا آخرش گفتم من الان سه سال دارم تو خونه این بحث را می کنم تورو خدا دیگه شما بی خیال! اونم گفت اوکی! ولی رتبه زبانت باید زیر ده بشه! دو رقمی بشه نه من نه توها!
تو دلم گفتم زرشک بابا تو هم! خیلی خوشم میاد ازت!
۱۰- اوه! اینم بگم برم! انضباط بهم دادند ۱۷! اومد بالا سرم ی کم کارنامم رو نیگا کرد! گفت کمترین نمرت تاریخه؟! همه بیست شدند تاریخاشون رو! گفتم خوب دوست ندارم! گفت اشکال نداره تاثیری نداره جایی! بعد صداش را آورده پایین می گه می دونی چرا انضباط ۱۷! گفتم بگم نه! که قضیه قفل را برام توضیح بده؟! گفتم بله! گفت نه! می دونی چرا ۱۷؟ هیچی نگفتم گفت اول بهت ۱۵ داده بودم! نمره هات اومد دیدم خوبه دو نمرش رو بخشیدم! تو دلم گفتم وای شما چه قدر بخشنده و بزرگوار هستین!
.
.
.
روزهای سرگردانی ! نه درس می خونم نه خوش می گذرونم!
روزهای بدیه!
بدتر از بد!
باریک ترین نوت بوک دنیا! Macbook Air
1- مي خواهم!
2- تو ايران هست؟!

* man asheghe tech haye barikam! masalan gushim 880e!
" توی دنیا دو طبقه مردم هستند: بچاپ و چاپیده. اگر نمی خواهی جزو چاپیده ها باشی سعی کن که دیگران را بچاپی. سواد زیاد لازم نیست آدم را دیوانه میکنهو اززندگی عقب میاندازه. فقط سر درس حساب و سیاق دقت بکن. چهار عمل اصلیرا که یادگرفتی کافیست. تا بتوانی حساب پول را نگهداری و کلاه سرت نره. فهمیدی؟! حساب مهمه باید هر چه زودتر وارد زندگی شد. همینقدر روزنامه را توانستی بخوانی بسه. باید کاسبی یاد بگیری. با مردم طرف بشی. از من میشنوی برو بند کفش تو سینی بگذار و بفروش خیلی بهتره تا بری کتاب جامع عباسی را یاد بگیری! سعی کن پررو باشی نگذار فراموش بشی تا می توانی عرض اندام کن. حق خودت رو بگیر از فحش و تحقیر ورده نترس. حرف توی هوا پخش می شه. هر وقت ازین در بیرونت انداختند از در دیگر با لبخند وارد بشو. فهمیدی؟! پررو وقیح و بی سواد.
چون گاهی هم باید تظاهر به حماقت کرد تا کار بهتر درست بشه.
مملکت ما امروز محتاج به این جور آدم هاست. باید مرد روز شد. اعتقاد و مذهب و اخلاق و این حرفها همه دکانداریست. اما باید تقیه کرد چون در نظر عوام مهمه. برای مردم اعتقاد لازمه. باید به آنها پوزه بند زد و گرنه اجتماع یک لانه ی افعیست هر کجا دست بگذاری میگزند. باید مردم مطیع و معتقد به قضا و قدر باشند تا با اطمینان بشه از گرده ی آنها کار کشید. چیزیکه مهمه طرز غذا خوردن سلام و تعارف معاشرت لاس زدن با مردم رقصیدن خنده های توی دل برو و مخصوصا پررویی را یاد بگیر. دوره ما اینجور چیزها باب نبود. نان را به نرخ روز باید خورد.
سعی کن با مقامات عالیه مربوط بشی با هر کس و هر عقیده موافق باش تا بهتر بتوانی قاپشان را بدزدی. من می خواهم تو مرد زندگی بار بیایی و محتاج خلق نشی. کتاب و درس و اینها دوتا پول نمیارزه خیال کن تو سر گردنه داری زندگی می کنی: اگر غفلت کردی ترا می چاپند. فقط چندتا اصطلاح خارجی و چندتا کلمه ی قلنبه یاد بگیر همین بسه. آسوده باش! من همه ی این وزرا و وکلا را درس میدم. چیزیکه مهمه بابد داد که دزد زبر دستی هستی که به آسانی مچت واز نمیشه و جزوجرگه ی آنهایی و سازش می کنی. باید اطمینان آنها را جلب کرد تا ترا از خودشان بدانند. ما توی سرگردنه داریم زندگی میکنیم.
اما عمده ی مطلب پوله. اگر توی دنیا پول داشته باشی افتخار اعتبار شرف ناموس و همه چیز داری.
عزیز بی جهت میشی میهن پرست و باهوش هستی تملقت را میگند و همه کار هم برات می کنند.
پول ستارالعیوبه. اگر پول دزدی بود می توانی حلالش بکنی و از شیر مادر حلالتر می شه و برای آن دنیا هم نماز و روزه و حج را میشه خرید. این دنیا و آن دنیا را هم داری. حتی پولت که زیاد شد آنوقت اجازه داری که بری خونه ی خدا را هم زیارت کنی. همه جا جاته و همه ازت حساب می برند و سر سبیل شاه هم نقاره میزنی. کسی که پول داشت همه اینها را داره و کسی که پول نداشت هیچکدام را نداره. گوشت رو واز کن: پول پیدا کردن آسانه اما پول نگهداشتن سخته. باید راه پول جمع کردن را یادبگیری من موهام را توی آسیاب سفید نکردم. پیدا کردن پول به هر وسیله که باشه جایزه حسن آدم حساب می شه. این را از من داشته باش. آنوقت مهندس تحصیل کرده افتخار میکنه که ماشین کارخانه ی تو را بکار بیندازه. معمار مجیزت رو میگه که خونه ات را بسازه شاعر میاد موس موس میکنه و مدحت را میگه نقاشی که همه ی عمر گشنگی خورده تصویرت را میکشه روزنامه نویس وکیل وزیر همه نوکر تو هستند. مورخ شرح حال تو را می نویسه و اخلاق نویس از مکارم اخلاقی تو مثل میاره. همه ی این گردن شکسته ها نوکر پول هستند میدانی علم و سواد چرا به درد زندگی نمی خوره؟ برای اینکه باز نوکر پولدار ها بشی. آنوقت زندگیت همه نفله شده. تو هنوز نمی دانی زندگی یعنی چی! تو گمان میکنی من از صبح تا شام بیخود وراجی می کنم و چانه ام را خسته می کنم و با مردم به جوال میرم؟!
برای اینه که پولم را بهتر نگهدارم. پول پول میاره از در و دیوار میباره. مثلا صبح ده عدل پنبه می خرم که ندیده ام و نمی دانم کجاست عصر که می فروشم پولش دو برابر توی دستم میاد!.. "
این نصایح را خود حاجی از روی خلوص نیت به کار می بست.
حاجی آقا/ صادق هدایت ۱۳۳۰
یک روز گذشت!
یک روز از روزی که دیگه اساسا از همه چیز دور شدم!
دلم تنگ می شه...
برای روزایی که صبحساعت هفت و نیم با مهسا تو اون حیاط قدم زدیم
پنج شنبه صب هایی که قصد می کردیم چرخیدنمون رو تو حیاط طول بدیم
تا معلم شیمی سر کلاس رامون نده!
همش هم یا طول نمی دادیم یا معلمه رامون می داد!
برای روزایی که هنوز از در نیومده تو دفتر حسابانمو ازم می خواستند!
که از روش تمرین کپی کنند!
منم چقدر جوشه ورقه هام رو میزدم که کثیف نشد!
به فرض که شده بودند! الان دیگه اون صفحه های تمیز رو می خواهم چی کار؟!
دلم تنگ می شه!
برای نامه هایی که یواشکی با خانم مهسا و نیو رد و بدل می کردیم!
نامه هایی که اغلب با خودکار رنگی نوشته می شد!
و معلم ادبیات که همیشه مچمون رو می گرفت!
دلم برا معلم ادبیاتمون تنگ می شه! فوق العاده است!
دیگه هیچ وقت رو اون نیمکت نمی شینم ...
دیگه هیچ وقت رو اون نیمک با مهسا زیر زیرکی و بلند بلند نمی خندیم!
دیگه هیچ وقت اونجا گریه نمی کنم!
دیگه هیچ وقت رو هیچ نیمکتی کنار مهسا نمی شینم!
دلم کلا خوشه این بود که تابستون با مهسا بریم کلاس عربی!
تنها درسی که مشترکا باید خودمون رو باهاش عذاب بدیم!
نمیاد! نمی شه که بیاد! پس نمیاد!
دیگه مهسا رو نمی بینم که نمی بینم!
حتی مثل آدم خداحافظی نکردم باهاش!
یعنی اصلا خداحافظی نکردم باهاش!
اصلا ندیدمش!
بهتر! خداحافظی می کردم که چی ...
دلم براش تنگ می شه!
.
.
.
نمی کشم!
اصلا اومدم که ی پست بنویسم برم!
صب وقتی دارم از اون سه راهی کذایی رد می شم
یادم می افته که قبل امتحان زبان فارسی که اومدم از اونجا رد شم
نزدیک بود که به درک واصل شم و از این حرفها!
یادم میاد می گم زرشک!
از این شانسا هم نداریم تو راه علم و اینا بمیریم مگه اینکه شهید شده باشیم!
از اون سه راهی کذایی که می گذرم دو تا خیابون را باید پیاده برم تا تازه برسم به اون خیابون اصلیه
این دوتا خیابون رو که دارم می رم هی بلند بلند می گم من بیست می شم من بیست می شم
که چی؟!
خوب وقتی دیگه به هیچ چیزی امید نیست دیگه الکی هم شده به قانون جذب و هر متافیزیک دیگه ای رو میاری الکی! /اگرچه بعد هر جمله هی یاداوری می کنی که زرشک!/
خلاصه که از اون دو تا خیابون کذایی هم که رد بشی دیگه جدی جدی رسیدی!
اووووووووووو چه مدرسه بزرگیه!
سوگل همیشه می گه اگه قرار بود تو مدرسه ما امتحان نهایی برگزار می شد بچه ها باید می رفتند
گلاب به دیوار روتون به دیوار تو دست شویی های مدرسه می شستند امتحان می دادند!
خوب بچه ی چیزی می دونه ی چی می گه دیگه!
می ری سر امتحان می بینی همون طور که پیش بینی می کردی قانون جذب زرشک!
ی سوال هست که عین یک حیوان نجیب موندی تو دوتا گزینش که کدوم رو بزنی!
اه! لعنتی! همه رو بلدی این یکی رو شک داری!
کلی استنتاج می کنی که اینه نه اونه!
آخرش یاد اون صفحه خلاصه نویسی میفتی که صب کله سحر نوشتی!
حالا چی؟!
خوب من که خدا رو شکر هیچ درسی بارم نباشه زبان که بارم هست که! نیست؟!
از اون طرف هم با اجازتون پریشب ی سری آقای عزائیل اومدند که ...
کلی با هم صحبت کردیم و اینا تا خلاصه بی خیال ما شدند فعلا!
صبحشم خلاصه تا ظهر تو رخت خواب و حال زار و فلان و بیسار!
اصلا اینا هیچ! من هیچ وقت این تست های استرس زبان رو درست نمی زنم!
اصلا هم قصد نمی کنم که یاد بگیرمشون!
حرضم هم در میاد! آخه استرس که تست زدن نداره!
من موقع حرف زدن درست می گم! اه!
این امتحان زبان آخریه که دادیم خانوم معلم زبان همی مارا نگریست و گفت
یعنی تو می خواهی سر نهایی هم به خاطر اینا نمرت کم شه؟!
منم که کلا شوت! خندیدم گفتم لابد! گفت خوب نمی میری که! حداقل حفظشون کن!
منم که بچه حرف گوش کن! صبح گفتم بلند می شم اینها رو می نویسم رو ی کاغذ
اوووووووو! کو تا مدرسه! تو راه هی نیگاشون می کنم یاد می گیرم دیگه!
بعد همین که اومدم بنویسم یاد اون آقاهه افتادم که میگفت از رو خلاصه نویسی خودتون بخونید
خیلی خوبه ها! به شرطی که گند نزنید!
خلاصه که گند زدم! صب اول صبی چشمهام درست کار نمی کرد!
ی کلمه رو که استرسش ی جا دیگش بود تو لیست یکی دیگه نوشتم!
تو مدرسه هم هی نیگاش کردم ها منتها خوب غلط بود دیگه!
شانس هم که در حد باقالی! همون ی کلمه سر امتحان لازم می شه و ....
در این برهه ی زمانی من اصلا نمره و درس و اینا برام مهم نیست دیگه!
ولی دیگه زبان که شوخی بردار نیست!
همین اومدم بیرون و فهمیدم ... آی افسرده شدم!
هی راه رفتم گفتم اه! بیست نمی شم! اه! من بخواهم کنکور زبان بدم ی چیز گنده از دست دادم!
اه! زبان عمومیم رو که می خواهم ۱۰۰ بزنم!
الان ی درصدیش پرید! اه فلان! اه بیسار!
خانم نیو هم دمشون گرم هی دلداری دادند که نه! تو گند زدی بقیه هم گند زدند!
همه که بیست نمی شند! نه! مهم نیست! نه!
هی منم دلیل و منطق میاوردم که نه!
آخرش حرص سگش در اومد گفت اه! اصلا راست می گی! تو ابرقو هم قبول نمی شی!
اصلا تو هیچ --- نیستی!
هین! هر چی دلداری هاش بی تاثیر بود فحش دادنش روحیه منو خوب کرد!
گذشت!
مهسا خانوم بعد از ۵ ساعت و ۵۰ دقیقه و ۵ ثانیه و ... اومدند بیرون!
با هم بلند شدیم بریم ی کوفتی بخریم بخوریم!
تو راه بهش می گم مهسا من واقعا روم نمی شه به سامان بگم بیست نمی شم!
مهسا : تو غلط داری برو ببین اون چه گندی زده!
من: واقعا خیلی خوبه که دوستای من انقدر به من امیدوارند و کلا ما به ما امیدواریم!
بعد همش هم واهی! همش هم کذایی! همش هم کشک!
خوب بیا! من بشم ۱۹.۷۵ بعد آقای سامان بشند ۲۰! :(
پریدخت می گه گم شو! بالاخره یک نمره ی بالای نوزده تو کارنامه ی ماها هست! بسته!
می گم خاک بر سرت انگار نه انگار همین دو سال پیش معدل شما ۱۹.۹۸ بوده!
باز من بگم ی چیزی! که البته چون زبان بود من سگ کی باشم بگم ی چیزی!
- از طرفی باز مث یک حیوان نجیب سر در گمم!
می خواهم برم بگم غلط کردم من کلاس عربی بیا نیستم! اونم یک سال! هفته ای سه ساعت!
پولم رو پس بدین! از این طرف می ترسم ی گند بزرگ هم سال دیگه سر همین عربی بزنم
ازاون طرف هم می ترسم برم اعصابم قاطی شه انقدر وقتم رو بگیره! اووووو! اون سر دنیاست کلاسه!
بعدم موندم مدرسم رو چه غلطی کنم! می خواهم مدرسه ام رو عوض کنم از ی طرف اگه نهایی باشه سال دیگمون کجا از اینجا بهتر /که منو را بدند البته!/ اگه هم برم همینجا تقریبا روزی یک ساعت و نیمم صرف رفت و آمد می شه! از اون ور مامان گیر داده بریم مسافرت! من می گم مامان جان من تیر کلاس دارم! می گه قبل تیر! می گم قبلش باید تکلیف مدرسه و کلاس کنکور و آزمونو همه رو مشخص کنم که بعد سردر گم تر از حالا نشم! می گه نمی دونم خلاصه باید بریم مسافرت! منم می گم پس چی! اصلا شما نرید من می رم! کلا خل شدم دیگه! همه چی هم قاطی پاتی! فقط بگذره بشه ۱۵ تیر من بدونم چه غلطی باید بکنم که بشینم همون کارو بکنم فعلا که اطلاعی ندارم!
.
.
.
یک خانومی خواب دیده رتبه کنکوره من شده هشت!
به نیو می گم می گه بعید نیست! /امیدوارم این یکی کذایی نباشه!/
می گم همون! از نظر منم بعید نیست ولی نمی دونم چرا این ناژین کلی خندید!
هی بهش می گفتم نخند! هی می خندید! می گفت تو؟! آخه تو؟! هشت؟!
می گم خوب مگه چمه من؟؟!! هی می خندید!!
و سلام!
خوب این تعطیلات وسط خردادی که چی؟!
امام ارتحال کند مردم بلند شند برند شمال عشق و حال کنند؟!
خوب کوفتشون بشود که من سال هاست بهار شمال نبوده ام!
خوب آخه که چی؟!
تعطیلیم!
درس که نمی خونم!
/دور از جون من و یک سری از دوستان! ما روز غیر تعطیلش درس می خونیم که .../
فیلم هم که خواستم ببینم اما نشد! ندیدم خلاصه!
کتاب هم که ای.. نمی دونم خوندم ... نخوندم؟!
فک کنم یکی خوندم! آره یک کتاب خوندم!
خلاصه که تعطیل نبود قطعا شیمیم رو بهتر می شدم!
جبر سخت بود؟! نبود!
تکذیب می کنم!
سخت نبودش!
فک کن دوتا سوال اساسی نکته دار داشت منه خنگ دوتاش رو حل کردم!
بعد مثلا ی سوال گفته بود ثابت کنید مکعب فلان بیساره!
بعد من ثابت کردم مربعه فلان بیساره! منم دیگه! انتظاری بیش نیست!
ولی ی چیزی هست که غیر قابل انکاره!
اونم اینکه سوالای سالهای پیش همه آسووووووووون بعد به ما که رسید سوالا این تیپی؟!
فک کن که شبه امتحان جبر سوالای ۸۵ رو از خودم امتحان گرفتم ۲۰ شدم!
بعد فردا صبحش ...
بی خیال! خوبیش اینه که برا من مهم نیست!
برا خیلی ها که مهم بود الان داغون و قاطی اند بیچاره ها!
ما همه مان تنهائیمُ نباید گول خورد. زندگی یک زندان است.زندان های گوناگون. و بعضیها بدیوار زندان صورت می کشند و با آن خودشانرا سرگرم می کنند. بعضیها می خواهند فرار بکنند. دستشان را بیهوده زخم می کنند. و بعضیها هم ماتم می گیرند ولی اصل کار اینست که باید خودمان را گول بزنیم. همیشه باید خودمانرا گول بزنیم. ولی وقتی می آید که آدم ازگول زدن خودش هم خسته می شود...
صادق هدایت!